صفحه اصلی
صفحه 2 از 2

شنبه 18 فروردین 1386

دستاوردهاي عملي اين سفر

راستي اين را هم به خاطر داشته باش که تصور مرگ نبايد تو را دچار شتاب ها و عجله ها کند. نبايد بگويي چون وقت کم است بايد عجله کرد. تصور مرگ بايد در تو تمرکز و دقت زياد را به همراه بياورد. بايد بگويي چون وقت کم است بايد بسيار پخته عمل کرد. بايد دقت کني که در هر لحظه کار مربوط به آن را انجام دهي. اين تصور تو را به عمل به وظيفه و تکليف مي رساند. ديگر حجم کار براي تو آن قدر مهم نيست که دقت اش مهم است. ديگر آن چه براي تو اهميت پيدا مي کند عمل به تکليف و آوردن وظيفه است نه تأثرها و حالت هاي عاطفي.
انساني که تکليفش را مي شناسد و وحي را مي فهمد ديگر از آن چه پيش مي آيد وحشتي ندارد و حتي کاري با آن چه که اتفاق مي افتد ندارد. او کار ندارد که چه مي شود. چون مي داند در برابر هر پيشامد چه بايد بکند. اين آدم اسير موقعيت ها نيست. بلکه متوجه موضع گيري صحيح در برابر هر موقعيت است. اين نعمت، نعمت بزرگي است که تو درگير موقعيت ها و پيشامد ها نباشي و فقط به طرز برخورد و موضع گيري صحيح فکر کني.

یکشنبه 17 دی 1385

امانت

...

2.
همواره باورمان بر اين بوده است که هفته شهدا به ما نيازي ندارد و اين ما هستيم که به هفته شهدا نياز داريم. تصورمان اين است که بودن يا نبودن ما در برگزاري هفته شهدا تاثيري ندارد و بودن يا نبودن هفته شهداست که بر ما تاثير مي‌گذارد.

از اين رو تا جايي که به ياد مي آوريم همواره ما به دنبال هفته شهدا دويده ايم و هيچ گاه هفته شهدا به سراغمان نيامده است (هر چند كه از فيض رخ اوست اگر در دل ما هم شرري هست). تلويحاً آن قول معروف از سيد مرتضي آويني در خاطر زنده مي‌شود که: «پندار ما اين است که ما مانده ايم و شهدا رفته اند. اما حقيقت آن است که زمان، ما را با خود برده است و شهدا مانده اند.» مُسلّم است که آن چه ذاتاً ثابت است نبايد به دنبال آن چه ذاتاً درگذر زمان است بِدَوَد؛ و ما از همين منظر، سال هاست که مي دويم.

اما در پس همه‌ي اين سال‌ها، از باب رفاقتي که بين ما و هفته شهدا ايجاد شده است، حقوقي بر گردنمان متقابلاً واجب گرديده است که اداي آن حقوق لازم مي‌نمايد. آن چه در آن مي‌کوشيم اداي حق رفاقت هفته‌شهدا بر گردنمان است و اميد داريم از پس اين اظهار وفاداري، هفته شهدا نيز حق رفاقت خود را بر گردنمان ادا کند. تا چه مقبول افتد و که در نظر آيد.

جمعه 23 تیر 1385

روز مادر


نحن سوف نبقي هنا و سوف يبقي ندائنا و اعظ يجب ان يفهم الامريكيون.
امريكيون لايعرفون ماذا يعني لبيك يا حسين...

لبيك يا حسين يعني:
اَنك تكون حاضراً في المعركه
و لو كنتَ وحدك، و لو تَركك الناس، و التَهمك الناس، و خَزلك الناس

لبيك يا حسين:
اَن تكون انتَ و مالكَ و اهلكَ و اولادكَ في هذه المعركه

لبيك يا حسين يعني:
اَن تدفع الامُ بولده هذه يُقاتل، و اذا الستُشهِد، وهتز رأسه و اُلقيَ به الي اُمه
وَضَعتهُ في حِجرها و مَسَحَتِ الدَمَ و ترابَ عن وجهه
و قالت له:
«راضيتاً محتسيباً، بَيَّض الله وجهك يا بُنَي! كما بَيَّضتَ وجهي عند فاطمة الزهراءِ يوم القيامة»
هذا يعني لبيك يا حسين...

