صفحه اصلی
صفحه 1 از 2

جمعه 14 اسفند 1388

یک یادداشت، قبل از جهادی؛


*
در تابستان و اوج گرما هوس می کنید آبی به سر و صورتتان بزنید تا خنک شوید. این کار را میکنید و خنک می شوید. حال اگر همین آبی را که به روی خود زدید همراه با نیت و «قربة الی الله» باشد نام عمل شما وضو است. فرقش این است که با وضو می توانید نماز بخوانید و بسیار اثر معنوی دیگر نیز بر آن بار است. در ضمن خنک هم می شوید. این تمثیل شاید بتواند نگاه ما به اردوی جهادی را دقیقتر نماید.
شهر و زندگی در آن برای ما مثل فصل تابستان و گرمایش است. وقتی شما از روزمرگی و خستگی و تکثر شهر خسته شده اید، می توانید با سفر و همراه بودن با دوستان و برادران ایمانی خود اندکی از فشار این نوع زندگی بکاهید. زندگی دور از این زندگی شهری می تواند در گرمای تابستانیِ این زندگیِ و فشارهای روحی آن نقش قدری آب خنک یا حتی کولر آبی یا گازی یا نمیدانم... را داشته باشد.
جهادی برای ما مثل همان حوضچه آب خنک در تابستان است. اگر برویم که «دور هم باشیم» شاید خنک شویم و شادابی و نشاط کسب کنیم-که احتمالا نمی شود-، اما این حداقلی است که می شود از جهادی انتظار داشت. اگر در جهادی هم مثل وضو گرفتن نیت و عمل در جهت رضای الهی و تقرب به او قرار بگیرد، جهادی هم به عبادت تبدیل می شود. این تفاوت قابل مقایسه با شست و شوی دست و صورت برای خنک شدن در مقابل وضو گرفتن است که نیاز به تشریح و توضیح بیشتر ندارد.
و صد البته این در همه اعمال انسان صادق است.
وقتی انسان مومن به وظیفه اش عمل میکند.
وقتی مومن جهادی میشود.


*بعضی از احکام دارای یک جزء ابتدایی به نام نیت هستند، و بعضی دیگر این ویژگی را ندارند. احکامی که نیاز به نیت دارند را عبادات گویند که نیت تقرب در آنها شرط است. اگر دستتان به شی نجسی بخورد و آن شی در آب کر بیفتد پاک خواهد شد حتی اگر نیت شما پاک کردن آن نباشد. اما...

شنبه 3 بهمن 1388

آبرو

1.jpg

جان و آبرو متاع كمى است براى اين كه در اين راه بذل شود؛ و من كاملاً آماده‌ام اين دو عنصرى را كه دارم، بذل كنم. دوره جوانى ما - كه دوره لذّت بردن از زندگى است - در اين راه گذشته است. امروز هم در دوره پيرى هستيم. بنده امروز در سنينى هستم كه زندگى برايم اين قدر لذّتى ندارد. لذايذ زندگى براى ما، امروز ديگر لذايذ نيست. در آخر عمر، در فصل‌انحطاط عمر، در فصل ضعف قواى جسمانى و بقيه قواى موجود بشرى، دلبستگى‌اى به حيات نيست. آنچه بنده دارم - جان و آبرو - مال اين راه است؛ مال هم كه الحمدللَّه ندارم...

رهبر معظم انقلاب (مُدَّ ظِلُّه العَالِی)

دوشنبه 21 دی 1388

ولايت مطلقه رسول اللَّه - صلى اللَّه عليه و آله و سلم-

بايد عرض كنم حكومت، كه شعبه‏اى از ولايت مطلقه رسول اللَّه- صلى اللَّه عليه و آله و سلم- است، يكى از احكام اوليه اسلام است؛ و مقدم بر تمام احكام فرعيه، حتى نماز و روزه و حج است. حاكم مى‏تواند مسجد يا منزلى را كه در مسير خيابان است خراب كند و پول منزل را به صاحبش رد كند. حاكم مى‏تواند مساجد را در موقع لزوم تعطيل كند؛ و مسجدى كه ضِرار باشد، در صورتى كه رفع بدون تخريب نشود، خراب كند. حكومت مى‏تواند قراردادهاى شرعى را كه خود با مردم بسته است، در موقعى كه آن قرارداد مخالف مصالح كشور و اسلام باشد، يكجانبه لغو كند. و مى‏تواند هر امرى را، چه عبادى و يا غير عبادى است كه جريان آن مخالف مصالح اسلام است، از آن مادامى كه چنين است جلوگيرى كند. حكومت مى‏تواند از حج، كه از فرايض مهم الهى است، در مواقعى كه مخالف صلاح كشور اسلامى دانست موقتاً جلوگيرى كند. آنچه گفته شده است تا كنون، و يا گفته مى‏شود، ناشى از عدم شناخت ولايت مطلقه الهى است " ( صحيفه امام ج‏20 ، ص 452 ).

تبعیت از فقیه به خاطر تبعیت از دستورات ائمه معصومین و دستورات خداست. امام خمینی (ره) در 16 بهمن سال 1357 در انتصاب مرحوم مهندس بازرگان به نخست وزیری فرمودند:

"من بايد يك تنبه ديگرى هم بدهم و آن اينكه من كه ايشان را حاكم كردم، يك نفر آدمى هستم كه به واسطه ولايتى كه از طرف شارع مقدس دارم، ايشان را قرار دادم. ايشان را كه من قرار دادم واجبُ الْاتِّباع است، ملت بايد از او اتّباع كند. يك حكومت عادى نيست، يك حكومت شرعى است؛ بايد از او اتّباع كنند. مخالفت با اين حكومت مخالفت با شرع است، قيام بر عليه شرع است. قيام بر عليه حكومت شرع جزايش در قانون ما هست، در فقه ما هست؛ و جزاى آن بسيار زياد است‏ " (صحيفه امام ، ج‏6، ص 59).

ولایت فقیه یک مسئله ضروری و بديهي دين است. صاحب جواهر معتقد است که هرکس در مورد مسائل کلی ولایت فقیه شک کند گوئی ازطعم فقه چیزی نچشیده و از گفتار و رموز ائمه معصومین ع چیزی نفهمیده است. عالم قرن دهم هجری محقق ثانی در مورد قبول داشتن اصل ولایت فقیه ادعای اجماع می کند یعنی از آغاز غیبت کبرای امام زمان ع به مدت ده قرن همه فقهاء، ولایت فقیه را قبول داشته اند. امام خمینی نیز می فرمایند:

" هر كس عقايد و احكام اسلام را حتى اجمالًا دريافته باشد چون به ولايت فقيه برسد و آن را به تصور آورد، بى‏درنگ تصديق خواهد كرد و آن را ضرورى و بديهى خواهد شناخت "( ولايت فقيه، ص 9).

اگر کسی نظام ولایت فقیه را قبول نداشته باشد باید حکومت دیگری را قبول داشته باشد که بر جامعه حاکم باشد. هر حکومتی دارای قوانینی است که مردم تحت حاکمیت آن حکومت مجبور هستند که از قوانین آن حکومت تبعیت داشته باشند. خداوند تبعیت اختیاری از هر قانونی، غیر از قانون الهی را منع کرده است و کسانی که بخواهند غیر ما انزل الله را بر جامعه حاکم کنند، کافر، فاسق و ظالم بر شمرده است( سوره مائده / 49 - 52) علاوه بر اینها امام صادق ع می فرمایند : " اگر فقیهی بر اساس دستورات ما حکمی داد و از او پذیرفته نشد، کسی که دستور آنها را رد کند، مانند این است که حکم خدا را تضعیف و دستور ما را رد کرده است و کسی که دستور ما را رد کند مانند آن است که دستور خدا را رد کرده است و این در حد شرک به خداوند است " (وسائل الشیعه، شیخ حر عاملی، ج 18، ص 99).

