صفحه اصلی
صفحه 1 از 2

دوشنبه 19 بهمن 1388

تقدیم به مادر مجتبی

گمانم بهمن ماه سال ۶۲ بود؛"مجتبی" بعد از ۱۴ ماه مرخصی گرفته بود تا در راهپیمایی ۲۲ بهمن شرکت کند و دوباره برگردد جبهه.می دانست رزمندگان اسلام تا پایان سال قرار است عملیات بزرگی انجام دهند.به پدر و مادرش هم نگفت که دارد به تهران می آید؛زود باید بر می گشت،خیلی زود،چرا که جزء نیروهای اطلاعات و عملیات بود و تصمیم گرفته بود همان روز بعد از راهپیمایی به منطقه برگردد.می دانست که اگر پدر و مادرش به خصوص مادرش متوجه آمدنش شوند، به این زودی ها نمی تواند برگردد.

***

روز راهپیمایی آقا کریم و فاطمه خانوم در لابه لای آن همه جمعیت، جوانی را دیدند که عصایی زیر بغل دارد و با شور و حرارت خاصی دارد شعار می دهد:"حزب الله می جنگد می میمیرد سازش نمی پذیرد".از میان سیل جمعیت با هر زحمتی خود را نزدیک آن جوان رساندند و حالا دیگر شک شان به یقین مبدل شده بود؛آن جوان مجتبی بود.آقا کریم گفت:تو اینجا چیکار می کنی؟ و فاطمه خانم گفت:پسرم،پات کی همچین شده؟مجتبی جواب داد:"چقدر پیر شدی مادر".

***

تنها فرزند این خانواده ساکن در میدان خراسان چند روز بعد در عملیات خیبر به شهادت رسید.فاطمه خانوم دیروز به من می گفت: ۲۲ بهمن آخرین باری بود که مجتبی را دیدیم . خدا بیامرز کریم آن روز هر چه اصرار کرد ،‌مجتبی خانه نیامد . فقط گفت : تا همین جا هم قاچاقی آمده ام . امام را تنها نگذارید . بعدها در جماران به امام گفتیم که بعد از جنگ کلا سه بار پسرمان را دیدیم و امام جواب داد؛ عکس پسرتان را دارید ؟

***

در این روز گار آزگار تنها مسئولی که به این خانواده سر زده "آقا" بود که سال دوم رهبری شان در میدان خراسان، خورشید را سرزده به خانه شان برد.یک قرآن هم به رسم تبرک به ایشان هدیه داد و با همان خودکار آبی اسمانی معروفش که روزگاری یکی از نمادهای بچه‌های حزب الله بود، برای این خانواده یادگاری نوشت:"خدا رحمت کند شهید عزیز ما را" .

* در فیلم آژانس شیشه‌ای "حاج کاظم" با همین خودکار برای همسرش فاطمه، نامه ‌نوشت؛یادتان هست؟...فاطمه فاطمه با تو حرف بزنم بهتره...

یکشنبه 6 بهمن 1387

ماجراهاي يك سيدِ راستكي




 

يكي بود يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود؛ امروز ميخوام براتون قصه يه سيد رو تعريف كنم، اونم يه سيد راستكي!!!

سيد ما در دوران كودكي به دنيا اومد!

بلافصله بزرگ شد و چون ميدونست علم از ثروت بهتره رفت به شهر نجف كه با سواد بشه.

تو مدرسه با سيد عباس رفيق شد و با هم عكس يادگاري گرفتند.

سيد همينطور كه بزرگ ميشد وقتش شده بود كه زن بگيره و براي همين آستيناش رو زد بالا!!!

سيد صبح‌ها بچه‌هاش رو مي‌برد مدرسه و بعد خودش ميرفت به درسو مشقاش مي‌رسيد و تكليفاش رو انجام ميداد.

تو مدتي كه تو تهران بود تونست يه شغل توي مسجد محلشون پيدا كنه و پيش‌نماز اونجا بشه! البته اين عكس مال اونجا نيست!!!

سيد ما از همون اوايل هر وقت كه ميشد با سيد عباس و رفقا ميرفتن ديدن آقا!

قيافه سيد هم يه خورده خفن بود يعني خيلي نميشد مستقيم تو چشاش نيگا كرد.

به همين دليل يه كار ديگه تو لبنان كه كشور خودش بود پيدا كرد و برگشت اونجا.

شغل جديدش خيلي باحال بود. اون دبير كلي يه مجموعه‌اي رو كنترات برداشت!

مهمترين كار تو شغل جديدش اين بود كه دهن صهيونيست‌ها رو آسفالت كنه، بنابراين سريع نقشه‌هاي مهندسي و راه سازي رو آماده كرد!

از وقتي سيد موي دماغ صهيونيست‌ها شد اونها هم براي سرش جايزه گذاشتند. چون سيد پايه شده بود كه اونها رو از فلسطين بيرون كنه.

سر همين هم اونها كه دستشون به سيد نمي‌رسيد دوستاي سيد از جمله پسرش سيد هادي رو شهيد كردند.

اما سيد ما كوتاه بيا نبود.

دبيركلي كار مهمي بود ولي اون بخاطر كار دست از رسيدگي به مشكلات مردم برنميداشت.

حالا ديگه جوري شده بود كه بقيه با سيد عكس يادگاري مي‌گرفتن!

اما سيد كه آقا رو خيلي دوست داشت...

هر وقت آقا رو مي‌ديد خم مي‌شد و دستشو ماچ ميكرد.