لبيك يا حسين يعني:
اَن تَعطي الام و الاخت و الزوجه لِتُلبِسَ زوجها او اخاها او ابنها قامت الحرب و تدفعه الي الجهاد

لبيك يا حسين يعني:
اَن تُقَدم زينب لاخيه الحسين جَوازَ المنية و الشهادة

هذا يعني لبيك يا حسين
...
و به نختم، ليسمعه العالم:
العمل اذا الحتاج الينا في ساحتة اُخري،
لن نكون حَمَلَةَ الاكفان فقط؛
و اِنما سَنَكون حَمَلَةَ الاكفانِ و السِلاح

والختام:
لبيك يا حسين
لبيك يا حسين
لبيك يا حسين


**

ادامه "روز مادر" »

جمعه 12 خرداد 1385

من پاپ نيستم

اداي احترامي به معاصرترين مرد زمانه‌ي ما،

كه اين روزها، در لابلاي كليشه‌هاي روزمرگي گم شده‌است.

 

1.
به نجف که آمد می‌گفتند: «این سید چه می خواهد؟ می خواهد حوزه علمیه هزار ساله نجف را از هم بپاشد. یک عده‌ای از طلبه های بی سواد دور و بر بعضی از آقایان جمع شده‌اند.»

2.
نجف رسم بود که علما و مراجع معمولاً هفته ای یک بار برای زیارت به حرم می رفتند. اما سید از وقتی به نجف آمده بود هر شب به حرم می رفت. جلو ضریح می ایستاد. یک دستش را به ضریح می گرفت و زیارت امین الله یا زیارت جامعه کبیره را از روی مفاتیح می خواند. می‌گفتند سید این کارها را برای این که بقیه ببینند می کند و با سر تکان دادن و چشم و ابرو انداختن به زائران می فهماندند که دارد ریا می کند. سر راهش می ایستادند تا بیاید و برای بی اعتنایی پشتشان را به او می کردند.

3.
سر این دعوا می کردند که انگلیسی است یا آمریکایی؟ عده ای معتقد بودند انگلیسی است. برخی هم اصرار داشتند که آمریکایی است.

4.
او را تارک الصلوه می دانستند و می‌گفتند روزه نمی گیرد. اما زردچوبه به صورتش می مالد که بگوید روزه می‌گیرم.

5.
می‌گفتند عمامه ایشان کوچک است و در حد مرجعیت نیست. وقتی این خبرها به او می رسید می گفت: «بگویید من هنوز مشرک نشده ام.»

6.
با شروع بحث ولایت فقیه عده ای به درس نیامدند. می‌گفتند حکومت در شان فقیه نیست. عده ای به منزلش می رفتند. کتاب حکومت اسلامی را به بهانه فرستادن به ایران می گرفتند. اما مخفیانه همه را در شط فرات یا چاه ها می ریختند.

7.
وقتی هم که در مدرسه، مصطفی از کوزه ای آب خورده بود رفتند کوزه را شکستند که پدرش فلسفه درس می دهد و نجس است.

8.
بعد از 15 خرداد که علما سکوت کردند، گفت: «وقتی می بینم کیان اسلام در خطر است، بگذار حوزه فدای اسلام شود. ما حوزه را برای تبلیغ اسلام می خواهیم. وقتی خود اسلام در خطر است، وجود و عدم حوزه چه اثری دارد؟»

9.
چشمهایی که ندیده ترسیده بودند، در نجف به او گفته بودند: «آخر این خون‌هایی را که ریخته می شود باید پاسخ داد.» در جواب گفته بود: «هر چه حضرت امیر جواب بدهد من هم همان جواب را خواهم داد.»

