صفحه اصلی
صفحه 1 از 2

جمعه 3 خرداد 1387

شيعه و مهندسي معكوس

فرانسيس فوكوياما پژوهشگر و تاريخ‌نگار ژاپني‌الاصل تبعه‌ي آمريكاست. وي با شخصيتي نيمه سياسي - نيمه فلسفي داراي سابقه‌ي كار در اداره‌ي امنيت آمريكا و نيز تحليل‌گر نظامي شركت «رند» از شركت‌هاي وابسته به پنتاگون مي‌باشد.
جالب آنكه در سال‌هاي پس از جنگ اين استاد و استراتژيست آمريكايي بعنوان جامعه‌شناسي هلندي با رواديد اين كشور به ايران مي‌آيد و پس از 8 ماه اقامت در ايران نسخه‌اي براي عوامل استكبار در ايران مي‌پيچد.
او سال‌هاي 70 الي 72 را سال‌هاي اندلسيزه كردن(ترويج فساد اخلاقي)، سال‌هاي 72 الي 74 را سال‌هاي ترويج سكولاريسم، سال‌هاي 74 الي 76 را سال‌هاي واتيكانيزه كردن(عدم دخالت روحانيون در سياست)، سال‌هاي 76 الي 78 را مقطع بالكانيزه كردن ايران يعني تكرار سرنوشت جمهوري‌هاي يوگوسلاوي و شوروي براي ايرانيان بر مي‌شمرد. اين استراتژيست سال‌هاي 78 الي 80 را سال‌هاي شعار اصلاحات، سال‌هاي 80 الي 82 را سال‌هاي حقوق بشر، سال‌هاي 82 الي 84 را زمان طرح شعار ليبراليسم و سال‌هاي 84 الي 86 را زمان آمادگي براي نبرد نهايي مي‌داند. نبردي كه به گفته‌ي فوكوياما در سال 2007 اتفاق مي‌افتد.
فوكوياما در كنفرانس اورشاليم(واقع در فلسطين اشغالي) با عنوان «باز شناسي هويت شيعه» مي‌گويد: شيعه پرنده‌اي است كه افق پروازش خيلي بالاتر از تير‌هاي ماست. پرنده‌اي كه دو بال دارد: يك بال سبز و يك بال سرخ، او بال سبز اين پرنده را مهدويت و عدالت‌خواهي و بال سرخ را شهادت‌طلبي كه ريشه در كربلا دارد و شيعه را فنا ناپذير كرده معرفي مي‌كند. فوكوياما معتقد است شيعه بعد سومي هم دارد كه اهميتش بسيار است و مي‌گويد: اين پرنده زرهي به عنوان ولايت پذيري به تن دارد و قدرتش با شهادت دو چندان مي‌شود. شيعه عنصري است كه هر چه او را از بين ببرند بيشتر مي‌شود. فوكوياما مهندسي معكوس را براي شيعه و مهندسي صحيحي را براي خودشان تعريف مي‌كند و مي‌گويد: مهندسي معكوس شيعيان اين است كه ابتدا ولايت فقيه را را خط بزنيد تا اين را خط نزنيد نمي‌توانيد به ساحت قدسي كربلا و مهدويت تجاوز كنيد. براي پيروزي به يك ملت بايد ميل مردم را تغيير داد ابتدا ولايت فقيه را خط بزنيد در گام بعد، شهادت‌طلبي به رفاه‌طلبي تغيير مي‌كند. اگر اين دو تا را خط زديد خود به خود انديشه‌هاي امام زماني از جامعه‌ي شيعه رخت بر‌مي‌بندد. شما بياييد براي غرب هم يك امام زمان و كربلا و ولي‌فقيه بتراشيد. فوكوياما براي اين كار مكتب جديدي به نام «اوانجليسم» عرضه كرد. مكتبي كه طرفداران او معتقدند عيسي ناصري خواهد آمد. فوكوياما به آنها توصيه مي‌كند در فيلم‌هايشان هر چه را شيعيان درباره‌ي امام زمان مي‌گويند بر شخصيت عيسي ناصري تطبيق دهند.
همچنين بايد تبليغات گسترده‌اي را بر ضد مراجع و رهبران ديني شيعه صورت دهيم تا آنها مقبوليت خود را در ميان مردم از دست بدهند. يكي ديگر از مواردي كه بايد روي آن كار كنيم موضوع فرهنگ عاشورا و شهادت‌طلبي است كه هر ساله شيعيان با برگزاري مراسمي اين فرهنگ را زنده نگه مي‌دارند و ما تصميم گرفتيم با حمايت‌هاي مالي از برخي سخنرانان و مداحان و برگزاركنندگان اصلي اين‌گونه مراسم عقايد و بنيان‌هاي شيعه و فرهنگ شهادت‌طلبي را سست و متزلزل كنيم و مسايل انحرافي در آن بوجود آوريم بگونه‌اي كه شيعه يك جاهل خرافاتي در نظر آيد.
در مرحله‌ي بعد بايد مطالب فراواني بر ضد مراجع شيعه جمع‌آوري شده و بوسيله‌ي مداحان و نويسندگان سودجو انتشار دهيم و تا سال 1389 مرجعيت را كه سد راه اصلي اهداف ما هستند تضعيف و آنان را بدست خود شيعيان و ديگر مذاهب اسلامي نابود كنيم و در نهايت تير خلاص را بر اين فرهنگ و مذهب بزنيم.

شنبه 14 اردیبهشت 1387

حاج والي


بعد از آن سفر مشهد كه آمديم و پس از آن امتحان‌هاي كذا كه داديم و نداديم! خسته و كوفته رفتيم مجلس حاج عبدالله. بله پنج‌شنبه‌اي كه گذشت سالگرد وفات يا بهتر بگويم شهادت حاج عبدالله والي بود. اصلا اگر حاج والي شهيد نباشد چه كسي شهيد شده؟ با آن همه امراضي كه از بشاگرد به يادگار داشت!!! و مگر بشاگرد رفتنش به حرف امام نبود كه گفته بود برو شايد يكي از ياران امام زمان در آن ديار باشد؟ همين محكم‌ترين گواه بر شهادت بزرگ مردي دارد كه 23 سال عمر خود را وقف بشاگرد نمود و از اين سالها فقط 3سال ايام نوروز را كنار خانواده بود!!!
بله اخوي، الكي نمي‌گويند حاج والي، والي دلهاي جهادگران است. حالا من و تو سه چهار سال عيد را خانه نيستيم ادعايمان گوش افلاك را كر كرده كه بياييد ببينيد هسته اتم را شكافته‌ايم و مجاهدات عظيم كرده‌ايم كه بله ده دوازده روز از سالمان را به هواي دور هم بودن و با رفقا گذراندن جهادي كرده‌ايم، آن هم فقط در اسم.
حاج والي اگر رفت و آن اثر جاودانه را در تاريخ قبيله‌ي آدميان ثبت كرد به خاطر اين بود كه جهاد اكبرش تكميل بود و جهاد اصغر را هم به تمامه ادا نمود و الا ادعاي تو خالي كجا و عمل 23 ساله كجا...
بروبچه‌هاي موسسه جهادي زحمت كشيده‌اند و ويژه‌نامه‌اي براي بشاگرد چاپ كرده‌اند كه مطالبي درخور دارد، مطلب زير به مناسبت سالگرد پرواز حاج والي از آن مجموعه است:

haj vali.gif

در سفري براي شركت در يك سمينار بعد از حدود 24 ساعت رانندگي و جلسات متعدد و خسته كننده‌ي سمينار و بعد هم جمع شدن دور حاجي و احوال‌پرسي و درد دل با او، ساعت شد يك بامداد. به امداد بشاگرد يك اتاق داده بودند ولي در همان طبقه اتاق‌هاي خالي ديگر هم بود. حاجي گفت حقيقتش من "خُرخُر" مي‌كنم! نميذارم بخوابي، برو تو اتاق‌هاي بغلي راحت استراحت كن. گفتم طوري نيست. حاج‌آقا گفت نه برو آنجا راحت‌تري. هنوز خوابم نبرده بود كه گفتم اگر اگر قرار است باز هم صبح زود راه بيفتيم به سمت ميناب با اين وضع خستگي حاجي حتما بايد مرا بيدار كند.
تقريبا سه ربعي گذشته بود، رفتم پشت اتاق حاجي تا برنامه‌ي صبح را هماهنگ كنم كه از لاي در ديدم داره نماز مي‌خونه و با حالي عجيب گريه مي‌كنه؛ 24 ساعت بيدار بود و تقريبا 400 كيلومتر از راه را هم خودش رانندگي كرده بود. خيلي عجيب بود شايد آن شب تا ساعت 2:30 مشغول عبادت بود و من هم مطلب را نتوانستم به او بگويم.
اين ادعا غلط نيست كه در مدت 23 سال بشاگرد اكثر شب‌ها را حاج‌آقا با عبادت گذرانده؛ يك بار كه از او سوال كردم كه نيمه شب غير از نماز شب كه كه زمان زيادي نمي‌گيرد شما چه مي‌كنيد؟
فرمودند تفكر، تفكر به اين كه روزم را چگونه گذراندم و براي روز بعد مي‌بايست چگونه باشم مي‌گفت تفكر سحرگاهي روي نيت تاثير مي‌گذارد، نيت‌ها را اصلاح مي‌كند، آن وقت خداوند خوب نقاط ضعف را آشكار مي‌كند و به مدد زلاليت سحر عمل روز بعد هم زلال مي‌شود.

پنجشنبه 20 دی 1386

ظفر

 

 

 

1.

- بعثت؛

- دعوت پنهان؛

- دعوت اقربا؛

- دعوت علني؛

- هجرت؛

- تشكيل حكومت اسلامي؛

- جنگ‌ها و سختي‌ها؛

- صلح حديبيه؛

- فتح مكه؛

 

 

2.

استاد «مصطفي دلشاد تهراني» را اگر بشناسيد خوب است، مجموعه كتاب‌هاي معروف «سيره‌ي نبوي» اثر ايشان است، اين ترم با ايشان يك كلاس داريم به نام «متون سياسي به زبان عربي»، اما عملاً انديشه‌ي سياسي حضرت علي(ع) مي‌گويند. الغرض، در جلسه‌ي چند هفته پيش روايتي خواندند از امام صادق(ع) كه مضمون آن چنين بود:

 

«اگر مؤمنان به رزّاقيتِ خدا ايمان داشتند، هرگز دست از مبارزه در راه خدا نمي‌كشيدند»

 

حاشيه از خودم: حتي پس از ازدواج!!!

قابل توجه مؤمنين تازه ازدواج كرده، البته با رعايت قائده‌ي تفاوت دامنه و دهانه!

 

 

3.

 رويش نو در هر موجودي كه صاحب حيات است، شرط بقاست. نبايستي از اين رويش و نو شدن ترسيد، بلكه بايد به استقبال آن رفت. هرچند هر نوزادي در هنگام تولد ترجيح مي‌دهد تا در رحم مادر باقي بماند و هر انساني در لحظه‌ي مرگ تمايل دارد در اين جهان باقي باشد. ولي غافل است از آنكه شرط ورود به مرحله‌اي بالاتر و افقي وسيع‌تر دل كندن از مرحله‌ي قبلي و پايين‌تر است. و بر همين اساس است كه مرگ هم در عين مرگ بودنش، عين حيات است.

بنابر اين نبايد از مرگ هم ترسيد، حتي بايد به استقبال آن رفت و با آغوش باز آن را پذيرفت. پس بايد حواسمان باشد با رويش‌هاي نو و گرايش‌هاي جديد و افق‌هاي تازه نبايد به مبارزه برخواست. بلكه بايد آنها را گامي در جهت ارتقا دانست، از آنها استقبال نمود و از دلبستگي‌هاي بيجا دل بريد. زيرا همين رويش‌هاي نو است كه ضامن بقا و دوام و حفظ سلامت موجود زنده است.

 

 

4.

چندي پيش يك پست نوشته بودم به نام غضنفر، كامنت‌هايش را كه نگاه مي‌كردم خوشحال شدم كه گويا مخاطبش متوجه خطاب شده است. الحمدلله!

 

 

يا علي

 

شنبه 24 آذر 1386

به ياد حسين متولي


1.jpg


New Page 1

1.
دو سه هفته پيش؛
مشغول انتخاب عكس براي گزارش اردوي جهادي هستم. سه تا از چهار تا عكسي كه براي فرهنگي انتخاب مي‌كنم، از حسين است. دو تا گناباد، يكي خوسف.