ائمه دارای دو نوع نایب می باشند یکی نایبانی که آنها را با اسم به مردم معرفی کرده اند و آنها نایبان خاص ائمه می باشند و دیگری نایبان عام ائمه که با مشخصات به مردم معرفی شده اند و برای شناسائی چنین نایبانی حداقل ده خصوصیت را مطرح کرده اند و فرموده اند کسانی که: راوی حدیث، فقیه، عادل، حافظ دین، با ورع، مطیع دستورات خداوند، محقق در حلال وحرام ائمه، عارف به احکام ائمه، مدیر و مدبر می باشند در عدم دسترسی به ما به آنها مراجعه داشته باشید و دستورات را از آنها بگیرید.

اما، آیا ائمه و پیامبر(ص) همگی با نایبان خاص و عام خود ارتباط مستقيم داشته اند که این الزام وجود داشته باشد که امام زمان (عج) با نایبان خود در ارتباط باشند؟ پیامبر (ص) فرمودند: "جانشینان من کسانی هستند که بعد از من راوی احادیث و سنت من می باشند "( الذین یاتون من بعدی و یروون عنی احادیثی و سنتی ). در صورتی که پیامبر می دانستند که برخی ازراویان احادیث پس از رحلت ایشان نمی توانند با ایشان در تماس باشند. پس الزامی در ارتباط مستقيم وجود ندارد.

چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388

حزب جمهوري اسلامي

گفت وگويي با مسيح مهاجري درباره حزب جمهوري اسلامي که قسمتي از آن در پي مي آيد:
" اولين سوالي که در رابطه با حزب جمهوري به نظر مي رسد، اين است که اصلا از چه زماني حزب جمهوري شکل گرفت و موسسان از تاسيس حزب چه اهدافي را دنبال مي کردند؟ به عبارت ديگر ضرورت تشکيل حزب در آن زمان چه بود؟
بنده شخصا از شهيد مظلوم آيت الله بهشتي در قبل و بعد از پيروزي انقلاب بارها شنيدم که ايشان مي گفتند يکي از دلايل عدم موفقيت مردم و به خصوص روحانيت در مبارزات خود عليه رژيم شاه و استعمار، نداشتن تشکل بود و تاکيد مي کردند که بعد از ماجراي نهضت ملي شدن نفت و شکست اين نهضت و خانه نشين شدن مرحوم آيت الله کاشاني، ما به اين نتيجه رسيديم که دليل شکستي که ما متحمل شديم، نداشتن تشکيلات سياسي بود. اگر تشکيلات داشتيم، شکست نمي خورديم و مي توانستيم در مقابل کساني که باعث به هم ريختگي نهضت شدند، کارهايمان را سر و سامان دهيم که در نتيجه آن، در مقابل شاه و استعمار آمريکا که به شاه کمک کرد و کودتاي بيست و هشت مرداد را به وجود آورد، پيروز شويم.
چون خود ايشان اين صحنه ها را ديده بودند، از اين صحنه ها در واقع يک درس بزرگ سياسي گرفتند. ايشان مي گفتند که از همان زمان من به اين فکر افتادم که ما بايد تشکيلات سياسي داشته باشيم و روحانيت بايد با تشکيلات وارد ميدان شود و کاري انجام دهد. البته داشتن تشکيلات سياسي براي روحانيت در فاصله بين بيست و هشت مرداد 1332 تا بيست و دو بهمن 1357 که انقلاب اسلامي پيروز شد، کار آساني نبود و عملا غير ممکن بود. با اين مقدمه اي که من عرض کردم، مي توان فهميد که چگونه بلافاصله بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، حدود ده روز بعد از پيروزي انقلاب، حزب جمهوري اسلامي اعلام موجوديت کرد.
آقاي بهشتي هم فکراني نيز داشتند; حضرات آقايان خامنه اي، هاشمي رفسنجاني، موسوي اردبيلي و دکتر باهنر به همراه شهيد بهشتي به عنوان اعضاي موسس، حزب جمهوري اسلامي را تاسيس کردند يعني فکر کار تشکيلاتي در همه اين افراد وجود داشت. منتها ريشه اش اين نکته اي بود که از آقاي بهشتي نقل کردم.
حزب جمهوري اسلامي در واقع با اين سابقه و مقدمات، کار نرم افزاري و طراحي اش انجام شده بود و همه چيز آماده بود. بلافاصله بعد از پيروزي انقلاب اسلامي و در اولين فرصت ممکن، اين آقايان اعلام موجوديت کردند. مرامنامه و اساسنامه حزب را هم اعلام کردند. بعد از مدتي هم مواضع حزب را اعلام کردند که بيشتر آن کار جمعي همين آقايان بود. يک چيز ماندگاري است که در واقع خيلي از اصول قانون اساسي هم از همين مواضع حزب جمهوري اسلامي است.
در مورد تشکيل حزب با حضرت امام (ره) هم هماهنگي شده بود که تاييديه اي هم از ايشان داشته باشند؟
بارها آقايان با حضرت امام در اين باره صحبت کردند. منتها امام (ره) يک سابقه ذهني از احزاب در ايران داشتند که سابقه خوبي نبود و در واقع منفي بود. معمولا احزابي که در ايران تشکيل شدند، نه تنها خدمت نکردند، بلکه خيانت هم کردند و امام نيز نگران اين بودند که حزب جمهوري اسلامي هم نتواند کاري بکند. به همين دليل آقايان بارها با امام در اين باره صحبت کردند که در نهايت امام آنها را منع نکردند که اين حزب تشکيل شود ولي در عين حال مخالف انتساب اين حزب به خودشان بودند.
جا دارد نکته اي هم در مورد توقف حزب در سال 1366 يادآور شوم. امام نسبت به حفظ باقي مانده موسسين حزب که در آن زمان آقايان خامنه اي و هاشمي رفسنجاني بودند، احساس خطر کردند و هم اين که در شهرستان ها و بيرون از حزب، کار هايي صورت مي گرفت که به اسم حزب تمام مي شد. امام فکر مي کردند که وجود اين دو نفر براي انقلاب و جمهوري اسلامي لازم است و اگر اين ها ضربه بخورند، در واقع به خاطر حفظ حزب دو نيروي کارآمد نظام که مي توانند راه انقلاب را ادامه دهند و براي نظام اسلامي موثر باشند، قدرتشان براي خدمت به اسلام و نظام اسلامي کم مي شود لذا ايشان خواستند که کار حزب متوقف شود. هرچند که در ظاهر و اعلام بيروني اين امر به شکل ديگري صورت پذيرفت. "

یکشنبه 1 دی 1387

شهيد بهشتي

سخناني از دكتر بهشتي در سال 60 درباره كار تشكيلاتي كه بسيار جالب است؛
برادرها و خواهرهایی که بارِ سنگینِ مسؤولیت‌ها را بر دوش دارید و چشم‌ها در انتظارِ نتایجِ تلاش‌های به هم پیوسته شماست، خوش آمدید!
شماها در اقلیت هستید و دیگر نمی‏خواهیم تعارف بکنیم که اقلیت هستیم. حالا شما اقلیتِ مؤمن می‏خواهید چه کار کنید؟ می‏خواهید بر ستونِ قدرتِ دولت تکیه کنید و بگویید بله، امروز دیگر دولت، دولتِ ماست؟ می‏خواهید بر ستونِ قدرتِ دولتِ پیروزِ انقلاب تکیه کنید و کارهای‌تان را پیش ببرید؟
تا حدی این کار را بکنید ولی زیاد، نه! اگر زیادی تکیه کردید، اثرِ معکوس دارد.
پس بر چه می‏خواهید تکیه کنید؟ نظر ماها این است که شما یک اقلیتی باشید که تکیه کنید بر:

اول- ایمانِ هر چه قوی‌تر به آرمان‌تان و به کارتان؛
نگذارید این ایمان در شماها خدای ناکرده پژمرده و ضعیف بشود. این ایمان باید روز به روز تقویت گردد.