سيد وقتي مي‌خنديد خيلي ناز مي‌شد!

البته هميشه هم نمي‌تونست بخنده!!! (خدايي وسط اين محافظ‌ها كي مي‌تونه بخنده!)

راستي تا يادم نرفته اين هم آرم محل كار جديد سيده! (ولي آدرسش رو ندارم)

اين هم عكس رفقاي سيد تو محل كار جديدش!!!

اي هم يه گروه ديگه‌شون.

قبل از رفتن، متن يه مصاحبه با سيد رو تقديم رفقا ميكنم كه روي صحبتش با ماست.

سيد جان فعلا خداحافظ

متن مصاحبه: "دوست‌ داشتم‌ این‌ چند کلمه‌ را خطاب‌ به‌ ملت‌ شریف‌ ایران‌ بگویم‌ و همچنین‌ می‌ خواهم‌ مطلب‌ دیگری‌ را به‌ آنان‌ بگویم‌ که‌ البته‌ می‌ دانند و درک‌ می‌ کنند اما از باب‌ تاکید می‌ گویم‌ که‌ عظمت‌ نعمت‌ الهی‌ را که‌ خداوند تبارک‌ و تعالی‌ به‌ آنان‌ ارزانی‌ کرده‌ است‌ بدانند؛ ‌ نعمت‌ وجود این‌ نظام‌ مقدس،‌ ‌ نعمت‌ وحدت‌ جمهوری‌ اسلامی‌، ‌ قدرت‌ و صلابت‌ آن‌ و جایگاه‌ این‌ جمهوری‌ نزد ملتهای‌ جهان‌. ‌ درجهان‌ امروز که‌ امپراتوری‌ طغیانگر و زورگویی‌ مانند ‌ امریکا بر آن‌ سیطره‌ دارد دشوار است‌ که‌ کشوری‌ مستقل‌، ‌ عزیز و توانمند مانند جمهوری‌ اسلامی‌ ایران بیابی‌ که‌ تصمیمهایش‌ را خود می‌ گیرد و سرنوشتش‌ را خود تعیین‌ می‌ کند؛ و جمهوری‌ اسلامی‌ ایران‌ از نمونه‌ های‌ نادر در جهان‌ به شمار می‌ رود. پس‌ ملت‌ ایران‌ باید متوجه‌ این‌ نعمت‌ باشند و آن‌ را حفظ کنند.

سخن‌ آخر من‌ این‌ است‌ که‌ ما درلبنان‌ این‌ نعمت‌ را احساس‌ و درک‌ می‌ کنیم‌ و مردم‌ ایران‌ نیز به خوبی‌ این‌ نعمت‌ را درک‌ می‌ کنند اما من‌ هم‌ به‌ عنوان‌ یک‌ لبنانی‌ می‌ گویم‌ که‌ از عظیم‌ ترین‌ نعمتهای‌ الهی‌ در کنار این‌ نظام‌، همانا وجود مبارک‌ مقام‌ معظم‌ رهبری‌ (دام‌ ظله‌ الشریف)‌ است؛ این‌ رهبر بزرگ‌ و حکیم‌ و مورد عنایت‌ و تایید الهی.‌ و من‌ این‌ سخن‌ را از روی‌ تجربه‌ می‌ گویم‌ و نه‌ از روی‌ تعارف‌، ارزش‌ و نعمت‌ وجود این‌ رهبر بزرگ‌ را بدانند و از وجود این‌ نعمت‌ استفاده‌ کنند و به خاطر این‌ نعمت‌ از خداوند تبارک‌ وتعالی‌ تشکر و آن‌ را حفظ کنند و ان شاء ‌الله‌ از این‌ وجود مبارک‌ بهره‌ ببرند و من‌ می‌ خواهم‌ به‌ آنها تاکید کنم‌ که‌ دشواریها و خطرها هرچه‌ باشد و تهدیدهایی‌ که‌ امریکا و صهیونیستها برضد کشورها وامت‌ ما مطرح‌ می‌ کنند هرچه‌ باشد، ما از ملت‌ ایران‌ آموخته‌ ایم‌ که‌ به‌ پیروزی‌ ایمان‌ داشته‌ باشیم‌ و می‌ خواهیم‌ آنچه‌ را از ملت‌ ایران‌ آموخته‌ ایم‌ یادآوری‌ کنیم‌ که‌ باید یقین‌ داشته‌ باشند که‌ پیروزی‌ ان شاء‌ الله‌ یار مومنان‌ و مجاهدان‌ و مظلومان‌ خواهد بود. ‌