10.
در جواب مقامات عراقی که خواسته بودند حرف سیاسی نزند گفت: «من از آن روحانیونی نیستم که به خاطر علاقه به زیارت دست از مبارزه بکشم.»

11.
سید وقتی نجف را ترک می کرد به احمد گفت: «من در اینجا با حرم مطهر مأنوس بودم. اما خدا می داند در این مدت از دست اهل اینجا چه کشیدم.»

چهارشنبه 28 دی 1384

عيني و كفايي

چهارشنبه، 27 دي ماه 84

1. و أما أقسام الواجب فهي :

العيني و الكفائي

فالعيني ما يكلف به أعيان المكلفين و لا يسقط بفعل بعضهم له عن الباقين ( كالصلاة )

و الكفائي ما يسقط بفعل البعض له عن الباقين ( كتغسيل الميت و الجهاد و من قِبَله الاُردو الجِهاديّه).

2. بوي محرم داره مياد

باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است

كشتي شكست خورده ز طوفان كربلا

كاش آنزمان سرادق گردون نگون شدي

بر خوان غم چو عالميان را صلا زدند

چون خون حلق تشنه او بر زمين رسيد

ترسم جزاي قاتل او چون رقم زنند

روزي كه شد به نيزه سر آن بزرگوار

بر حربگاه چون ره آن كاروان فتاد

اين كشته فتاده به هامون حسين تست

كاي مونس شكسته دلان حال ما ببين

اي چرخ غافلي كه چه بي داد كرده اي

خاموش محتشم كه دل سنگ آب شد

3. راي به اخلاص يا به مديريت؟

هيچكدام! اصلا راي نده عزيز دلم. وقتي اينقدر ...

4. و ديگر هيچ

تو چه مي‌داني كه رمل و ماسه چيست؟

بين ابروها رد قناسه چيست؟

سه شنبه 15 آذر 1384

بررسي رابطه‌ي اين فصل با گردي كه در افق بر پا شده (1)

سه شنبه، 15 آذر 84

بسم الله الرحمن الرحيم

...

السلام عليكم ايها الشهدا المومنون السلام عليكم يا اهل بيت الايمان و التوحيد... (زيارت شهداي احد- مفاتيح الجنان)

و چه كسي بهتر از دوست حال دوست را مي‌داند، كنون كه غم زده‌ايم از كارزار خويش و دچار فصل خزانِ بهار خويش هستيم، نوبت توست اي دوست كه ما را به شهر خود بري و شهريار خويش سازي كه خود از عمق جراحت جانمان آگاهي، و اگر نبود امثال علي پسر يقتين، چاره‌ي كار چگونه مي يافتيم؟ آيا چنين مبارزه‌اي را ياراي مقابله در ما هست! كه مي‌داني نيست! و آيا تا به حال صراط را اين‌گونه آشكار ديده بوديم. راست گفت آن كه گفت هر كسي را كربلايي است كه در آن ... و ما در اين كربلاي چندمين، آيا در مدينه مي‌مانيم يا در مقابل حقيقت شمشير مي‌كشيم ... ؟

اين صفحات و اين قالب‌هاي پيزوري حقيرتر از آن هستند كه بتوانند چنين حقيقتي را حمل كنند ... آري فقط انسان ياراي حمل آن را دارد كه ظلوم و جهول است، سيد جان!!! ول كن اينها را...

شـــمع طرب ز بخـــت ما، آتش خانه سوز شـد

گشت بلاي جان من، عشق به جان خريده ام

حاصــــــل دور زنـــــدگي، صـــحبـــت آشنا بود

تا تو ز مــن بريــده‌اي، مـــن ز جــهان بــريده‌ام

تا بـه كــنار مـن بُـــدي، بـــود بـــه جا قــرار دل

رفتــي و رفـت راحـــت از، خـــاطـــر آرمـــيده‌ام

چـــون به بــهار ســر كنـد، لاله ز خاك من برون

اي گــــل تـــازه يــاد كــــن، از دل داغ ديـــده‌ام

تا تــو مــراد مــن دهـي، كـــشته مرا فراق تو

تا تو به داد من رَسي، مــن به خدا رســيده‌ام

از اين حرف‌ها (فشنگ و باروت) به دردت مي‌خورد؟

يا علي!