دوم- برنامه‏های عملی، که در آن تفوق و برتری کارکردِ ساختارِ اسلامی و نیروهای مؤمن به چشم بخورد؛
باید به گونه‏ای باشد که خواهرِ مسلمان و برادرِ مسلمانِ ما که از یک هم‌سن‌و‌سال و هم‌کلاسی و هم‌رتبه‌ی غیرمسلمانا‏ن‌اش در مقامِ عملِ دینی، صالح‏تر است، در مقامِ عملِ اجتماعی نیز سودمندتر باشد. اگر در عمل٬ شما به حالِ مردم سودمند واقع شوید، ماندنی خواهید بود. این بیانِ قرآن است. فاما الزبد فیذهب جفاء و اما ما ینفع الناس فیمکث فی الارض (رعد/آیه ۱۷)

سودمندیِ بیش‌ترِ شما باعثِ پیروزیِ شماست. به هم‌این جهت در خودسازیِ فردی و جمعیِ انجمن‏های‌تان باید طوری برنامه‏ریزی کنید که در صحنه‌ی خدمت به مردم بدرخشید؛ درخشش در خدمت به مردم، نه برای تعریف مردم بل‌که برای خدا.

سوم- ارتباط‏تان را قوی کنید؛
وقتی یک عده در اقلیت هستند، این‌ها باید بکوشند تا به کمک ارتباطاتِ گسترده٬ یک جمعِ بزرگ‌تر شوند. وقتی که همه یک‌جا جمع هستید، احساسِ دل‌گرمی و قدرتِ بیش‌تر می‏کنید.

چهارم- جذب عناصر جدید؛
گاهی دافعه خیلی قوی است اما جاذبه چندان قوی نیست. ولی مسلمان هم دافعه دارد و هم جاذبه. شما باید جاذبه‏تان زیاد باشد. باید کلام‌تان و رفتارتان چون‌آن باشد که اطرافیان‌تان را یکی یکی جذب کنید. اصلا باید برنامه داشته باشید برای جذبِ آن‌ها. مبادا فکر کنید که این‌هایی که با ما مخالف هستند دیگر کارشان خراب است و درست شدنی نیست. خیر، انسان تغییر می‏کند. آدم عوض می‏شود. خیلی‌ها آدم‏های خوبی هستند، می‏لغزند و بد می‏شوند. خیلی‌ها آدم‏های بدی هستند و در اثر ارشاد و معاشرت، خوب می‏شوند. تعالیمِ اسلام یادتان نرود. اسلام می‏گوید تا آخرین لحظاتِ حیات درِ توبه باز است.

پنج‌ام- پنج‌امین مسأله، مسأله‌ی انضباط است؛
هر کارِ دسته‌جمعی که انجام می‏دهید باید هم‌راه باشد با انضباطِ تشکیلاتی.

بچه مسلمان‌ها به انضباط مقدارِ کمی بها می‏دهند. باید یک مقدار به انضباط بیش‌تر بها بدهیم، اما نظمِ فرعونی نه؛ زیرا نظم گاهی فرعونی و طاغوتی است. نظم ما باید الهی، سازنده و نورانی باشد، بحمدالله حالا دارد شروع می‌شود که کلیه‌ی انجمن‌های اسلامی در همه‌ی سازمان‌ها با هم‌دیگر پیوند داشته باشند و مربوط بشوند، یک نیروی بزرگ تشکیل بدهند.

ششم- شناسایی و کشفِ استعدادها؛
کشفِ عناصرِ مدیر و به دردخور که بتواند پست‌های کلیدیِ مؤثر را با لیاقت اداره کنند. گاهی ما یک فردِ متدین و خوبی را می‏گذاریم رأسِ کاری ولی چون توانایی‏اش ضعیف است، اثرِ بدی می‌گذارد، می‌گویند آدمِ کم‌توانی است، مدیریت‌اش ضعیف است، این نتیجه‌ی مطلوبی نمی‏دهد. شما باید مدیرهای مؤمن و متعهدِ ده سالِ آینده را هم کشف کنید و هم بسازید.

هفتم- معلومات‌تان را ببرید بالا در کنارِ مطالعاتِ اسلامی؛
مطالعات‌تان باید اسلامی باشد، فنی هم باید باشد. هر کدام از شما وظیفه‌ی شرعی‌تان هست که در هفته یک مقدار روی رشته‌ی خاصِ خودتان مطالعه‌ی فنی بکنید. وظیفه ی دینیِ شما هست به طوری که کاردانی و کاراییِ فنی شما رو به افزایش٬ پی‌گیر و مستمر باشد.

هشتم- شیوه‏های صحیحِ برخورد با دشمن و مخالف را یاد بگیرید؛
گاهی برادرها و خواهرها با جریان‌های مخالف می‏خواهند برخوردِ کوبنده داشته باشند اما طرز ِ برخوردِ آن‌ها طوری است که در جامعه این‌ها محکوم می‏شوند، شیوه‏های برخورد باید صحیح باشد باید درباره این شیوه‏های برخورد بنشینند و تبادلِ نظر بکنید به طوری که با شیوه‏های غلط برخورد نکنید.

نهم- انتقاد از خویشتن؛
آیا هیچ‌وقت دور هم جمع می‏شوید و بگویید این یک هفته نقایص و عیب کارم این بود، این کار را می‏کنید یا خیر؟

خوب، شروع کنید! هیچ اشکالی ندارد، "المؤمن مرآت المومن" یعنی چه؟ همین؟ فقط می‏گوییم برادر و خواهرِ مسلمان باید آینه یکدیگر باشند آینه یکی از کارهایش این است که عیب‏های آدم را می‏گوید. بنابراین هر هفته‏ای، دو هفته‏ای، یک ساعت دور هم بنشینیم با روی باز و گشاده‌رویی هر کسی اول عیب‏های خودش را بگوید بعد آنهایی که جا می‏ماند دیگران بگویند بعد هم عیب جمع‌مان را بگوییم.

دهم- امید کامل به آینده؛
هیچ مسلمانی حقِ یأس و ناامیدی ندارد. آدم‌هایی که ایمان به خدا ندارند آن‌هایی هستند که از گشایش‌آفرینیِ خدا در تنگ‌ناها مأیوس می‏شوند. انسان‌های مؤمن همیشه باید امیدوار باشند. آن‌قدر قرآن و اسلام به ما تعلیم می‏دهد که نه با یک غوره سردی‌تان بشود و نه با یک مویز گرم‌یتان. امیدوارم با چون‌این امیدی و با چون‌آن ایمانی و چون‌این و چون‌آن عملِ صالحی که پایه‏های اداره‌ی قاطعِ نظامِ اسلامی را بر فرازِ اسلام محکم‌تر کنید.

سخنانِ دکتر بهشتی در جمعِ نماینده‌گانِ انجمن‌های اسلامیِ سازمانِ بهزیستیِ کشور/ ۱۳۶۰
به نقل از وبلاگ سجاد

پنجشنبه 21 آذر 1387

برای هفته شهدا

مطلب به نقل از وبلاگ شهداست:

بسم الله الرحمن الرحیم

سئوال شـهیـدان زما روشن است / جـوابـی نـداریــم امـا بـه دسـت

پس از ما چه شد عهدتان باعلی؟/ چه شد عـهدتـان با امـام و ولی؟

بـگـویـیـد پـاسـخ ، بـرای خــدا/ چه کردید ، ای ماندگان بعد ما؟

نامه ای از شهید امیری مقدم قبل ازشهادتش به دوست شهیدش مجیدصادقی نژاد:

"....دیگر فکر می کنید 4 تا کتاب خوانده اید و یا چهار تا کلاس رفته اید دیگر نیازی به این چیز ها ندارید ! نمی دانید خودش نیازمند شرکت در فعالیت های هفته شهدا ست قضیه را به دید فایده رساندند نگاه می کند. فکر می کند اگر همکاری نکند ضرری به کار می رسد و یا اگر کمک کند خدمتی به شهید کرده است . نمی داند در وهله اول خودش است که از شرکت در این برنامه ها استفاده باید بکند. خودش است که باید یاد و خاطره این شهدا را در ذهنش زنده نگه دارد و از اعمال ناشایست و از نافر مانی هایی که از امام کرده پشیمان شود.