من‌ به‌ یاد می‌ آورم‌ که‌ درسال‌ ‌1982‌ درلبنان‌ یکصد هزار سرباز اسرائیلی‌ وهزاران‌ تانک‌ اسرائیلی‌ وجود داشت‌ و تعداد نیروهای‌ مقاومت‌ و مجاهد بسیار کم‌ بود. ‌آن‌ زمان‌ هیئتی‌ از ما برای‌ کسب‌ برکت‌ و تایید خدمت‌ حضرت‌ امام‌ خمینی‌ (قدس‌ سره‌ الشریف‌) شرفیاب‌ شد تا از رهنمودهای‌ ایشان‌ بهره‌ مند شویم‌ و ایشان‌ در آن‌ روز می‌ دانستند‌ که‌ ما گروهی‌ اندک‌ و مستضعف‌ هستیم‌ و حجم‌ دشمنی‌ را که‌ با آن‌ می‌ جنگیدیم‌ می‌ دانستند‌ اما به‌ ما گفتند به‌ تکلیفتان‌ عمل‌ کنید. ‌به‌ خدا توکل‌ کنید، در انتظار کمک‌ هیچ‌ کس‌ نباشید و من‌ می‌ بینم‌ و می‌ دانم‌ که‌ پیروزی‌ بر پیشانیهای‌ شما نقش‌ بسته‌ است‌. ‌امام‌ خمینی‌ در سال‌ ‌1982‌ از پیروزیهایی‌ با ما سخن‌ گفت‌ که‌ مقاومت‌ ما تحقق‌ خواهد بخشید، حال‌ آنکه‌ ما تعداد اندک‌ با امکانات‌ محدود بودیم‌ اما هرآنچه‌ امام‌ خمینی‌ به‌ ما گفتند‌ در سالهای‌ جهاد و مقاومت‌ تحقق‌ یافت‌ و امروز نیز ما وارد این‌ مرحله‌ یعنی‌ مرحله‌ پیروزیها شده ایم‌ و ان شاء‌ الله‌ با ایمان‌ و اراده‌ و یقین‌ و وحدت‌ و وجود رهبری‌ شجاع‌ و حکیم‌ و مورد تایید خداوند سبحانه‌ وتعالی‌ ما ان شاء‌ الله‌ با هیچ‌ شکستی‌ رو به رو نخواهیم‌ شد."

 

 

یکشنبه 5 آبان 1387

حكايت عشقي بي قاف، بي شين، بي نقطه!


mashad2.jpg

چقدر زود فراموش مي‌كنيم!

به تقويمتان مراجعه نكنيد هنوز مدتي تا سالگرد حسين باقيست. اگر اصلا زمانش يادمان باشد!

چه خوب است قبل از رسيدن ايام سالگرد به فكر باشيم

دنيا به همين سادگي در گذر است

و ما غافل.

لينك مرقومه اي كه سال پيش در آن ايام اينجا منتشر شد

سه شنبه 9 مهر 1387

مشهد

mashad2.jpg


mashad3.jpg

ياد ياران سفر كرده!
قيل و قال زياده.
دلم واسه هفته شهدا تنگ شده.

یکشنبه 11 فروردین 1387

فصلي در ستايش تفرقه




New Page 1

طوطي اي با زاغ در قفس کردند و از قبح مشاهده او مجاهده مي برد و مي گفت: «اين چه طلعت مکروه است و هيات ممقوت و منظر ملعون و شمايل ناموزون؟ يا غراب البين، يا ليت بيني و بينک بعد المشرقين.»

علي الصباح به روي تو هر که برخيزد
صباح روز سلامت بر او مسا باشد

به اختري چو تو در صحبت بايستي
ولي چنين که تويي در جهان کجا باشد؟
 

عجب آن که غراب هم از مجاورت طوطي به جان آمده بود و ملول شده، لاحول کنان از گردش گيتي همي ناليد و دست هاي تغابن بر يکديگر همي ماليد که اين چه بخت نگون است و طالع دون و ايام بوقلمون؟ لايق قدر من آنستي که با زاغي به ديوار باغي بر خرامان همي رفتمي.

پارسا را بس اين قدر زندان
که بود هم طويله رندان

بلي تا چه کردم که روزگارم به عقوبت آن در سلک صحبت چنين ابلهي خودراي، ناجنس، خيره دراي، به چنين بند بلا مبتلا گردانيده است؟

کس نيايد به پاي ديواري
که بر آن صورتت نگار کنند

گر تو را در بهشت باشد جاي
ديگران دوزخ اختيار کنند

اين ضرب المثل بدان آوردم تا بداني که صد چندان که دانا را از نادان نفرت است، نادان را از دانا وحشت است.

پي نوشت:

زاهدي در سماع رندان بود
زان ميان گفت شاهدي بلخي

گر ملولي ز ما ترش منشين
که تو هم در ميان ما تلخي

جمعي چو گل و لاله به هم پيوسته
تو هيزم خشک در مياني رسته

چون باد مخالف و چو سرما ناخوش
چون برف نشسته اي و چون يخ بسته

پي نوشت تر:

البته بر همگان کاملاً واضح و مبرهن است که اين حکايت از گلستان سعدي به چه علتي در اين روزها مدام در خاطر ول شدگان مرور مي شود!