دوشنبه 7 آذر 1384

يادداشت هاي روزانه يك نمونه حاجي

دو‌شنبه، 7 آذر 84

............................................

.................

...............................

.......

......

....................................

لحظاتي پس از ارسال اين مطلب و طي يك تماس تلفني با اخطار شفاهي مقامات بالا (حاجي كبير) ، مديريت رازدل مجبور به حذف يادداشت گرديد.

آزادي انديشه.... اينجوريا نميشه!

جمعه 13 آبان 1384

خراب رفاقت

از حاجي به سيد،

از حاجي به سيد...

سيد جان به گوشي...؟

سلام برادر

ببين، بيا رو اَلْسِرّي، كار خصوصي دارم

...

خشششششش

كككككككككككككك

...

خوب! سلام چطوري يا نه...

گفتم بياي رو اين خط تا بتونم دو كلوم بدون رمز باهات راحت صحبت كنم

مُنَه باخ گارداش، راستيتش من هر چي زدم تو سر خودم كه ببينم تو بالاخره چي ازم مي خواي عقلم به جايي قد نداد، منو كه مي‌شناسي ... تعارف هم كه با هم نداريم، من هنوز تو حال و هواي اون طرفام يعني مي‌فهمي كه يه جورايي سكّم اين جا ميون اين جماعت خريدار نداره، از طرف ديگه اينو ديگه حتماً مي‌فهمي ... يعني نياز به فهميدن هم نيست چون تابلو مي‌زنه، اصلا همه مي‌فهمن كه يكي مثل من زياد ربطي به اينترنت و اونترنت و از اين كوف و زهرمارا نداره. مخصوصا مبحث ويجه‌ي وبلاگ كه خودت ميدوني حاج حسين اگه بفهمه گوشمون بريده‌س.

با اين حال مي‌دوني كه ما خرابتيم يعني خراب رفاقت ... ولي اگه بنا به گفتنه، مي‌دوني كه خيبري سوز داره دود نداره پس ما اهلش نيستيم ولي اگه بنا به درد و دله و قرار نيست نامحرم چشمش بيفته خوب يا علي!

درد زياده و محرمش كمه...سرت رو درد نيارم مي‌دونم تو هم مشغوليتت زياده، ولي ببين سيد جون دارم همين اول ميگم جاي ما اينجا نيست ... بابا تو تحصيل كرده‌اي رفتي مهندس شدي واسه خودت، خوب پس اين چيزا كه خوندي كجا بايد به درد بخوره... ولي بگم ها همين الان اينجا درگيري شده وضع هم تعريفي نداره، ممكنه قيچي بشيم و ديگه نبينمت، با اين حال كاري كه تو داري ميكني هم كم از اين جنگ ما نداره يعني مي‌دوني كه مبارزه هيچ وقت تمومي نداره شايد جنگيدن تو افضل از تير و تفنگ بازي هاي ما باشه (يادم نبود قراره تو حرف بزني و ما درد دل، زدم تو خاكي همين اول كار) ولي خوشت نيادا از حرفام، سلسله مراتب جاي خودشه و مافوق اگر هم از آدم تعريف كنه خود آدم بايد جنبه داشته باشه همون‌طور كه حاجي ما هم بعضي وقت ها ازمون تعريف ميكنه ولي ما هيچ وقت پر رو نشديم ... پس حواستو جمع كن به سيدهاي زير دستت هم اينو حالي كن...ليست آمار الشهدا رو هم سريع تر برام بفرست بايد يه نگاهي بهش بكنم.

ديگه نمي‌تونم بيشتر از اين خط رو مشغول كنم.

بيت المال كه مي‌دوني چيه؟

يا علي

سه شنبه 3 آبان 1384

بسم الله


...


ذكر مولايم علي اعجاز كرد
عقده ها را از زبانم باز كرد


...

1 2>>