بگذریم ،نیامدند. شرکت نکردند.همان طور که کم کم سر قبر شهدا هم دیگر نخواهند رفت . حالا سر قبرشان نرفتند به درک! راهشان را زیر سئوال نبرند. آری مجید ! دارد این جوری می شود!؟"

برای هفته شهدا آماده ایم؟

جمعه 3 خرداد 1387

شيعه و مهندسي معكوس

فرانسيس فوكوياما پژوهشگر و تاريخ‌نگار ژاپني‌الاصل تبعه‌ي آمريكاست. وي با شخصيتي نيمه سياسي - نيمه فلسفي داراي سابقه‌ي كار در اداره‌ي امنيت آمريكا و نيز تحليل‌گر نظامي شركت «رند» از شركت‌هاي وابسته به پنتاگون مي‌باشد.
جالب آنكه در سال‌هاي پس از جنگ اين استاد و استراتژيست آمريكايي بعنوان جامعه‌شناسي هلندي با رواديد اين كشور به ايران مي‌آيد و پس از 8 ماه اقامت در ايران نسخه‌اي براي عوامل استكبار در ايران مي‌پيچد.
او سال‌هاي 70 الي 72 را سال‌هاي اندلسيزه كردن(ترويج فساد اخلاقي)، سال‌هاي 72 الي 74 را سال‌هاي ترويج سكولاريسم، سال‌هاي 74 الي 76 را سال‌هاي واتيكانيزه كردن(عدم دخالت روحانيون در سياست)، سال‌هاي 76 الي 78 را مقطع بالكانيزه كردن ايران يعني تكرار سرنوشت جمهوري‌هاي يوگوسلاوي و شوروي براي ايرانيان بر مي‌شمرد. اين استراتژيست سال‌هاي 78 الي 80 را سال‌هاي شعار اصلاحات، سال‌هاي 80 الي 82 را سال‌هاي حقوق بشر، سال‌هاي 82 الي 84 را زمان طرح شعار ليبراليسم و سال‌هاي 84 الي 86 را زمان آمادگي براي نبرد نهايي مي‌داند. نبردي كه به گفته‌ي فوكوياما در سال 2007 اتفاق مي‌افتد.
فوكوياما در كنفرانس اورشاليم(واقع در فلسطين اشغالي) با عنوان «باز شناسي هويت شيعه» مي‌گويد: شيعه پرنده‌اي است كه افق پروازش خيلي بالاتر از تير‌هاي ماست. پرنده‌اي كه دو بال دارد: يك بال سبز و يك بال سرخ، او بال سبز اين پرنده را مهدويت و عدالت‌خواهي و بال سرخ را شهادت‌طلبي كه ريشه در كربلا دارد و شيعه را فنا ناپذير كرده معرفي مي‌كند. فوكوياما معتقد است شيعه بعد سومي هم دارد كه اهميتش بسيار است و مي‌گويد: اين پرنده زرهي به عنوان ولايت پذيري به تن دارد و قدرتش با شهادت دو چندان مي‌شود. شيعه عنصري است كه هر چه او را از بين ببرند بيشتر مي‌شود. فوكوياما مهندسي معكوس را براي شيعه و مهندسي صحيحي را براي خودشان تعريف مي‌كند و مي‌گويد: مهندسي معكوس شيعيان اين است كه ابتدا ولايت فقيه را را خط بزنيد تا اين را خط نزنيد نمي‌توانيد به ساحت قدسي كربلا و مهدويت تجاوز كنيد. براي پيروزي به يك ملت بايد ميل مردم را تغيير داد ابتدا ولايت فقيه را خط بزنيد در گام بعد، شهادت‌طلبي به رفاه‌طلبي تغيير مي‌كند. اگر اين دو تا را خط زديد خود به خود انديشه‌هاي امام زماني از جامعه‌ي شيعه رخت بر‌مي‌بندد. شما بياييد براي غرب هم يك امام زمان و كربلا و ولي‌فقيه بتراشيد. فوكوياما براي اين كار مكتب جديدي به نام «اوانجليسم» عرضه كرد. مكتبي كه طرفداران او معتقدند عيسي ناصري خواهد آمد. فوكوياما به آنها توصيه مي‌كند در فيلم‌هايشان هر چه را شيعيان درباره‌ي امام زمان مي‌گويند بر شخصيت عيسي ناصري تطبيق دهند.
همچنين بايد تبليغات گسترده‌اي را بر ضد مراجع و رهبران ديني شيعه صورت دهيم تا آنها مقبوليت خود را در ميان مردم از دست بدهند. يكي ديگر از مواردي كه بايد روي آن كار كنيم موضوع فرهنگ عاشورا و شهادت‌طلبي است كه هر ساله شيعيان با برگزاري مراسمي اين فرهنگ را زنده نگه مي‌دارند و ما تصميم گرفتيم با حمايت‌هاي مالي از برخي سخنرانان و مداحان و برگزاركنندگان اصلي اين‌گونه مراسم عقايد و بنيان‌هاي شيعه و فرهنگ شهادت‌طلبي را سست و متزلزل كنيم و مسايل انحرافي در آن بوجود آوريم بگونه‌اي كه شيعه يك جاهل خرافاتي در نظر آيد.
در مرحله‌ي بعد بايد مطالب فراواني بر ضد مراجع شيعه جمع‌آوري شده و بوسيله‌ي مداحان و نويسندگان سودجو انتشار دهيم و تا سال 1389 مرجعيت را كه سد راه اصلي اهداف ما هستند تضعيف و آنان را بدست خود شيعيان و ديگر مذاهب اسلامي نابود كنيم و در نهايت تير خلاص را بر اين فرهنگ و مذهب بزنيم.

شنبه 14 اردیبهشت 1387

حاج والي


بعد از آن سفر مشهد كه آمديم و پس از آن امتحان‌هاي كذا كه داديم و نداديم! خسته و كوفته رفتيم مجلس حاج عبدالله. بله پنج‌شنبه‌اي كه گذشت سالگرد وفات يا بهتر بگويم شهادت حاج عبدالله والي بود. اصلا اگر حاج والي شهيد نباشد چه كسي شهيد شده؟ با آن همه امراضي كه از بشاگرد به يادگار داشت!!! و مگر بشاگرد رفتنش به حرف امام نبود كه گفته بود برو شايد يكي از ياران امام زمان در آن ديار باشد؟ همين محكم‌ترين گواه بر شهادت بزرگ مردي دارد كه 23 سال عمر خود را وقف بشاگرد نمود و از اين سالها فقط 3سال ايام نوروز را كنار خانواده بود!!!
بله اخوي، الكي نمي‌گويند حاج والي، والي دلهاي جهادگران است. حالا من و تو سه چهار سال عيد را خانه نيستيم ادعايمان گوش افلاك را كر كرده كه بياييد ببينيد هسته اتم را شكافته‌ايم و مجاهدات عظيم كرده‌ايم كه بله ده دوازده روز از سالمان را به هواي دور هم بودن و با رفقا گذراندن جهادي كرده‌ايم، آن هم فقط در اسم.
حاج والي اگر رفت و آن اثر جاودانه را در تاريخ قبيله‌ي آدميان ثبت كرد به خاطر اين بود كه جهاد اكبرش تكميل بود و جهاد اصغر را هم به تمامه ادا نمود و الا ادعاي تو خالي كجا و عمل 23 ساله كجا...
بروبچه‌هاي موسسه جهادي زحمت كشيده‌اند و ويژه‌نامه‌اي براي بشاگرد چاپ كرده‌اند كه مطالبي درخور دارد، مطلب زير به مناسبت سالگرد پرواز حاج والي از آن مجموعه است:

haj vali.gif

در سفري براي شركت در يك سمينار بعد از حدود 24 ساعت رانندگي و جلسات متعدد و خسته كننده‌ي سمينار و بعد هم جمع شدن دور حاجي و احوال‌پرسي و درد دل با او، ساعت شد يك بامداد. به امداد بشاگرد يك اتاق داده بودند ولي در همان طبقه اتاق‌هاي خالي ديگر هم بود. حاجي گفت حقيقتش من "خُرخُر" مي‌كنم! نميذارم بخوابي، برو تو اتاق‌هاي بغلي راحت استراحت كن. گفتم طوري نيست. حاج‌آقا گفت نه برو آنجا راحت‌تري. هنوز خوابم نبرده بود كه گفتم اگر اگر قرار است باز هم صبح زود راه بيفتيم به سمت ميناب با اين وضع خستگي حاجي حتما بايد مرا بيدار كند.
تقريبا سه ربعي گذشته بود، رفتم پشت اتاق حاجي تا برنامه‌ي صبح را هماهنگ كنم كه از لاي در ديدم داره نماز مي‌خونه و با حالي عجيب گريه مي‌كنه؛ 24 ساعت بيدار بود و تقريبا 400 كيلومتر از راه را هم خودش رانندگي كرده بود. خيلي عجيب بود شايد آن شب تا ساعت 2:30 مشغول عبادت بود و من هم مطلب را نتوانستم به او بگويم.
اين ادعا غلط نيست كه در مدت 23 سال بشاگرد اكثر شب‌ها را حاج‌آقا با عبادت گذرانده؛ يك بار كه از او سوال كردم كه نيمه شب غير از نماز شب كه كه زمان زيادي نمي‌گيرد شما چه مي‌كنيد؟
فرمودند تفكر، تفكر به اين كه روزم را چگونه گذراندم و براي روز بعد مي‌بايست چگونه باشم مي‌گفت تفكر سحرگاهي روي نيت تاثير مي‌گذارد، نيت‌ها را اصلاح مي‌كند، آن وقت خداوند خوب نقاط ضعف را آشكار مي‌كند و به مدد زلاليت سحر عمل روز بعد هم زلال مي‌شود.

پنجشنبه 20 دی 1386

ظفر

 

 

 

1.

- بعثت؛

- دعوت پنهان؛

- دعوت اقربا؛

- دعوت علني؛

- هجرت؛

- تشكيل حكومت اسلامي؛

- جنگ‌ها و سختي‌ها؛

- صلح حديبيه؛

- فتح مكه؛

 

 

2.

استاد «مصطفي دلشاد تهراني» را اگر بشناسيد خوب است، مجموعه كتاب‌هاي معروف «سيره‌ي نبوي» اثر ايشان است، اين ترم با ايشان يك كلاس داريم به نام «متون سياسي به زبان عربي»، اما عملاً انديشه‌ي سياسي حضرت علي(ع) مي‌گويند. الغرض، در جلسه‌ي چند هفته پيش روايتي خواندند از امام صادق(ع) كه مضمون آن چنين بود:

 

«اگر مؤمنان به رزّاقيتِ خدا ايمان داشتند، هرگز دست از مبارزه در راه خدا نمي‌كشيدند»

 

حاشيه از خودم: حتي پس از ازدواج!!!

قابل توجه مؤمنين تازه ازدواج كرده، البته با رعايت قائده‌ي تفاوت دامنه و دهانه!

 

 

3.

 رويش نو در هر موجودي كه صاحب حيات است، شرط بقاست. نبايستي از اين رويش و نو شدن ترسيد، بلكه بايد به استقبال آن رفت. هرچند هر نوزادي در هنگام تولد ترجيح مي‌دهد تا در رحم مادر باقي بماند و هر انساني در لحظه‌ي مرگ تمايل دارد در اين جهان باقي باشد. ولي غافل است از آنكه شرط ورود به مرحله‌اي بالاتر و افقي وسيع‌تر دل كندن از مرحله‌ي قبلي و پايين‌تر است. و بر همين اساس است كه مرگ هم در عين مرگ بودنش، عين حيات است.

بنابر اين نبايد از مرگ هم ترسيد، حتي بايد به استقبال آن رفت و با آغوش باز آن را پذيرفت. پس بايد حواسمان باشد با رويش‌هاي نو و گرايش‌هاي جديد و افق‌هاي تازه نبايد به مبارزه برخواست. بلكه بايد آنها را گامي در جهت ارتقا دانست، از آنها استقبال نمود و از دلبستگي‌هاي بيجا دل بريد. زيرا همين رويش‌هاي نو است كه ضامن بقا و دوام و حفظ سلامت موجود زنده است.

 

 

4.

چندي پيش يك پست نوشته بودم به نام غضنفر، كامنت‌هايش را كه نگاه مي‌كردم خوشحال شدم كه گويا مخاطبش متوجه خطاب شده است. الحمدلله!

 

 

يا علي

 

شنبه 24 آذر 1386

به ياد حسين متولي


1.jpg


New Page 1

1.
دو سه هفته پيش؛
مشغول انتخاب عكس براي گزارش اردوي جهادي هستم. سه تا از چهار تا عكسي كه براي فرهنگي انتخاب مي‌كنم، از حسين است. دو تا گناباد، يكي خوسف.

2.
هرچه پيگيري مي‌كنيم و دنبال سخنران مي‌گرديم براي بيت‌الزهراء(س)، كسي پيدا نمي‌شود. حتي اس.ام.اس‌‌هايمان به هم نمي‌رسد كه بالاخره چه اطلاعيه‌اي بزنيم براي اين هفته. گويا نبايد اطلاعيه‌اي بخورد. و دست آخر هم نمي خورد.

3.
ساعت ده و چند دقيقه‌ي صبح پنج‌شنبه؛
با تاخير براي جلسه‌ي نمايشگاه وارد مدرسه مي‌شوم. كمي چرخ مي‌زنم تا بچه‌ها را پيدا كنم. جلوي دفتر سيد كه مي‌رسم دو سه نفر در دفتر هستند. از بين آنها حسين افشاري با ديدن من بيرون مي‌آيد. بقيه‌ي حاظرين اتاق 27اي هستند. با دست مرا عقب عقب هل مي‌دهد تا از جلوي در دور شويم. در دو سه جمله ماجرا را برايم مي‌گويد:
«حسين متولي فوت كرده. عموش صبح زنگ زده مدرسه خبر داده. من با عموش صحبت كردم. فلاني و فلاني الان مشغول كاراي اونجا هستند. من هم كارهاي مدرسه را پيگيري مي‌كنم. امروز نمي‌تونم بيام جلسه. تو به جاي من برو!»
هضم جملاتش از ميانه‌ي كلام برايم دشوار مي‌شود و تقريبا نمي‌فهمم. دوباره دقيق جزئيات را برايم مي‌گويد: «گاز گرفتتش» تازه تازه متوجه مي‌شوم، حالم دگرگون مي‌شود.
معلوم مي‌شود كه هنوز به كسي خبر نداده‌اند. قطعا سخت خواهد بود دادن اين خبر. ناچار خودم را از تك و تا نمي‌اندازم. مي‌گويم تو برو به كارها برس. جلسه را من هستم.
فوري يك اس.ام.اسِ دست و پا شكسته مي نويسم و به هر كسي كه در آن لحظه به ذهنم مي‌رسد ارسال مي‌كنم: «انّا لله و انّا الَيه راجِعُون، حسين متولي به رحمت خدا رفت». اول از علم و صنعت شروع مي‌كنم و ميثم و محمد و بعد رفقاي مفيدي و كاظم و سيد و حتي آقاي قاسميان!
پايين تلفن آنتن نمي‌دهد و من بايد بروم آنجا. سعي مي‌كنم تا جايي كه مي‌شود طول بدهم تا اگر كسي تماس گرفت، جواب بدهم.
ميثم نفر اول است. مادرش هم با مادر حسين از اردوي علم و صنعت دوست بوده‌اند. به زور صدايم را پشت تلفن در مي‌آورم و صحت خبر را تاييد مي‌كنم. بعد صدراست كه زنگ مي‌زند و...