جمعه 5 بهمن 1386

باشگاه مشت‌زني

‏1- حتي رئيس هم بايد آستين هايش را براي كار كمي بالا بزند.
‏2- اندکي شانس و اقبال، بهتر از كوهي از دانش و خردمندي است.‏
‏3- در ازاي هر سخني كه مي گوييد، اجازه دهيد دشمنتان (يا رقيبتان) 10 سخن بگويد.‏
‏4 - پول نقد، پول نقد است حتي اگر از شكم فيل بيرون بيايد.
‏5 – هيچ‌گاه صددرصد هيچ چيز را براي هيچ‌كس برملا نكنيد.‏
‏6 -هنگام خشم و عصبانيت، تصميم نگيريد.‏
‏7- مرد است و قولش.‏
‏8- دهانتان را بسته نگاه داريد و اگر مجبور به گفتن دروغ هستيد، ساده و مختصر بگوييد!‏
‏9- بهترين روش براي جاخالي دادن از تيرهاي رقبا آن است كه هيچ‌گاه در تيررس آنان قرار نگيريد.‏
‏10- حواستان را جمع کنيد: گاهي اوقات رقباي شما وقتي مي بينند که توان مقابله منصفانه با شما را ندارند ، قوانين ‏بازي را به نفع خود تغيير مي دهند يا کلاً آنها را نقض مي کنند.‏
‏11- هرگز خيانت و خائن را به آساني نبخشيد.‏
‏12- هرگاه مـردد بوديد كه آيا بهتر است دشمنتـان از شما هراس داشته باشد يا آنكه مورد احترامش باشيد هميشه ‏گزينه ترس را برگزينيد.
‏13- كنار هر مرد موفقي يك زن موفق وجود دارد.‏
‏14‏‎-‎‏ هيچ چيز پايدار و هميشگي نيست.
‏15- هرگاه به نبرد كسي مي رويد، هميشه ضربه اول را شما بزنيد، و چنان محكم و با قدرت هم بزنيد كه به ضربه ‏ديگري نياز نداشته باشيد.
‏16- هرگاه خواستيد اقدام به انجام كاري كنيد، همواره مدت زمان محقق گشتن آن را بيشتر، و پاداش و ثمره آن را كمتر ‏برآورد كنيد.‏
‏17- دوستانتان را نزديك خود نگاه داريد، دشمنانتان را نزديكتر.‏
‏18- براي «پول درآوردن» بايد پول خرج كرد.‏
‏19- «متمركز بودن» و «پشتكار» دو عنصر حياتي موفقيت هستند.
‏ ‏20- هيچ‌كس شكست ناپذير نيست.‏


‏* به خيال خودشان اسم اين توصيه‌ها را گذاشته‌اند: «20 قانون طلايي موفقيت در کار و تجارت» . البته براي مايي كه ‏علوم‌سياسي هم نخوانده‌ايم پر واضح است كه اين توصيه ها مباني اومانيستي و ماكياوليستي دارد. در هر صورت ‏مرورشان يك بار در سال بدك نيست. لااقل سرِ آدم كلاه نمي‌رود.‏

پنجشنبه 6 دی 1386

قربان تا غدير



New Page 1

1.

قربان تا غدير. هشت روزِ مبارك.

قربان عيدِ حاجي هاست و غدير عيدِ سيدها و جالب است ماجرايي كه در سالِ يازدهم هجري روي داده است:

يك عالمه حاجي حركت مي‌كنند تا بروند پيِ كارشان. پيام‌بر در غديرخم يقه‌شان را مي‌چسبد كه: «اين سيد است! همه با او بيعت كنيد.»

حاجي‌ها گريزي از سيدها ندارند. هيچ حاجي‌اي حق ندارد به كنجِ خلوتِ خود بخزد و سيدش را تنها بگذارد. با شما هستم جنابِ حاجي!!

 

2.

عيد وقت نوشدن و نو كردن است:

لباسِ نو، كفشِ نو، وسايلِ نو، خانه‌تكاني، نظافتِ زندگيِ شخصي.

عقدِ اخوت يك جورهايي خانه تكاني در دوستي‌هاست. آدم رفقايش را Reset مي‌كند.

هر سال، دوباره و دوباره.

 

3.

به همين مناسبت قالبِ ول‌شدگان به دستانِ مباركِ حضرتِ جان، امينِ احمدِ سلوطي، تكانده شد و حال آمد.

از جانب همه‌ي ول‌شدگان ايشان را دست‌بوسيم.

 

4.

از عيديِ حاجي كه در عيدقربان خبري نشد. دليل نمي‌شود اين‌جانب عيديِ غدير را فراموش كنم.

غزلِ آسمانيِ زير تقديم به دوست‌دارانِ لسان الغيب شمس الدين محمد حافظ:

دريافتِ غزل

...

صنمي لشكريم غارت دل كرد و برفت  /  آه اگر عاطفت شاه نگيرد دستم

 

5.

اين روزها بيش‌تر حاجي هستم تا سيد. احساس مي كنم براي حاجي هم اتفاقات برعكسي رخ داده است.

سيدهاي جديدي در راه هستند و حاجي هاي جديد نيز.

یکشنبه 15 مهر 1386

و اما...




New Page 2

هر سال هوا كه شروع به سرد شدن ميكنه و نشون از ورود به نيمه‌ي دوم سال داره، يك حس خاص رو در من قلقلك ميده!
امروز تو يه ماشين نشسته بودم و خنكي باد از پنجره به صورتم مي‌خورد، ناخودآگاه ياد هفته‌ي شهدا افتادم.
امسال، به لطف خدا درگير اجراش نيستيم
بعد از مدتها اولين ساله كه اينجوريه!
فكر كنم ميتونم بگم تجربه‌ي جالبيه! چون آخرين باري كه اين حس رو نسبت به هفته‌ي شهدا داشتم يادم نمياد!
امسال مي‌تونم به عنوان يك مخاطب توش شركت ‌كنم!
تا جايي كه خبر دارم هر دو مدرسه‌ي 1 و 2 امسال تو اسفند هفته‌ي شهدا رو برگزار مي‌كنند.
يادش بخير، اين متن، سال پيش روز سه شنبه هفتم آذر 1385 توي خونه‌ي قديمي حاجي منتشر شده بود، از باب ياد آوري به خودم ميذارمش اينجا!


به جان دوست كه ماييم بي‌خبر مانده
نشسته اوست به دروازه منتظر مانده

مگو به ياس، برادر كه رنگ شب تازه‌است
قسم به فجر، قسم، صبح پشت دروازه است!