2.
هرچه پيگيري مي‌كنيم و دنبال سخنران مي‌گرديم براي بيت‌الزهراء(س)، كسي پيدا نمي‌شود. حتي اس.ام.اس‌‌هايمان به هم نمي‌رسد كه بالاخره چه اطلاعيه‌اي بزنيم براي اين هفته. گويا نبايد اطلاعيه‌اي بخورد. و دست آخر هم نمي خورد.

3.
ساعت ده و چند دقيقه‌ي صبح پنج‌شنبه؛
با تاخير براي جلسه‌ي نمايشگاه وارد مدرسه مي‌شوم. كمي چرخ مي‌زنم تا بچه‌ها را پيدا كنم. جلوي دفتر سيد كه مي‌رسم دو سه نفر در دفتر هستند. از بين آنها حسين افشاري با ديدن من بيرون مي‌آيد. بقيه‌ي حاظرين اتاق 27اي هستند. با دست مرا عقب عقب هل مي‌دهد تا از جلوي در دور شويم. در دو سه جمله ماجرا را برايم مي‌گويد:
«حسين متولي فوت كرده. عموش صبح زنگ زده مدرسه خبر داده. من با عموش صحبت كردم. فلاني و فلاني الان مشغول كاراي اونجا هستند. من هم كارهاي مدرسه را پيگيري مي‌كنم. امروز نمي‌تونم بيام جلسه. تو به جاي من برو!»
هضم جملاتش از ميانه‌ي كلام برايم دشوار مي‌شود و تقريبا نمي‌فهمم. دوباره دقيق جزئيات را برايم مي‌گويد: «گاز گرفتتش» تازه تازه متوجه مي‌شوم، حالم دگرگون مي‌شود.
معلوم مي‌شود كه هنوز به كسي خبر نداده‌اند. قطعا سخت خواهد بود دادن اين خبر. ناچار خودم را از تك و تا نمي‌اندازم. مي‌گويم تو برو به كارها برس. جلسه را من هستم.
فوري يك اس.ام.اسِ دست و پا شكسته مي نويسم و به هر كسي كه در آن لحظه به ذهنم مي‌رسد ارسال مي‌كنم: «انّا لله و انّا الَيه راجِعُون، حسين متولي به رحمت خدا رفت». اول از علم و صنعت شروع مي‌كنم و ميثم و محمد و بعد رفقاي مفيدي و كاظم و سيد و حتي آقاي قاسميان!
پايين تلفن آنتن نمي‌دهد و من بايد بروم آنجا. سعي مي‌كنم تا جايي كه مي‌شود طول بدهم تا اگر كسي تماس گرفت، جواب بدهم.
ميثم نفر اول است. مادرش هم با مادر حسين از اردوي علم و صنعت دوست بوده‌اند. به زور صدايم را پشت تلفن در مي‌آورم و صحت خبر را تاييد مي‌كنم. بعد صدراست كه زنگ مي‌زند و...

4.
وارد جلسه مي‌شوم. هم از بچه‌هاي 26 هستند و هم 27. متوجه حال من شده‌اند. يكي مي‌پرسد كه چرا عصباني هستم. طاقت نمي‌آورم بي مقدمه به 26اي ها كه حسين را مي‌شناسند خبر را مي‌دهم. همه وامي‌روند مخصوصا امير حسين كه هفته‌ي پيش حسين را براي كار علوم اجتماعي ملاقات كرده. به هر حال جلسه را شروع مي‌كنيم. البته معلوم است كه چه جلسه‌اي مي‌شود. در ميان جلسه كاظم مي‌آيد و از پشت در صدايم مي‌كند. هميشه در اين مواقع به در بخور است. به زور لبخندي مي‌زند و همان سوالات معمول را مي‌پرسد. وصلش مي‌كنم به حسين افشاري تا كار‌هاي مدرسه را انجام دهند.

5.
بعد از آن جلسه‌ي كذا؛ مي‌روم بالا.
در اين موارد، هم‌دوره‌اي‌ها صاحب‌عزا محسوب مي‌شوند. تعدادي خودشان را رسانده‌اند به مدرسه و عده‌اي در راه هستند كه به سرعت بيشتر مي‌شوند. برايم سخت است كه به صورتشان نگاه كنم. مطمئنم نمي‌توانم حالشان را درك كنم. سلام و عليكي و عرض تسليتي.
جواب اس.ام.اس هايم كم‌كم كه آنتن مي‌آيد در حال آمدن است. خيلي‌ها باورشان نشده. مثل من كه الان هم نمي توانم باور كنم.
يك پانل را سياه پوش كرده‌اند ولي هنوز اطلاعيه آماده نيست. نوار و قرآن و خرما هم! از هم دوره‌اي‌هايش هم انتظاري نمي‌رود. همه ناراحت هستند و كسي دل و دماغ اين كار‌ها را ندارد. براي همين من هم مشغول به كار مي‌شوم مثل چند نفري كه مشغولند. عكس‌هايي كه براي گزارش سوا كرده بودم همراهم هست. يكي را كه مربوط به خوسف است چاپ مي‌كنند و در زير اطلاعيه كه اكنون آماده شده نصب مي‌شود. هماني كه حسين در آن محاسن بلندي دارد و در ميان دختر بچه‌هاي علي‌آباد زارعين نشسته.
بساط قرآن هم به راه مي‌شود و اطلاع رساني برنامه‌ي عصر هم شروع شده. يكي به شوخي مي‌گويد اگر ما مرديم به جاي پانل اينجا نيزار كار كنيد! صداي قرآن و حضور تعداد زيادي فارغ‌التحصيل فضا را به كلي عوض كرده است. دانش‌آموزان كه تازه تعطيل شده‌اند با تعجب فضاي مدرسه را به شكل ديگري مي‌بينند، خرما و فاتحه هم يادشان نمي‌رود.
در محافل دوستان هم نقل خاطرات دور و نزديك حسين شروع شده...

6.
محمد كربلايي را مي‌بينم. خيلي وقت است نديده بودمش. در علم و صنعت با حسين هم دانشگاهي بوده. شروع مي‌كند به نقل بعضي مسائل و اشاره به سفر پاي پياده تا كربلاي تابستان... و چه مي‌كند با دل ما. حسين امسال تابستان با گروهي از دوستان به اين سفر رفته بودند. خوشا به سعادتش.
محمد حديثي را نقل مي‌كند به اين مضمون: «هر كس به زيارت امام حسين(ع) برود و در آن سال وفات يابد حساب و كتابش سهل و آسان خواهد بود» و خلاصه هوايش را آن طرف دارند.
هرچند حسين و همسفرانش در ظاهر به كربلا نرسيدند ولي كسي كه پاي در چنين مسيري نهاده قطعاً باطناً حضرت را زيارت كرده است. محمد مثل هميشه حال خوش خود را به ما هم منتقل مي‌كند.
اين اولين خبري است از اين دست كه مي‌رسد و حسين را برايم آشنا‌تر مي‌كند. اخباري كه طي آن روز و فردايش بر تعداد آنها اضافه خواهد شد. عجب نامي هم داشت اين رفيق ما «حسين».
خيلي‌ها زنگ مي‌زنند حامد، آقاي قاسميان، احسان و...

