فصلي در ستايش تفرقه
طوطي اي با زاغ در قفس کردند و از قبح مشاهده او مجاهده مي برد و مي گفت: «اين چه طلعت مکروه است و هيات ممقوت و منظر ملعون و شمايل ناموزون؟ يا غراب البين، يا ليت بيني و بينک بعد المشرقين.»
علي الصباح به روي تو هر که برخيزد
صباح روز سلامت بر او مسا باشد
به اختري چو تو در صحبت بايستي
ولي چنين که تويي در جهان کجا باشد؟
عجب آن که غراب هم از مجاورت طوطي به جان آمده بود و ملول شده، لاحول کنان از گردش گيتي همي ناليد و دست هاي تغابن بر يکديگر همي ماليد که اين چه بخت نگون است و طالع دون و ايام بوقلمون؟ لايق قدر من آنستي که با زاغي به ديوار باغي بر خرامان همي رفتمي.
پارسا را بس اين قدر زندان
که بود هم طويله رندان
بلي تا چه کردم که روزگارم به عقوبت آن در سلک صحبت چنين ابلهي خودراي، ناجنس، خيره دراي، به چنين بند بلا مبتلا گردانيده است؟
کس نيايد به پاي ديواري
که بر آن صورتت نگار کنند
گر تو را در بهشت باشد جاي
ديگران دوزخ اختيار کنند
اين ضرب المثل بدان آوردم تا بداني که صد چندان که دانا را از نادان نفرت است، نادان را از دانا وحشت است.
پي نوشت:
زاهدي در سماع رندان بود
زان ميان گفت شاهدي بلخي
گر ملولي ز ما ترش منشين
که تو هم در ميان ما تلخي
جمعي چو گل و لاله به هم پيوسته
تو هيزم خشک در مياني رسته
چون باد مخالف و چو سرما ناخوش
چون برف نشسته اي و چون يخ بسته
پي نوشت تر:
البته بر همگان کاملاً واضح و مبرهن است که اين حکايت از گلستان سعدي به چه علتي در اين روزها مدام در خاطر ول شدگان مرور مي شود!