دوباره داريم به هفته‌ي شهدا نزديك مي‌شيم!
و مثل هميشه سر شلوغي و كار و فشار و از اين جور مسائل!
احمد اين متن رو زده بود تو وبلاگ:

 

«مي‌پنداريم كه فرق دبيرستان [...] با ساير هم رديف هاي خود در ميان مدارس اين شهر بي در و پيکر، نه در تست و المپياد و روبوتيک، که در چيزهاي ديگري است که [...]ي جماعت را از هم طرازان خود متمايز مي‌سازد؛ و از اين جمله است اردوي جهادي و هفته‌ي شهدا.
هر چند شايد بعضي هم رديف هاي [...] امروز اردوي جهادي را -که از ما وام گرفته‌اند- به‌تر از خودمان برگزار مي‌کنند، اما هفته‌ي شهدا منحصراً ريشه در عمق خاک [...] دارد و بايد [...]ي باشي تا هفته‌ي شهدا را بداني. هفته‌ي شهداي [...] چيزي متمايز از هر هفته‌ي بزرگداشت جنگ و دفاع مقدس و از اين قبيل مراسم‌هايي است که همه جا برگزار مي شود. هفته‌ي شهدا سواي همه جهت‌گيري هاي درست و غلط جامعه‌ي امروز، منحصراً براي شهداي ما، هم کلاسي هاي ديروز و اسوه هاي امروزمان، مانده است و تا هميشه خواهد ماند. هفته‌ي شهدا تجديد عهد و پيماني است که هر ساله اهالي [...] با روح و جان خود مي کنند. هر جاي دنيا هم که باشي، اسم هفته‌ي شهدا ناخودآگاه تو را گره مي زند به مجموعه اي از خاطرات و احوال و آرزوها که روزي هر کدام از ما آن را در گوشه اي از نمايشگاه و سالن نمازخانه تجربه کرده ايم. صاحب اين هفته نه تنها دبيرستان، بلکه همه‌ي خانواده هاي شهيدان و همه‌ي خانواده‌ي بزرگ [...] است. از کوچک و بزرگ، همه، وقتي نام هفته‌ي شهدا مي‌آيد مي دانيم در رابطه با چه چيزي حرف مي‌زنيم. گويي هفته‌ي‌شهدا تکه‌ي بزرگي از هويت مشترک ماست و هيچ کس با هيچ نيتي نمي تواند آن را از ما بگيرد. هفته‌ي شهدا، هفته‌ي شهداست.»

 

البته به جاي [...]، [...] گذاشته بود كه بماند چرا...
كلي خاطرات تلخ و شيرين رو زنده كرد واسم!

اين چند وقت دوباره همون فضاي سال پيش داره زنده مي‌شه، و جالب تر از همه درخواست‌هاي مكرر فارغ‌التحصيلاي مدرسه‌ است، مخصوصا كوچيك‌ترها، البته بماند كه بزرگتر‌ها هم كم نذاشتن و راه به راه سراغ هفته‌ي شهداي ‌امسال رو ميگيرن.

با خودم فكر ميكنم هر اتفاقي هم كه بيفته، توي برداشتن اين بار تنها نيستيم! هنوز اونقدري غيرت تو جماعت رفقاي ما هستش كه هفته‌ي شهدا براشون حكم يه چيز ديگه رو داشته باشه!

سيد موسي خوشدل توي‌ دانشگاه ميبينتم و ميگه حاجي جون اگه كاري مونده ما بيكاريما...

اگر كسي نميدونست كه داره فوق حقوق مي‌خوانه شايد فكر مي‌كرد اين آقا واقعا بيكار و الافه، و من ميدونم كه اصلا وقت نداره، با اين حال...

بعد از حرف سيد دلم گرمتر ميشه! عصر ميرم مفيد1 پيش رضا كه الان شديدا سرش شلوغه، با صداي اوليه شعر آقا قاسميان كه بهش ايميل كرده بودم - و امسال اگه خدا بخواد قراره توي سه تا مدرسه همون فايل پخش بشه و همون شعر- يه كليپ مختصر با فيلماي پارسال درست كرده كه قشنگيش با اين كه هنوز فايل اوليه است برام خيلي جالبه! تا ساعت 10 شب تو ماشين از هر دري سخني...

اگه هنوز خبر ندارين بدونيد كه اين شنبه نه شنبه‌ي بعدش هفته‌ي شهداي مفيد1 شروع ميشه و هفته‌ي شهداي مفيد3 و مفيد2 به ترتيب بهمن و اسفنده.

اگه ميخواين كمكي واسه مفيد1 بكنين به رضا مقدم مراجعه كنين بنده امسال كاره‌اي نيستم! البته در مورد مفيد3 در خدمت هستيم!


والسلام


از باب يادآوري: مطلب بالا مربوط به سال گذشته‌ است!
و...

والسلام

 

دوشنبه 8 مرداد 1386

وصال

مكاني كه شش نوشته‌ي زير كنار هم روي زمينش نوشته شده براي خيلي از ما خاطره‌ها دارد! وقتي قبل از شروع هفته‌ي شهداي سال 83 براي پيش‌قراولي با محمد و حسين رفته بوديم بهشت زهرا -همان روز كه دمّام مي‌زدند- روي يك تكه كاغذ اين‌ها نوشتم تا اينكه امروز چشمم به آن كاغذ افتاد.