4.
وارد جلسه مي‌شوم. هم از بچه‌هاي 26 هستند و هم 27. متوجه حال من شده‌اند. يكي مي‌پرسد كه چرا عصباني هستم. طاقت نمي‌آورم بي مقدمه به 26اي ها كه حسين را مي‌شناسند خبر را مي‌دهم. همه وامي‌روند مخصوصا امير حسين كه هفته‌ي پيش حسين را براي كار علوم اجتماعي ملاقات كرده. به هر حال جلسه را شروع مي‌كنيم. البته معلوم است كه چه جلسه‌اي مي‌شود. در ميان جلسه كاظم مي‌آيد و از پشت در صدايم مي‌كند. هميشه در اين مواقع به در بخور است. به زور لبخندي مي‌زند و همان سوالات معمول را مي‌پرسد. وصلش مي‌كنم به حسين افشاري تا كار‌هاي مدرسه را انجام دهند.

5.
بعد از آن جلسه‌ي كذا؛ مي‌روم بالا.
در اين موارد، هم‌دوره‌اي‌ها صاحب‌عزا محسوب مي‌شوند. تعدادي خودشان را رسانده‌اند به مدرسه و عده‌اي در راه هستند كه به سرعت بيشتر مي‌شوند. برايم سخت است كه به صورتشان نگاه كنم. مطمئنم نمي‌توانم حالشان را درك كنم. سلام و عليكي و عرض تسليتي.
جواب اس.ام.اس هايم كم‌كم كه آنتن مي‌آيد در حال آمدن است. خيلي‌ها باورشان نشده. مثل من كه الان هم نمي توانم باور كنم.
يك پانل را سياه پوش كرده‌اند ولي هنوز اطلاعيه آماده نيست. نوار و قرآن و خرما هم! از هم دوره‌اي‌هايش هم انتظاري نمي‌رود. همه ناراحت هستند و كسي دل و دماغ اين كار‌ها را ندارد. براي همين من هم مشغول به كار مي‌شوم مثل چند نفري كه مشغولند. عكس‌هايي كه براي گزارش سوا كرده بودم همراهم هست. يكي را كه مربوط به خوسف است چاپ مي‌كنند و در زير اطلاعيه كه اكنون آماده شده نصب مي‌شود. هماني كه حسين در آن محاسن بلندي دارد و در ميان دختر بچه‌هاي علي‌آباد زارعين نشسته.
بساط قرآن هم به راه مي‌شود و اطلاع رساني برنامه‌ي عصر هم شروع شده. يكي به شوخي مي‌گويد اگر ما مرديم به جاي پانل اينجا نيزار كار كنيد! صداي قرآن و حضور تعداد زيادي فارغ‌التحصيل فضا را به كلي عوض كرده است. دانش‌آموزان كه تازه تعطيل شده‌اند با تعجب فضاي مدرسه را به شكل ديگري مي‌بينند، خرما و فاتحه هم يادشان نمي‌رود.
در محافل دوستان هم نقل خاطرات دور و نزديك حسين شروع شده...

6.
محمد كربلايي را مي‌بينم. خيلي وقت است نديده بودمش. در علم و صنعت با حسين هم دانشگاهي بوده. شروع مي‌كند به نقل بعضي مسائل و اشاره به سفر پاي پياده تا كربلاي تابستان... و چه مي‌كند با دل ما. حسين امسال تابستان با گروهي از دوستان به اين سفر رفته بودند. خوشا به سعادتش.
محمد حديثي را نقل مي‌كند به اين مضمون: «هر كس به زيارت امام حسين(ع) برود و در آن سال وفات يابد حساب و كتابش سهل و آسان خواهد بود» و خلاصه هوايش را آن طرف دارند.
هرچند حسين و همسفرانش در ظاهر به كربلا نرسيدند ولي كسي كه پاي در چنين مسيري نهاده قطعاً باطناً حضرت را زيارت كرده است. محمد مثل هميشه حال خوش خود را به ما هم منتقل مي‌كند.
اين اولين خبري است از اين دست كه مي‌رسد و حسين را برايم آشنا‌تر مي‌كند. اخباري كه طي آن روز و فردايش بر تعداد آنها اضافه خواهد شد. عجب نامي هم داشت اين رفيق ما «حسين».
خيلي‌ها زنگ مي‌زنند حامد، آقاي قاسميان، احسان و...

7.
بعد از نماز سري به دفتر مي‌زنم. آنجا صمد مطلب ديگري از حسين و پدرش نقل مي‌كند. عجيب است اين تقارن اتفاقات. پدر حسين دقيقاً يك هفته‌ي پيش مهمان مدرسه بوده. حسين اين جلسه را هماهنگ كرده و از همين رو بچه‌هاي مدرسه با او ارتباط داشته‌اند. اين دوستان هم حس غريبي دارند. كاظم هم از گلايه‌ي هفته‌ي پيش حسين مي‌گويد. كه چرا در روز زيارتي امام رضا مشهد رفته‌اند و به او خبر نداده‌اند. گفتم كه حسين علاقه و ارادت خاصي به اهل بيت(ع) داشت.

8.
صدرا در حياط با محمد ايستاده. پيش مي‌روم و سلام مي‌كنم. بعد از سلام و عليك سر صحبت را باز مي‌كند از صحبت هفته‌ي پيشش با حسين و مطالبي مي‌گويد كه... عجيب است. به اين نتيجه مي‌رسم كه حسين متولي را اصلا نمي‌شناختم. اين دومين خبر است از آن دست!

9.
پدرش كه به مدرسه مي‌آيد حال چندان مساعدي ندارد. حق هم دارد.
خيلي‌ها آمده‌اند، كساني كه حتي فكرش را نمي‌كني و قلوب اين جماعت چقدر به هم نزديك شده است. افسوس كه براي اين‌گونه هم‌دل بودن‌ها نياز به چنين تلنگر‌هايي داريم. آقاي قاسميان كه خودشان را رسانده‌اند قرآن مي‌خوانند و سخنراني مي‌كنند و در مجموع مراسم خوبي مي‌شود.
آخر شب، ديگر در حال جمع و جور كردن و رفتن هستيم. سيد در دفترش تنها نشسته. وارد اتاق مي‌شوم و مي‌نشينم. كمي صحبت مي‌شود و او هم كمي از حسين مي‌گويد: «اواخر شهريور آمد مدرسه، گفت مي‌تواند مسئول گروه قرآن مدرسه باشد.
- ما مشكلي نداشتيم ولي... نشد! كمي دير آمده بود و مدرسه هم خيلي شلوغ بود اين شد كه... خلاصه نشد!»
اندوه خاصي دارد و چيزهاي ديگري هم مي‌گويد كه اينجا اشاره به آن لازم نيست.
اما من بيش از همه به ياد ارتباط و انس حسين با قرآن مي‌افتم.
شب با حالي ديگر گون به مجلس سالگرد برادر آقاي قاسميان مي‌رويم و از آنجا برمي‌گرديم خانه.

10.
قرارِ صبح، مي‌شود 30/8 در محل غسالخانه‌ي بهشت زهرا. با اتوبوس از جلوي مدرسه حركت مي‌كنيم. آقاي كريم‌زادگان هم با اينكه جلسه‌اي در مدرسه دارند با ما مي‌آيد. به موقع مي‌رسيم. خيلي‌ها آمده‌اند. مخصوصاً از علم و صنعت. با آنهايي كه خيلي وقت است نديدمشان سلام و عليك سردي مي‌كنم. هنوز قطعه و اطلاعات ديگر را نمي‌دانيم. به پيشنهاد آقاي صحافزاده وارد ساختمان مي‌شويم تا هم به خانواده‌شان تسليت بگوييم هم در جريان قرار بگيريم. در بين خانواده‌اش يكي از بچه‌هاي دانشگاه را مي‌بينم. تعجب مي‌كنم. بعد از سلام و عليك معلوم مي‌شود كه پسر عمه‌ي حسين است. سوالات مربوط را مي‌پرسم. جوابي كه مي‌دهد سومين خبر از آن دست است كه مرا به خودم مي‌آورد. «محل دفن قطعه‌ي 57 است. قطعه‌ي مربوط به خانواده‌ي شهدا.» و با فاصله‌اي اندك از قطعات شهدا. ديگر نمي‌دانم چه بايد بگويم. به سرعت خبر محل قطعه را به بچه‌ها مي‌دهم.