7.
بعد از نماز سري به دفتر مي‌زنم. آنجا صمد مطلب ديگري از حسين و پدرش نقل مي‌كند. عجيب است اين تقارن اتفاقات. پدر حسين دقيقاً يك هفته‌ي پيش مهمان مدرسه بوده. حسين اين جلسه را هماهنگ كرده و از همين رو بچه‌هاي مدرسه با او ارتباط داشته‌اند. اين دوستان هم حس غريبي دارند. كاظم هم از گلايه‌ي هفته‌ي پيش حسين مي‌گويد. كه چرا در روز زيارتي امام رضا مشهد رفته‌اند و به او خبر نداده‌اند. گفتم كه حسين علاقه و ارادت خاصي به اهل بيت(ع) داشت.

8.
صدرا در حياط با محمد ايستاده. پيش مي‌روم و سلام مي‌كنم. بعد از سلام و عليك سر صحبت را باز مي‌كند از صحبت هفته‌ي پيشش با حسين و مطالبي مي‌گويد كه... عجيب است. به اين نتيجه مي‌رسم كه حسين متولي را اصلا نمي‌شناختم. اين دومين خبر است از آن دست!

9.
پدرش كه به مدرسه مي‌آيد حال چندان مساعدي ندارد. حق هم دارد.
خيلي‌ها آمده‌اند، كساني كه حتي فكرش را نمي‌كني و قلوب اين جماعت چقدر به هم نزديك شده است. افسوس كه براي اين‌گونه هم‌دل بودن‌ها نياز به چنين تلنگر‌هايي داريم. آقاي قاسميان كه خودشان را رسانده‌اند قرآن مي‌خوانند و سخنراني مي‌كنند و در مجموع مراسم خوبي مي‌شود.
آخر شب، ديگر در حال جمع و جور كردن و رفتن هستيم. سيد در دفترش تنها نشسته. وارد اتاق مي‌شوم و مي‌نشينم. كمي صحبت مي‌شود و او هم كمي از حسين مي‌گويد: «اواخر شهريور آمد مدرسه، گفت مي‌تواند مسئول گروه قرآن مدرسه باشد.
- ما مشكلي نداشتيم ولي... نشد! كمي دير آمده بود و مدرسه هم خيلي شلوغ بود اين شد كه... خلاصه نشد!»
اندوه خاصي دارد و چيزهاي ديگري هم مي‌گويد كه اينجا اشاره به آن لازم نيست.
اما من بيش از همه به ياد ارتباط و انس حسين با قرآن مي‌افتم.
شب با حالي ديگر گون به مجلس سالگرد برادر آقاي قاسميان مي‌رويم و از آنجا برمي‌گرديم خانه.

10.
قرارِ صبح، مي‌شود 30/8 در محل غسالخانه‌ي بهشت زهرا. با اتوبوس از جلوي مدرسه حركت مي‌كنيم. آقاي كريم‌زادگان هم با اينكه جلسه‌اي در مدرسه دارند با ما مي‌آيد. به موقع مي‌رسيم. خيلي‌ها آمده‌اند. مخصوصاً از علم و صنعت. با آنهايي كه خيلي وقت است نديدمشان سلام و عليك سردي مي‌كنم. هنوز قطعه و اطلاعات ديگر را نمي‌دانيم. به پيشنهاد آقاي صحافزاده وارد ساختمان مي‌شويم تا هم به خانواده‌شان تسليت بگوييم هم در جريان قرار بگيريم. در بين خانواده‌اش يكي از بچه‌هاي دانشگاه را مي‌بينم. تعجب مي‌كنم. بعد از سلام و عليك معلوم مي‌شود كه پسر عمه‌ي حسين است. سوالات مربوط را مي‌پرسم. جوابي كه مي‌دهد سومين خبر از آن دست است كه مرا به خودم مي‌آورد. «محل دفن قطعه‌ي 57 است. قطعه‌ي مربوط به خانواده‌ي شهدا.» و با فاصله‌اي اندك از قطعات شهدا. ديگر نمي‌دانم چه بايد بگويم. به سرعت خبر محل قطعه را به بچه‌ها مي‌دهم.

11.
رضا كه مدتي بود نبود، اكنون آمده. بساط مستند سازي را هم همراه خودش آورده. دوربين و فيلم را از او مي‌گيرم تا به شهاب كه زحمت كشيده و براي همين كار آمده برسانم، در راه فريد بيات را مي‌بينم. در حال صحبتيم كه خانمي نزديك مي‌شود. از بستگان حسين است ولي نمي‌دانم كيست. خيلي تلاش مي‌كند كه گريه نكند ولي موفق نمي‌شود. قطعه‌ي پارچه‌ي كوچكي را به من مي‌دهد و به سختي به من مي‌فهماند كه به دوستان برسانم تا روي آن شهادت بنويسند.

12.
دكتر سليماني، وزير ارتباطات هم آمده است. همراه ميثم داخل ساختمان مي‌شوند براي ديدن پدرش اما پدرش بيرون ساختمان است. خودم را به ميثم مي‌رسانم و ديداري تازه مي‌كنيم. ميثم مي‌خواهد كه پدرش را پيدا كنم. بيرون ساختمان مي‌بينمشان. پدرش از شنيدن خبر حضور دكتر كمي خوشحال مي‌شود و فكر مي‌كنم تسلي خاطر خوبي است در آن شرايط.
هرچه مي‌كنيم تا پدرش صحنه‌ي غسل و كفن را نبيند نمي‌توانيم. و بالاخره اين اتفاق مي‌افتد. در آن راهرو صحنه‌هايي مي‌بينم كه هرگز فراموش نخواهم كرد. حال خانواده‌اش كه معلوم است. اما بعضي از دوستانش هستند كه كم از خانواده‌اش ندارند. هادي از اولين نفراتي است كه پشت آن پنجره مي‌رود. و حال خاصي دارد. كم‌كم ديگران هم مي‌آيند. اما اغلب بيرون منتظرند. براي نماز و تشييع.