***

بسم رب الشهداء والصديقين
يا زهرا
اين ياور حسين توست كه مرگ سرخ در راه خدا برگزيد
بسيجي شهيد، رزمنده‌ي عارف، دانشجوي سال چهارم عمران دانشگاه صنعتي اميركبير، محسن فيض، فرزند حسين، تولد 1344، از فارغ‌التحصيلان دبيرستان مفيد، كه در ميدان نبرد نيمه شب 12/12/65 ادامه‌ي عمليات كربلاي(5)، شلمچه، به جمع شهداي راه حق پيوست
قطعه:29 رديف:74 شماره:8

بسم رب الشهداء والصديقين
يا زهرا
اين ياور توست كه مرگ سرخ در راه خدا برگزيد
بسيجي شهيد، رزمنده‌ي عارف، دانشجوي سال سوّم برق دانشگاه صنعتي شريف، علي بلورچي، فرزند حسين، تولد 1345، فارغ‌التحصيل دبيرستان مفيد، كه در نيمه شب 12/12/65 در ادامه‌ي عمليات كربلاي(5)، شلمچه، به جمع شهداي راه حق پيوست
قطعه:29 رديف:73 شماره:8

بسم رب الشهداء والصديقين
يا زهرا
اين فرزند توست كه مرگ سرخ در راه خدا برگزيد
بسيجي دلير، طلبه‌ي عارف، دانشجوي سال چهارم دانشكده‌ي مكانيك دانشگاه صنعتي شريف، سيد حسن كريميان، فرزند اسكندر، تولد 1344، فارغ‌التحصيل دبيرستان مفيد، كه در ميدان نبرد نيمه شب 12/12/65 در ادامه‌ي عمليات كربلاي(5)، شلمچه، به جمع شهداي راه حق پيوست
قطعه:29 رديف:72 شماره:8

بسم رب الشهداء والصديقين
يا زهرا
اين ياور حسين توست كه مرگ سرخ در راه خدا برگزيد
عارف دلسوخته، بسيجي مخلص، دانشجوي سال چهارم مهندسي مكانيك دانشگاه تهران، منصور كاظمي، فرزند شريف، متولد 1344 ، كه در سحرگاه 12/12/65 در ميدان نبرد شلمچه، به جمع شهداي راه حق پيوست
قطعه:29 رديف:71 شماره:8

بسم رب الشهداء والصديقين
يا زهرا
اين ياور حسين توست كه مرگ سرخ در راه خدا را برگزيد
بسيجي شهيد، رزمنده‌ي عاشق، عليرضا ربيعي، فرزند محمد ابراهيم، متولد 1348، دانش‌آموز دبيرستان مفيد، كه در نبرد نيمه شب 9/12/65 در منطقه‌ي عملياتي شلمچه، به جمع شهداي راه حق پيوست
قطعه:29 رديف:70 شماره:8

بسم رب الشهداء والصديقين
يا زهرا
اين ياور حسين توست كه مرگ سرخ در راه خدا برگزيد
بسيجي شهيد، دانش‌آموز دبيرستان مفيد، حسين(كاميار) قدس، فرزند علي، متولد 1348، كه در نبرد نيمه شب 12/12/65 در ادامه‌ي عمليات كربلاي(5)، شلمچه، به جمع شهداي راه حق پيوست
قطعه:29 رديف:69 شماره:8


یکشنبه 9 اردیبهشت 1386

اخراجي

يك، دو، سه امتحان ميكنم!
يك، دو، سه ... صدا خوبه ...

بسم الله...

*
*
*

دنيا رو با همه‌ي خوب و بدش
با همه زندونياي ابدش
پشت سر گذاشتن و رها شدن
رفتن و سري توي سرا شدن

واسشون تو بند دنيا جا نبود
دنيا كه جاي پرنده‌ها نبود
پشت سر گذشته‌هاي بي هدف
پيش رو لشكر آرزو به صف

تو بهشت آرزو گم نشدن
آدم حسرت گندم نشدن
وقتي موندن تو غبار زندگي
پر كشيدن از حصار زندگي

زنده موندن واسشون بهونه بود
زندگي بازي بچه‌گونه بود
يه صدا مي‌خوندشون سمت خدا
با سكوتشون رسيدن به صدا

*
*
*

اِلَهِي!

كَفَي بِي عِزّاً اَنْ اَكُونَ لَكَ عَبْداً

وَ كَفَي بِي فَخْراً اَنْ تَكُونَ لِي رَبّاً

اَنْتَ كَمَا اُحِبُ

فَاجْعَلْنِي كَمَا تُحِبُ

دوشنبه 6 فروردین 1386

خرده فرمايشات 86 - قسمت دوم



New Page 1

8. عادت (1)

یه مدت عادت می کنی به تنها بودن.

بعدش باید عادت کنی به تنها نبودن.

یه مدت عادت می کنی به جهادی رفتن.

بعدش باید عادت کنی به جهادی نرفتن.

نهایتاً روزگار شیرفهمت می کند که باید به عادت نکردن عادت کنی.

 

 

10. كنترل كيفيت آماري (2)

* در فعاليت آماري همواره خطا وجود دارد. اما احتمال خطا داشتن باعث متوقف شدن كار نمي شود. ما هميشه كمي ريسك مي‌كنيم.

* بسا فرايند تحت كنترلا كه معيوب توليد مي كند و بسا فرايند خارج از كنترلا كه سالم توليد مي كند! (تحت كنترل بودن ملاك صحت توليد نيست)

* كنترل مقدمه بهبود است و براي بهبود به اطلاعات كنترلي نياز داريم.