11.
رضا كه مدتي بود نبود، اكنون آمده. بساط مستند سازي را هم همراه خودش آورده. دوربين و فيلم را از او مي‌گيرم تا به شهاب كه زحمت كشيده و براي همين كار آمده برسانم، در راه فريد بيات را مي‌بينم. در حال صحبتيم كه خانمي نزديك مي‌شود. از بستگان حسين است ولي نمي‌دانم كيست. خيلي تلاش مي‌كند كه گريه نكند ولي موفق نمي‌شود. قطعه‌ي پارچه‌ي كوچكي را به من مي‌دهد و به سختي به من مي‌فهماند كه به دوستان برسانم تا روي آن شهادت بنويسند.

12.
دكتر سليماني، وزير ارتباطات هم آمده است. همراه ميثم داخل ساختمان مي‌شوند براي ديدن پدرش اما پدرش بيرون ساختمان است. خودم را به ميثم مي‌رسانم و ديداري تازه مي‌كنيم. ميثم مي‌خواهد كه پدرش را پيدا كنم. بيرون ساختمان مي‌بينمشان. پدرش از شنيدن خبر حضور دكتر كمي خوشحال مي‌شود و فكر مي‌كنم تسلي خاطر خوبي است در آن شرايط.
هرچه مي‌كنيم تا پدرش صحنه‌ي غسل و كفن را نبيند نمي‌توانيم. و بالاخره اين اتفاق مي‌افتد. در آن راهرو صحنه‌هايي مي‌بينم كه هرگز فراموش نخواهم كرد. حال خانواده‌اش كه معلوم است. اما بعضي از دوستانش هستند كه كم از خانواده‌اش ندارند. هادي از اولين نفراتي است كه پشت آن پنجره مي‌رود. و حال خاصي دارد. كم‌كم ديگران هم مي‌آيند. اما اغلب بيرون منتظرند. براي نماز و تشييع.

13.
حسين پاي كار اردوي جهادي بود و كار فرهنگي آن. براي همين خيلي از شركت كنندگان از بچه‌هاي جهادي هستند. از آن راهرو خارج مي‌شوم تا حالم كمي بهتر شود. ميان بچه‌ها آن قطعه پارچه را مي‌بينم. خودم را نزديك مي‌كنم تا من هم چيزي بنويسم. نفر قبل از من حسين دشتي است. قلم را از او مي گيرم و مي‌نويسم: «سلام ما را به شهدا برسان» حسين دشتي طعنه ميزند كه بايد خطاب به خدا بنويسي نه خطاب به حسين! از او مي‌خواهم صبر كند و اينطور ادامه مي‌دهم: «زيرا قطعا روحت هم مثل جسمت همنشين شهدا خواهد بود!»

14.
ما هرچقدر هم كه گناهكار باشيم اندك محبتي به اهل بيت(ع) داريم. اين محبت در حسين متولي بارز بود و از كرم اهل بيت(ع) به دور است كه دستش را نگيرند. هرچند به قول يكي از دوستان ما هر چه فكر مي‌كنيم هيچ بدي از او به خاطرمان نمي‌آيد. حسين برادري دوست‌داشتني و متواضع بود. صاف و ساده بود. با قرآن مانوس بود. امسال پاي پياده به زيارت مولايمان امام حسين(ع) رفته بود. در قطعه‌ي خانواده‌ي شهدا دفن شد و...
مي‌دانم كه اين امور ظاهري ملاك خوبي براي قضاوت نيست و اصلا ما را ياراي اين كار نيست ولي ما هستيم و حسن ظن و اميد به رحمت الهي. اميدوارم دفعه‌ي بعدي كه حسين را مي‌بينيم همه در شرايط خوبي باشيم.
مرگ دوستان، تذكري است براي ما كه زنده‌ايم. و امتحاني است الهي براي صابران. همه‌مان اين‌ها را مي‌دانيم. اما اكنون كه پاي عملش افتاده اميدوارم مردود نشويم. به همه‌ي بچه‌هاي دوره‌ي 23 تسليت عرض مي‌كنم و همين‌طور خانواده‌اش و علي‌الخصوص پدر بزرگوارش، البته اگر اين متن را بخوانند. خواهش مي‌كنم كه فراموش نكنند كه مرگ تولدي است نو و خارج كردن لباس كهنه و پوسيده‌ي قديمي و به تن كردن لباسي جديد و حقيقي‌تر. آنچه اكنون وظيفه‌ي ماست صبر است و دعا و خيرات است براي حسين و مادرش.

الفاتحه...

 

شنبه 28 مهر 1386

سازمان متحده ي ملل Nation State

آخه حاجي جماعت را چه كار به عنوانِ فرنگي نوشتن!!! نونت نبود آبت نبود، اسم انگليسي نوشتنت چي بود؟
چيه؟ چشم نداري ببيني؟ داداش حاجي‌ها هم از اين افكت‌ها بلدند... گفته باشم!

اما بعد!
يه فيلم وسترن چند وقت پيش نشون داد. تيكه كلام شخصيت اصلي اين بود: «از سيم خاردار بدم مياد!» داستانش هم راجع به تقسيم اراضي در غرب وحشي بود. شخصيت اصلي دلش نمي‌خواست اين اتفاق بيفته چون دوست داشت مثل قديم بتونه با اسبش تا هركجاي دشت كه جا داره بتازه! بعلاوه ديدن سيم خاردار اونو ياد برادرش مينداخت كه موقع عبور از مزاحم جديد كشته شده بود.

قطعا فكر نمي‌كنيد كه منظورم تعريف اين فيلم بوده، گفتم تا برسم به اين مطلب كه اين مرزبندي بين‌المللي موجود و تشكيل «دولت-ملت‌»ها كه نظام بين‌المللي موجود بر اساس اون شكل رفته قطعا از اول خلقت بشر وجود نداشته، و جالب‌تر اين كه بدونيد شكل گيري اين مفهوم به تعريف امروزيش مولود همين چند قرن اخيره!

كي زمان سعدي از اين خبرها بوده كه واسه رفتن از يه جا به يه جاي ديگه كلي دردسر وجود داشته باشه؟ اصلا اگه مثل حالا بود كه اون بنده خدا كي ميتونست نصف دنيا رو گز كنه و كسي هم كاريش نداشته باشه؟ يا ابن‌خلدون همچنين!

اين تعريف‌هاي جديد از دولت ملت بعد از انقلاب صنعتي اروپا مثل خوره افتاد به جون اين كشورهاي جهان سومي. فكر نكنيد خيلي وقته اين حالت وجود داشته بلكه يك چيز كاملا جديد و مربوط به قرون اخيره. استعمارگر‌ها هم به اندازه‌ي كافي از اين ايده و تجربه‌ي اروپايي كه در جاهاي ديگر دنيا پياده مي‌كردن استفاده بردن. بماند.

سوال اينجاست كه آيا اين نظم نوين حاكم بر نظام بين‌الملل كه مبتني بر دولت-ملت‌ها يا همونNation Stateهاست، مورد تاييد اسلام هم هست؟ آيا اصالت و محلي از احترام داره؟ آيا در حكم منطقه‌الفراغ بايد محسوب بشه؟ يا اسلام طرح و ايده‌اي واسه اين مساله داره؟ با اين اوصاف، تعريفي كه در اسلام از امت اسلامي و كيان اسلام داريم ناظر بر چيه؟ ديدگاه امام خميني(رضوان الله تعالي عليه) در اين خصوص چي بوده و تاكيدي كه ايشون داشتن بر اين كه «هر جا مسلماني زندگي مي‌كند كيان اسلام است و ما در رابطه با آن مسئوليم» به چه معني مي‌تونه باشه؟


جمعه 20 مهر 1386

خم‌مي‌ني




1

1.