13.
حسين پاي كار اردوي جهادي بود و كار فرهنگي آن. براي همين خيلي از شركت كنندگان از بچه‌هاي جهادي هستند. از آن راهرو خارج مي‌شوم تا حالم كمي بهتر شود. ميان بچه‌ها آن قطعه پارچه را مي‌بينم. خودم را نزديك مي‌كنم تا من هم چيزي بنويسم. نفر قبل از من حسين دشتي است. قلم را از او مي گيرم و مي‌نويسم: «سلام ما را به شهدا برسان» حسين دشتي طعنه ميزند كه بايد خطاب به خدا بنويسي نه خطاب به حسين! از او مي‌خواهم صبر كند و اينطور ادامه مي‌دهم: «زيرا قطعا روحت هم مثل جسمت همنشين شهدا خواهد بود!»

14.
ما هرچقدر هم كه گناهكار باشيم اندك محبتي به اهل بيت(ع) داريم. اين محبت در حسين متولي بارز بود و از كرم اهل بيت(ع) به دور است كه دستش را نگيرند. هرچند به قول يكي از دوستان ما هر چه فكر مي‌كنيم هيچ بدي از او به خاطرمان نمي‌آيد. حسين برادري دوست‌داشتني و متواضع بود. صاف و ساده بود. با قرآن مانوس بود. امسال پاي پياده به زيارت مولايمان امام حسين(ع) رفته بود. در قطعه‌ي خانواده‌ي شهدا دفن شد و...
مي‌دانم كه اين امور ظاهري ملاك خوبي براي قضاوت نيست و اصلا ما را ياراي اين كار نيست ولي ما هستيم و حسن ظن و اميد به رحمت الهي. اميدوارم دفعه‌ي بعدي كه حسين را مي‌بينيم همه در شرايط خوبي باشيم.
مرگ دوستان، تذكري است براي ما كه زنده‌ايم. و امتحاني است الهي براي صابران. همه‌مان اين‌ها را مي‌دانيم. اما اكنون كه پاي عملش افتاده اميدوارم مردود نشويم. به همه‌ي بچه‌هاي دوره‌ي 23 تسليت عرض مي‌كنم و همين‌طور خانواده‌اش و علي‌الخصوص پدر بزرگوارش، البته اگر اين متن را بخوانند. خواهش مي‌كنم كه فراموش نكنند كه مرگ تولدي است نو و خارج كردن لباس كهنه و پوسيده‌ي قديمي و به تن كردن لباسي جديد و حقيقي‌تر. آنچه اكنون وظيفه‌ي ماست صبر است و دعا و خيرات است براي حسين و مادرش.

الفاتحه...

 

شنبه 28 مهر 1386

سازمان متحده ي ملل Nation State

آخه حاجي جماعت را چه كار به عنوانِ فرنگي نوشتن!!! نونت نبود آبت نبود، اسم انگليسي نوشتنت چي بود؟
چيه؟ چشم نداري ببيني؟ داداش حاجي‌ها هم از اين افكت‌ها بلدند... گفته باشم!

اما بعد!
يه فيلم وسترن چند وقت پيش نشون داد. تيكه كلام شخصيت اصلي اين بود: «از سيم خاردار بدم مياد!» داستانش هم راجع به تقسيم اراضي در غرب وحشي بود. شخصيت اصلي دلش نمي‌خواست اين اتفاق بيفته چون دوست داشت مثل قديم بتونه با اسبش تا هركجاي دشت كه جا داره بتازه! بعلاوه ديدن سيم خاردار اونو ياد برادرش مينداخت كه موقع عبور از مزاحم جديد كشته شده بود.

قطعا فكر نمي‌كنيد كه منظورم تعريف اين فيلم بوده، گفتم تا برسم به اين مطلب كه اين مرزبندي بين‌المللي موجود و تشكيل «دولت-ملت‌»ها كه نظام بين‌المللي موجود بر اساس اون شكل رفته قطعا از اول خلقت بشر وجود نداشته، و جالب‌تر اين كه بدونيد شكل گيري اين مفهوم به تعريف امروزيش مولود همين چند قرن اخيره!

كي زمان سعدي از اين خبرها بوده كه واسه رفتن از يه جا به يه جاي ديگه كلي دردسر وجود داشته باشه؟ اصلا اگه مثل حالا بود كه اون بنده خدا كي ميتونست نصف دنيا رو گز كنه و كسي هم كاريش نداشته باشه؟ يا ابن‌خلدون همچنين!

اين تعريف‌هاي جديد از دولت ملت بعد از انقلاب صنعتي اروپا مثل خوره افتاد به جون اين كشورهاي جهان سومي. فكر نكنيد خيلي وقته اين حالت وجود داشته بلكه يك چيز كاملا جديد و مربوط به قرون اخيره. استعمارگر‌ها هم به اندازه‌ي كافي از اين ايده و تجربه‌ي اروپايي كه در جاهاي ديگر دنيا پياده مي‌كردن استفاده بردن. بماند.

سوال اينجاست كه آيا اين نظم نوين حاكم بر نظام بين‌الملل كه مبتني بر دولت-ملت‌ها يا همونNation Stateهاست، مورد تاييد اسلام هم هست؟ آيا اصالت و محلي از احترام داره؟ آيا در حكم منطقه‌الفراغ بايد محسوب بشه؟ يا اسلام طرح و ايده‌اي واسه اين مساله داره؟ با اين اوصاف، تعريفي كه در اسلام از امت اسلامي و كيان اسلام داريم ناظر بر چيه؟ ديدگاه امام خميني(رضوان الله تعالي عليه) در اين خصوص چي بوده و تاكيدي كه ايشون داشتن بر اين كه «هر جا مسلماني زندگي مي‌كند كيان اسلام است و ما در رابطه با آن مسئوليم» به چه معني مي‌تونه باشه؟


جمعه 20 مهر 1386

خم‌مي‌ني




1

1.