* پراكندگي جزء ذاتي نمونه هاي آماري است.

 

11. عادت (2)

بنی آدم بنی عادت است.

مسأله ی اصلی ما در دوره ی جوانی و نوجوانی همین مسأله ی عادت کردن است.

ترک عادت موجب مرض است.

ما باید عادت کردن را ترک کنیم.

 

13. جهادي مُقرِّب يا مُبعِّد؟

از شروط عبادات مقرِّب بودن آنهاست. و مقرِّب چيزي را گويند كه نزديك كننده باشد. نزديك كننده‌ي انسان به خدا.

شركت كردن و -به طريق اولي- برگزار كردن اردوي جهادي را عبادت مي‌دانم. بنابراين شرط آن برايم مقرِّب بودن است. يعني بعد از جهادي بايد نزديك شوي.

برادراني دارم كه با جهادي بزرگ شده‌اند، نزديك شده‌اند!

 

14. کوزه

از کوزه همان برون تراود که در اوست: يعني تا خودت درست نشوي ديگري را نمي‌تواني درست كني. فقط و فقط همين، مشكل كار همين جاست،

در طول چند ماه اخير، جهادی را از يك زاويه، يعني اجرایيات مي‌ديدم. ولي امروز توفيق شد از زاويه‌ي ديگري هم نگاه كنم. همان كليد گمشده‌اي كه در طول اين مدت به دنبالش بودم:

«فاقدِ شي، معطي آن نمي‌شود».

یکشنبه 27 اسفند 1385

خرده فرمايشات 86 - قسمت اول



New Page 1

 

 

1. دوست

 گفت: چرا آدم ها اغلب به همان خوبی که بلدند، زندگی نمی کنند؟

گفتم: چون رفیق خوب ندارند.

تنهایی زندگی کردن این روزها خیلی سخت شده.

  

2. وقایه

 تقوا يعني چشم پوشي از حرام

و در جهادي

تقوا يعني دل پوشي از حلال

  

3. كنترل كيفيت آماري 1

 * فراواني ملاك مناسبي براي تصميم گيري نيست. بايد به متغيرها وزن داد و يا آنها را به هزينه تبديل كرد.

* بايد مشكل را به مسئله تبديل كرد. مشكل: كلي، مبهم و غير دقيق است. اما مسئله: جزئي، با ابعاد شناخته شده و شفاف است.

* انتخاب ابزار اندازه گيري بايد بر اساس تلرانس مورد نظر باشد.

* هر تغييري در نتيجه فرايند، نشان از ايراد داشتن فرايند نيست. بلكه ممكن است ناشي از علل ذاتي باشد.

  

4. یادگاران

 محمد جهان آرا مصداق بارز مبارزيني است كه مبارزه مي كنند براي هدف، اما به مسير دل مي سپارند و هدف را ناچيز مي شمارند.

آن ها چهل و پنج روز با دستان خالي مقاومت مي كنند و شهرشان اشغال مي شود و دو سال مي‌جنگند تا خانه‌ي شان را پس بگيرند.

اما محمد پيش از آزادي شهر پر مي كشد.

جهان آرا بعد از سقوط شهر، تا سقوط آن هواپيمايي كه سوارش بود، هرگز نخنديد.

 

 5. بيست و چهار سالگی

 دنيا دو روز است:

در روزي كه گذشت تا شش صبح كه خواب بودم. خواب‌آلوده از ساعت هفت تا دوازده را به مدرسه‌ي ابتدايي رفتم و درست هنگام اذان ظهر وارد مقطع راهنمايي شدم. بعداز ظهر را از ساعت سه تا هفت در دبيرستان سپري كردم و در غروب آفتابِ روزِ اول پا به دانشگاه گذاشتم و ساعت ده شب هم از آن فارغ‌التحصيل شدم.

حالا روز به پايان رسيده‌است و من كه از هفت صبح تا ده شب را پشت ميز و نيمكت سپري كرده‌ام، در واپسين لحظات شبِ اول، باورم نمي‌شود كه دنيايي بجز مدرسه و دانشگاه هم مي‌تواند وجود داشته باشد.

حالا روز دوم تازه شروع شده است...

 

7. جهادی جهانی

 از تله ویزیون یه فیلمی دیدم راجع به افغانستان.

با خودم فکر کردم باید جهادی یه سَر بریم روستاهای اطراف هرات.

یکشنبه 30 مهر 1385

محسن

.:::پيش‌نوشت:::.

كلاً معتقد به «توليد از خود» هستم و لذا كپي زدن وبلاگ هاي ديگر را نمي‌پسندم، هيچ وقت هم نمي‌پسنديده‌ام؛ مگر ضرورتي پيش آيد.

*
كورش علياني بزرگ و بزرگوار، با اين تك نگاري‌اش پرتم كرد به عوالم جواني. همان دوره‌ي دوچرخه‌سواري در ...
همه‌را يك‌جا كپي مي‌زنم، گويي كه خودم نوشته باشمش. مي‌بخشدم حتماً.

*
هميشه مسكين از كَرَمِ مُنعم چيزي بيش‌تر مي‌خواهد!
اين نوشته‌ي كورش را (كه انگار خودم نوشته باشمش) تقديم مي‌كنم به محسن گرامي و بچه‌هاي با صفاي دانشگاهمان، پيرمردهاي نمازخانه، كه دو شب پيش از اين اشكمان را درآوردند از بس كه باصفايند.
دعايشان كنيد.