نهج‌البلاغه، خطبه‌ي93:

«وَ ذَلِكَ إِذَا قَلَّصَتْ حَرْبُكُمْ وَ شَمَّرَتْ عَنْ سَاقٍ وَ كَانَتِ ضَاقَتِ الدُّنْيَا عَلَيْكُمْ ضِيقاً تَسْتَطِيلُونَ مَعَهُ أَيَّامَ الْبَلَاءِ عَلَيْكُمْ حَتَّي يَفْتَحَ اللَّهُ لِبَقِيَّةِ الْأَبْرَارِ مِنْكُمْ إِنَّ الْفِتَنَ إِذَا أَقْبَلَتْ شَبَّهَتْ وَ إِذَا أَدْبَرَتْ نَبَّهَتْ يُنْكَرْنَ مُقْبِلَاتٍ وَ يُعْرَفْنَ مُدْبِرَاتٍ يَحُمْنَ حَوْمَ الرِّيَاحِ يُصِبْنَ بَلَداً وَ يُخْطِئْنَ بَلَدا»

«اين حوادث هنگامي رخ نشان مي‌‏دهد كه جنگ در ميان شما طولاني شود، و دنيا چنان بر شما تنگ گردد كه ايّام بلا را طولاني پنداريد، تا روزي كه خداوند پرچم فتح و پيروزي را براي باقي مانده نيكان شما به اهتزاز در آورد (زمان ظهور حضرت حجّت عجل اللّه تعالي فرجه الشريف) فتنه‌ها آنگاه كه روي آورند با حق شباهت دارند، و چون پشت كنند حقيقت چنانكه هست، نشان داده مي‌‏شود، فتنه‏‌ها چون مي‏‌آيند شناخته نمي‌‏شوند، و چون مي‌‏گذرند، شناخته مي‏‌شوند، فتنه‌ها چون گرد بادها مي‏‌چرخند، از همه جا عبور مي‌‏كنند، در بعضي از شهرها حادثه مي‏‌آفرينند و از برخي شهرها مي‏‌گذرند»

2.

Ruhollah_Khomeini.jpg

براي فراموش نكردن خميني خيلي نيازي به برگزاري يادواره و همايش و سالگرد نيست.
اصلا اينها ياد خميني را زنده نگاه نمي‌دارند.
براي زنده نگاه داشتن ياد خميني بايد با روش خميني دست به توليد بزنيم.
تا هر لحظه خميني را حس كنيم!
توليد با آن روش...
در هر حوزه‌اي...
هر حوزه‌اي!


3.اصل عدم وجود نردبان:

نهج‌البلاغه، كلام 69 - اواخر حكومت حضرت(ع):

«إِنِّي لَعَالِمٌ بِمَا يُصْلِحُكُمْ وَ يُقِيمُ أَوَدَكُمْ وَ لَكِنِّي لَا أَرَي إِصْلَاحَكُمْ بِإِفْسَادِ نَفْسِي»

«من مي‏‌دانم چگونه مي‏توان شما را درست كرد و از كجي به راستي آورد- امّا نه به بهاي ارتكاب گناه- كه شما اصلاح شويد و من تباه‏.»

 

پنجشنبه 5 مهر 1386

هنوز هر حاجي را سيدي هست!

1.
به من ميگه، كدوم آرايشگاه مي‌ري؟

؟
؟
؟

با عرض پوزش!

به من ميگه، چطوري ميشه كه مطلب سيد تو دسته‌بنديه حكمتهاي حاجي باشه؟ و مطلب حاجي تو دسته‌بنديه روزمرگي‌هاي سيد؟

آخه عزيز دل من مگه اون اول بهت نگفتم كه هر سيدي خودش حاجي واسه يه سيد ديگست و هر حاجي سيد يه حاجي بالاتر!


بفهم ديگه! آخه اين چه سواليه؟

2.
شايد به بهانه‌ي عيد!

گروه تئاتر دوره‌ي 22-تئاتر دانشگاه علم و صنعت-آخرين اجراي گروه-دلوار84.jpg


شنبه 24 شهریور 1386

والسلام

چهارشنبه 7 شهریور 1386

ماه دلارا بيا!

mahdi.gif


مفضل از امام صادق(ع) نقل مي­کند که حضرت فرمودند: «بندگان به خدا نزديک­ترند و خدا از آن­ها راضي­تر است در وقتي که حجت خدا از ميان آن­ها غايب شود و نتوانند او را ببينند و جاي او را هم ندانند و باز در عين حال معتقد باشند که حجت خدا از ميان نرفته و ميثاق و پيمانش باطل نگشته. در اين حال در هر بامداد و پسين در انتظار فرج باشيد، زيرا سخت­ترين موقع خشم خدا بر دشمنان خود موقعي است که حجت خدا را از دست بدهند و او را نيابند و براي آن­ها ظاهر نگردد، خدا مي­داند دوستاش شک نمي­کنند و اگر مي­دانست شک مي­کنند يک چشم به هم زدن حجت خود را از آن­ها نهان نمي­داشت و اين غيبت امام نمي­شود مگر به خاطر بدترين مردم».

---------------------------------------------

يمان تمار مي­گويد ما خدمت امام صادق(ع) نشسته بوديم، به ما فرمودند «به راستي براي صاحب­الامر غيبتي باشد که هرکس در آن دوران دين خود را حفظ کند، چون کسي است که شاخه خار مغيلان را در دست بفشارد»، و با دست خود نشان دادند و فرمودند «کدام يک از شما شاخه خار مغيلان در دست خود مي­فشارد؟» سپس لختي سر به زير انداختند و پس از آن فرمودند «صاحب­الامر غيبتي دارد که در آن هر بنده­اي بايد تقوا پيشه کند و دين خود را حفظ نمايد».

---------------------------------------------

مفضل مي­گويد از امام صادق(ع) شنيدم که ­فرمودند «از فاش کردن اسرار مذهب بپرهيزيد، هيهات؛ به خدا امام شما سال­هاي سال از زندگي شما نهان شود و شما در بوته آزمايش آب شويد تا گويند امام مرد، کشته شد، نابود شد، به دره افتاد؛ و چشم مؤمنان بر او اشکبار شود و کشتي مذهب شما واژگون گردد، مانند کشتي­هايي که بر موج­هاي دريا واژگون شوند؛ و کسي نجات نمي­يابد، جز کسي که خدا از او پيمان گرفته و در دلش ايمان را نقش نموده و به روح خود او را تأييد کرده است. دوازده پرچم همانند برافراشته شود و کسي نفهمد که کدام، کدام است!».

مفضل مي­گويد من گريستم و سپس گفتم پس ما چه کنيم؟ امام(ع) نگاهي به آفتاب کردند که در ايوان پرتو افکنده بود و فرمودند «اي اباعبدالله! اين آفتاب را مي­بيني؟» گفتم آري؛ فرمودند «به خدا امر ما از اين آفتاب روشن­تر است!».

---------------------------------------------

پي­نوشت­ها:

۱- ولادت حضرت حجت(ع) بر همه دلدادگان ايشان مبارک باد!

۲- از حضرت امير(ع) در مورد نام حضرت حجت(ع) سوال شد، فرمودند «از نامش نپرسيد، زيرا حبيب و خليلم به من سفارش کرده است تا نامش را باز نگويم تا خدا او را مبعوث کند...».

۳- امام حسن عسگري(ع) نيز در جمع برخي از اصحابشان فرموده­اند «شما نمي­توانيد شخص او را ببينيد و او را به نامش ياد کنيد»، پرسيدند پس چگونه ايشان را ياد کنيم؟ فرمودند «بگوييد حجت از آل محمد(ص)».

۴- تمامي روايات فوق از جلد دوم اصول کافي، صفحات 153 تا 183 نقل شده­اند.

5- منبع: صراط

6- دست همه‌ي كساني كه در اردوي جهادي شهيد آقايي زحمت كشيدند مخصوصا آنها كه اصلا وظيفه‌ي‌شان نبود، خيلي خيلي درد نكند، همينطور بچه‌ها، كه انصافا سنگ تمام گذاشتند. ان‌شاءالله همه مزدشان را از صاحب اين ايام دريافت كنند.

<< 1 2