نهج‌البلاغه، خطبه‌ي93:

«وَ ذَلِكَ إِذَا قَلَّصَتْ حَرْبُكُمْ وَ شَمَّرَتْ عَنْ سَاقٍ وَ كَانَتِ ضَاقَتِ الدُّنْيَا عَلَيْكُمْ ضِيقاً تَسْتَطِيلُونَ مَعَهُ أَيَّامَ الْبَلَاءِ عَلَيْكُمْ حَتَّي يَفْتَحَ اللَّهُ لِبَقِيَّةِ الْأَبْرَارِ مِنْكُمْ إِنَّ الْفِتَنَ إِذَا أَقْبَلَتْ شَبَّهَتْ وَ إِذَا أَدْبَرَتْ نَبَّهَتْ يُنْكَرْنَ مُقْبِلَاتٍ وَ يُعْرَفْنَ مُدْبِرَاتٍ يَحُمْنَ حَوْمَ الرِّيَاحِ يُصِبْنَ بَلَداً وَ يُخْطِئْنَ بَلَدا»

«اين حوادث هنگامي رخ نشان مي‌‏دهد كه جنگ در ميان شما طولاني شود، و دنيا چنان بر شما تنگ گردد كه ايّام بلا را طولاني پنداريد، تا روزي كه خداوند پرچم فتح و پيروزي را براي باقي مانده نيكان شما به اهتزاز در آورد (زمان ظهور حضرت حجّت عجل اللّه تعالي فرجه الشريف) فتنه‌ها آنگاه كه روي آورند با حق شباهت دارند، و چون پشت كنند حقيقت چنانكه هست، نشان داده مي‌‏شود، فتنه‏‌ها چون مي‏‌آيند شناخته نمي‌‏شوند، و چون مي‌‏گذرند، شناخته مي‏‌شوند، فتنه‌ها چون گرد بادها مي‏‌چرخند، از همه جا عبور مي‌‏كنند، در بعضي از شهرها حادثه مي‏‌آفرينند و از برخي شهرها مي‏‌گذرند»

2.

Ruhollah_Khomeini.jpg

براي فراموش نكردن خميني خيلي نيازي به برگزاري يادواره و همايش و سالگرد نيست.
اصلا اينها ياد خميني را زنده نگاه نمي‌دارند.
براي زنده نگاه داشتن ياد خميني بايد با روش خميني دست به توليد بزنيم.
تا هر لحظه خميني را حس كنيم!
توليد با آن روش...
در هر حوزه‌اي...
هر حوزه‌اي!


3.اصل عدم وجود نردبان:

نهج‌البلاغه، كلام 69 - اواخر حكومت حضرت(ع):

«إِنِّي لَعَالِمٌ بِمَا يُصْلِحُكُمْ وَ يُقِيمُ أَوَدَكُمْ وَ لَكِنِّي لَا أَرَي إِصْلَاحَكُمْ بِإِفْسَادِ نَفْسِي»

«من مي‏‌دانم چگونه مي‏توان شما را درست كرد و از كجي به راستي آورد- امّا نه به بهاي ارتكاب گناه- كه شما اصلاح شويد و من تباه‏.»

 

پنجشنبه 5 مهر 1386

هنوز هر حاجي را سيدي هست!

1.
به من ميگه، كدوم آرايشگاه مي‌ري؟

؟
؟
؟

با عرض پوزش!

به من ميگه، چطوري ميشه كه مطلب سيد تو دسته‌بنديه حكمتهاي حاجي باشه؟ و مطلب حاجي تو دسته‌بنديه روزمرگي‌هاي سيد؟

آخه عزيز دل من مگه اون اول بهت نگفتم كه هر سيدي خودش حاجي واسه يه سيد ديگست و هر حاجي سيد يه حاجي بالاتر!


بفهم ديگه! آخه اين چه سواليه؟

2.
شايد به بهانه‌ي عيد!

گروه تئاتر دوره‌ي 22-تئاتر دانشگاه علم و صنعت-آخرين اجراي گروه-دلوار84.jpg


شنبه 24 شهریور 1386

والسلام

چهارشنبه 7 شهریور 1386

ماه دلارا بيا!

mahdi.gif


مفضل از امام صادق(ع) نقل مي­کند که حضرت فرمودند: «بندگان به خدا نزديک­ترند و خدا از آن­ها راضي­تر است در وقتي که حجت خدا از ميان آن­ها غايب شود و نتوانند او را ببينند و جاي او را هم ندانند و باز در عين حال معتقد باشند که حجت خدا از ميان نرفته و ميثاق و پيمانش باطل نگشته. در اين حال در هر بامداد و پسين در انتظار فرج باشيد، زيرا سخت­ترين موقع خشم خدا بر دشمنان خود موقعي است که حجت خدا را از دست بدهند و او را نيابند و براي آن­ها ظاهر نگردد، خدا مي­داند دوستاش شک نمي­کنند و اگر مي­دانست شک مي­کنند يک چشم به هم زدن حجت خود را از آن­ها نهان نمي­داشت و اين غيبت امام نمي­شود مگر به خاطر بدترين مردم».

---------------------------------------------

يمان تمار مي­گويد ما خدمت امام صادق(ع) نشسته بوديم، به ما فرمودند «به راستي براي صاحب­الامر غيبتي باشد که هرکس در آن دوران دين خود را حفظ کند، چون کسي است که شاخه خار مغيلان را در دست بفشارد»، و با دست خود نشان دادند و فرمودند «کدام يک از شما شاخه خار مغيلان در دست خود مي­فشارد؟» سپس لختي سر به زير انداختند و پس از آن فرمودند «صاحب­الامر غيبتي دارد که در آن هر بنده­اي بايد تقوا پيشه کند و دين خود را حفظ نمايد».

---------------------------------------------

مفضل مي­گويد از امام صادق(ع) شنيدم که ­فرمودند «از فاش کردن اسرار مذهب بپرهيزيد، هيهات؛ به خدا امام شما سال­هاي سال از زندگي شما نهان شود و شما در بوته آزمايش آب شويد تا گويند امام مرد، کشته شد، نابود شد، به دره افتاد؛ و چشم مؤمنان بر او اشکبار شود و کشتي مذهب شما واژگون گردد، مانند کشتي­هايي که بر موج­هاي دريا واژگون شوند؛ و کسي نجات نمي­يابد، جز کسي که خدا از او پيمان گرفته و در دلش ايمان را نقش نموده و به روح خود او را تأييد کرده است. دوازده پرچم همانند برافراشته شود و کسي نفهمد که کدام، کدام است!».

مفضل مي­گويد من گريستم و سپس گفتم پس ما چه کنيم؟ امام(ع) نگاهي به آفتاب کردند که در ايوان پرتو افکنده بود و فرمودند «اي اباعبدالله! اين آفتاب را مي­بيني؟» گفتم آري؛ فرمودند «به خدا امر ما از اين آفتاب روشن­تر است!».