.:::نوشت:::.

كنار ديوار مسجد نشسته بود، يك كيسه نايلون دستش بود، توش نيم كيلو زردآلو. شسته بود و داشت مي‌خورد. هسته‌هاش را هم مي‌ريخت دم پاش. جوان بود. ريزه بود اما قشنگ هم بود. از اين عاطل‌ها نبود به گمانم. گفتم اين الان نيم كيلو زردآلو را مي‌خورد ثقل مي‌كند؛ سرديش مي‌كند. برگشتم ميدان. توي آن همه غرفه، يكي هست كه عسل و خرما مي‌فروشد. خيلي باش خوش ام. رفتم نگاه كردم به چپ، ديدم خرماهاي زاهدي را ريخته توي شيشه. نگاه كردم به راست، ديدم جعبه جعبه خرماي بم روي هم. پرسيدمش «خرماي ديگه نداري؟ هم‌اين؟»
با دست اين سمت را نشان داد گفت «اين خرماي زاهدي.» آن سمت را نشان داد گفت «اين رطب بم.» بعد دستش را گذاشت روي پيش‌خوان، بين خودم و خودش، گفت «اين هم خرماي دشتستان. چيز ديگه مي‌خواي؟»
ديدم هم‌اين كه پيش روم بود را نديده‌ام. گفتم هم‌اين را مي‌خواهم. هم‌اين را بكش براي من.
برگشتم ديدم پسرك نيست. هسته‌ها هست و كيسه‌ي خالي هست، اما خورنده نيست. كار هم‌اين جورها است. هر كه خورد مي‌رود. براي چه بماند؟ ردش را گرفتم. ديدم آن جلو دارد شـُل شـُل راه مي‌رود. زردآلو كارش را ساخته بود. تند كردم. رسيدم به‌ش. گفتم «تو زردآلو مي‌خوردي؟»
گفت «بله.»
مثل آن رفيقم كه خيلي دوستش داشتم، چشم‌هاش پر نگراني شد. آي كيف دارد نگاه كردن توي چشم نگران، اگر بداني كه نگرانيش الكي است. سير نگاهش كردم. خرما را گرفتم جلوش، گفتم «زردآلو مي‌خوري، سرديت مي‌كند. بخور.»
خرماي دشتستان ديده‌اي؟ همه‌اش به هم چسبيده. يكي را كند و گفت «دست شما درد نكند.»
باز گفتمش «بخور. بيش‌تر بخور.»
يكي ديگر برداشت. گفتم «من اصلا برگشتم خرما خريدم براي تو. نترس. گوشه‌اش را بشكن بخور.»هفت هشت تا از گوشه‌اش شكست و خورد. او مي‌خورد، من كيف مي‌كردم. كيف هم دارد تماشاي خوردن مردم.


.:::پي‌نوشت:::.

رواي! بخوان كه رستمِ افسانه مي‌رسد...


دوشنبه 24 مهر 1385

شب عمليات


خدا اون بالاس و هيشكي از اون بالاتر نيس:
«عبادت كنيد پروردگاري را كه شما را آفريد»

:
عبادت كردن
پروراندن
خلق كردن

:
خلق كردن
پروراندن
عبادت كردن

*
به جان دوست كه ماييم بي‌خبر مانده
نشسته اوست، به دروازه منتظر مانده

مگو به يأس برادر! كه رنگ شب تازه ‌است
قسم، به فجر قسم، صبح پشت دروازه است

*
به زودي زود، به اقتضاي زمانه، درِ ديگري خواهم گشود به روي عالم ناگفته ها و ناشنيده ها.
دري كه سال‌هاست بسته مانده.
دري كه سال هاست بر روي كسي نگشوده‌ام.

بارِ عام خواهم داد صفحاتِ رو سياهِ سر رسيدهاي باطل شده‌ي دلم را.

*
راوي بخوان! به خواندن احمد در اعتلا
بر بام آسمان، شب معني، شب «حرا»

*
هر دو مانور جنود عقل با دشمن فرضي به پايان رسيد و امشب، شب عمليات است.
عملياتي با رمز: «يا اميرالمؤمنين حيدر»

*
راوي بخوان! كه مهدي موعود در ره است...

شنبه 15 مهر 1385

كريم


خدا اون بالاس و هيشكي از اون بالاتر نيست؛

*
قسم به عصر كه پيوسته پوي، آواره است
كه بر بساطِ زمين آدمي زيانكاره است

جز آن قبيله كه پيوسته ي تولايند
نخفته اند و ميان بسته اند و با مايند

*
از ذوق دوباره نوشتن كوچولوي تنهاي قديمي و نوشته‌هاي قديمي‌اش (و البته اندكي با او بودن) توصيه مي كنم از دست ندهيد: «درخت، دافعه دارد كه سيب مي افتد / وگر نه هيچ سقوطي نشان جاذبه نيست.» +


*
من دلم براي دوچرخه سواري در شب نيمه‌ي ماه رمضان و تماشاي قرص كامل ماه در آسمان كوير و مراسمِ نمازخانه‌ي سايت دانشگاه و نيمكت روبروي زهره و شوخي ماندگار حسن حيدري تنگ شده است.
كسي محمدرضاي مرا نديده است؟ هادي و اصغر را چطور؟

*
قسم، به فجر قسم، صبح پشت دروازه است...


<< 1 2