---------------------------------------------

پي­نوشت­ها:

۱- ولادت حضرت حجت(ع) بر همه دلدادگان ايشان مبارک باد!

۲- از حضرت امير(ع) در مورد نام حضرت حجت(ع) سوال شد، فرمودند «از نامش نپرسيد، زيرا حبيب و خليلم به من سفارش کرده است تا نامش را باز نگويم تا خدا او را مبعوث کند...».

۳- امام حسن عسگري(ع) نيز در جمع برخي از اصحابشان فرموده­اند «شما نمي­توانيد شخص او را ببينيد و او را به نامش ياد کنيد»، پرسيدند پس چگونه ايشان را ياد کنيم؟ فرمودند «بگوييد حجت از آل محمد(ص)».

۴- تمامي روايات فوق از جلد دوم اصول کافي، صفحات 153 تا 183 نقل شده­اند.

5- منبع: صراط

6- دست همه‌ي كساني كه در اردوي جهادي شهيد آقايي زحمت كشيدند مخصوصا آنها كه اصلا وظيفه‌ي‌شان نبود، خيلي خيلي درد نكند، همينطور بچه‌ها، كه انصافا سنگ تمام گذاشتند. ان‌شاءالله همه مزدشان را از صاحب اين ايام دريافت كنند.

چهارشنبه 17 مرداد 1386

هجرت


شان انسان در ايمان، هجرت و جهاد است و هجرت مقدمه‌ي جهاد في سبيل‌الله است. هجرت، هجرت از سنگيني‌هاست و جاذبه‌هايي كه تو را به خاك مي‌چسباند.

چيست آن نيرويي كه تو را بر سنگيني‌ها غلبه داده است و بر آن جاذبه‌هاي دنيايي كه به سوي پايين مي‌كشاند فائق آورده و غل و زنجير از دست و پاي اراده‌ات گشوده و تو را آن بال و پر بخشيده است كه در فضاي آزاد آسمان لايتناهي پرواز كني؟

چكمه‌هايت را بپوش، ره توشه‌ات را بردار و هجرت كن.

"سيد شهيدان اهل قلم، سيد مرتضي آويني"


حال، مصاديق هجرت فراوانند!

بگردم ببينم من بايد از كجا به كجا و از چه به چه، هجرتم را آغاز كنم؟

بگرد ببين تو بايد از كجا به كجا و از چه به چه، هجرتت را آغاز كني؟

بگردد ببيند او بايد از كجا به كجا و از چه به چه، هجرتش را آغاز كند؟

بگرديم ببينيم ما بايد از كجا به كجا و از چه به چه، هجرتمان را آغاز كنيم؟

بگرديد ببينيد شما بايد از كجا به كجا و از چه به چه، هجرتتان را آغاز كنيد؟

بگردند ببينند آنها بايد از كجا به كجا و از چه به چه، هجرتشان را آغاز كنند؟

پ.ن:

اگر هنوزش نخوانده‌ايد بخوانيد!


شنبه 9 تیر 1386

ايمان به غيب

«ايمان به غيب حلقه‌ي مفقوده‌ي زندگي خيلي از ماست.»

اين آيه‌ي شريفه،‌ آيه‌ي 109 از سوره‌ توبه است كه ديروز در هيئت بحث جالبي حول آن داشتيم، به نظرم رسيد اينجا هم باشد براي تدبر بيشتر مفيد است:


أفَمَن أسّسَ بُنيانَهُ عَلَي تَقوَي مِنَ اللهِ وَ رِضوَانٍ خَيرٌ أم مَن أسّسَ بُنيانَهُ عَلَي شَفَا جُرُفٍ هَارٍ فَانهَارَ بِهِ فِي نَارِ جَهَنّمَ وَاللهُ لا يَهدِي القَومَ الظالِمِينَ

ترجمه‌ي منظوم از اميد مجد:

مـگـر آنـكـه او مســـجـدي سـاخـتـسـت/ بـــه تــقــوا و پـــرهـــيز پـــرداخـــتـست
هــــمـــيــشــه ز درگـــاه يــــــزدان و رب/ رضــــاي خـــــدا را نــــمايــــد طـــلــــب
بــود هـــمــچـــو آن‌كـس كـــه روي ريـــــا/ يـــكــــي مـــســـجــــدي را نــمايــد بنـا
كه نزديك سيل است و بنيانش سســـت / بــه ويــراني آن را كــشــــانــد درســـت
ســرانــجـــام آن خـــانـــه از داربــســـت / بـــه دوزخ بــيــفــتــد به ناري كه هست
هـدايـــت نــخــــواهـــد كــنـــد كــردگــار / گـــروهـي بـــديـــنـسان ستم‌پيشه كار


چهارشنبه 23 خرداد 1386

آقاي مربي


*
*
*

اين پست مخاطب خاص دارد ... مخاطبش افراديست كه دغدغه‌ي كار تربيتي و فرهنگي دارند و يا اگر هم ندارند با آن درگير هستند، پس پيشاپيش از بقيه‌ي خوانندگان عذر خواهي مي‌كنم.

نكته: تربيت فرآيندي است كه در تمام طول زندگي براي ما در حال رخ دادن است -چه درست، چه غلط- و محدود كردن آن به دوران دبستان يا دوره‌ي تحصيل در مدرسه و حتي چند وقتي است به قبل از اينها اشتباه بزرگي است كه موجب شده نسل جوان و نوجوان ما ديگر خود را بي‌نياز از تربيت شدن بدانند و سن شكل گرفتن شخصيت در جامعه‌ي ما پايين بيايد -همان زوال دوران كودكي- اين در حالي است كه به نظر مي‌رسد بايد تلاش كنيم تا آخر عمر از تغيير و حركت به سمت جلو نترسيم و به آن مرحله از فهم كه رسيده‌ايم اكتفا نكنيم.

اين بحث يك مقدمه‌ي واجب‌تر از متن و طولاني‌تر از خودش دارد كه در اينجا مفصل نمي‌آيد؛ و به شكل كليشه‌اي مي‌گويم كه آن بحث بماند براي فرصتي ديگر- فرصتي كه به همان شكل كليشه‌اي معمولا نخواهد آمد.

آن مقدمه اين است كه «در فرآيندِ تربيت، اصالت با مربي است نه ابزار تربيتي». شايد خيلي از ما اين مقدمه را قبول داشته باشيم ولي تعداد كساني كه به آن عمل مي‌كنند بسيار كم است.

اما اصل مطلب نگاهي است به خصائل مربي، اينكه شخصي كه قرار است مربي باشد و كار تربيتي انجام دهد و در فرآيندِ تربيت، اصالت هم دارد، چه ويژگي‌هايي را لازم است كه داشته باشد. چهار ويژگي اصلي كه گفته مي‌شود، جامع و مانع از ديگر خصائل نيست ولي ويژگي‌هاي اصلي و مهمتر است و شرط لازم براي يك مربي و شخص تربيتي كه بلا شك بدون داشتن آنها آن شخص صلاحيت كار فرهنگي را نخواهد داشت و قابل توجه مدعيان تربيت در اين آشفته بازار فعلي جامعه‌ي ماست؛

اما خصائل آقاي مربي:

1.
عامل بودن:
اين ويژگي ‌مهم‌ترين و كليدي‌ترين خصلتي است كه آدم فرهنگي بايد داشته باشد و هرچند به لحاظ رتبي بعد از مولفه‌ي دوم قرار مي‌گيرد ولي در ابتدا آورده شده؛
زور كه نيست! اگر عامل به آنچه ديگري را به آن مي‌خواني نباشي، سخن تو در او كارگر نخواهد افتاد، پس بيخودي زور نزن برو خودتو درست كن.

2.
اعتقاد به باورها:
آقا جان! صرف آشنايي شخص به ابزار كار فرهنگي كه دليل بر استفاده از وي در جايگاه فرهنگي نمي‌شود، مثلا اينكه شخصي به لحاظ تكنيكي توان ساختن فيلم را در حد خوبي داراست دليل بر اين نيست او را بر امر فيلم و فيلم‌سازي بگماري! چرا كه اگر او به آنچه مي‌سازد اعتقاد نداشته باشد هزاري هم كه از ابزار خوب استفاده كند، نتيجه‌ي كارش يك حاصل كليشه‌اي و تكراري خواهد بود و بدون روح.
مربي بايد خودش به باورهايي كه ترويج مي‌كند اعتقاد داشته باشد آن هم اعتقاد حداكثري، نه يك اعتقاد حداقلي و كلي!!! تا بتواند در انتقال آن هم موثر باشد، باز مثلا بايد بگوييم كه متاسفانه امروزه در آموزش و پرورش ما ابلغيه‌ي معلم ديني راحت‌ترين ابلاغيه است و فرضا اگر معلم شيمي يك مدرسه مازاد تشخيص داده شده براي اينكه مجبور به انتقال نشود يك كلاس درس ديني به او مي‌دهند.
ذاتِ نـايـافـتـه از هـســتـي بخش
كي تواند كه شود هستي بخش

3.
همّ تربيت:
ويژگي‌هاي قبلي به تنهايي براي مربي تربيتي و كارگزار فرهنگي كافي نيست. او بايد انگيزه‌ي كافي هم براي تربيت داشته باشد، باز مثلا نگاه معلمي كه زندگيش را مبتني بر كار و كسب درآمد كرده -كلاسم را مي‌روم و پولم را مي‌گيرم- با هدف از شغل معلمي كه در درجه‌ي اول تربيت افراد است به طور كلي در تناقض است. چنين كسي اگر فاكتور‌هاي اول را داشته باشد باز هم به درد اين كار نمي‌خورد زيرا اهتمامي به امر تربيت ندارد. مربي، به زبان من بايد داغ باشد و همانطور كه درباره‌ي پيامبر اعظم(ص) آمده:«حريص عليكم»، بايد شوق و شور براي تربيت داشته باشد. البته نبايد به اشتباه خود را هادي بداند، بلكه بايد خداوند را هدايت كننده و خود را وسيله ببيند.

4.
خلق و خوي تربيت:
باور به اينكه انسانها گرايش فطريشان به سوي كمال و حقيقت است و اگر لغزش و خطايي از آنها سر مي‌زند در اثر اشتباه در تشخيص و انتخاب مسير كمال است، به مربي تربيتي اين ظرفيت و گنجايش را مي‌دهد كه با مخاطب خود مدارا كند و به سرعت از او نا اميد نشود، اين نگاه خلق و خويي در او ايجاد مي‌كند كه بتواند مخاطب را هرچه بيشتر جذب كند و بدون آن مربي چندان دوام نخواهد آورد و شكست خواهد خورد.



*
*
*


دوشنبه 21 خرداد 1386

«در باب توكل»

توكل چيست؟

بحث در اين وادي مطول است و بي پايان كه ما را ياراي به پايان رساندن آن در اين مقال نيست.

اما توكل چه نيست؟

به طور قطع مي‌توان گفت كه توكل اين نيست كه وسيله و دستاويزي باشد براي توجيه تنبلي خودمان! يعني اگر وظيفه‌اي را بر عهده داشتيم و آن وظيفه ان‌شاءالله در مسير حق بود، نبايد كمتر از حد توان انرژي خود را مصروف آن نموده و اينطور استدلال كنيم كه چون هدف مقدس است، همين‌قدر صرف توان و انرژي كافي است و با توكل بقيه‌اش هم حل مي‌شود! و از آن بدتر اينكه در صورت شكست آن كار و به نتيجه نرسيدن در آن، اصل هدف يا ميزان خلوص در توكل را مورد خدشه قرار دهيم!!!

بلكه در اين موارد بايد تمام توان و انرژي فكري، جسمي، عقلي و ... خود را مورد استفاده قرار داده و آن وظيفه را در حد تمام و كمال آن به انجام رسانده و نتيجه را به او واگذار كنيم.

مثال: فرض كنيد به هر صورت وظيفه‌ي شما است كه يك سايت راه اندازي كنيد؛ اين غلط است كه بگوييم: «حالا يك وبلاگ مي‌زنم و نتيجه‌اي را كه از آن سايت انتظار مي‌رفت با توكل بر خدا از همين وبلاگ طلب مي‌كنم!»

نه! بايد بروي و يك سايت با پيشرفته‌ترين تكنولوژي موجود و در عالي‌ترين حدي كه مي‌تواني و قدرت و استطاعتش را داري راه بيندازي و البته نتيجه‌ي مورد نظر را باز هم با توكل از خدا بخواهي!

البته! شك نكن كه اگر خالص باشي نتيجه از آنچه فكر مي‌كردي فزون‌تر خواهد شد.