صفحه اصلی
صفحه 2 از 2

سه شنبه 7 شهریور 1385

عمو سعيد

عادت داشتيم، آن قديم تر ها، بعد تحويل سال نو، مي نشستيم و عمو سعيد برايمان فال حافظ مي گرفت.
عمو سعيد با آن مو ها و ريش بور و خرمايي رنگ و عينک تقريبا گرد و با مزه، شبيه باستان شناس هاي خارجي بود که آمده است توي در و دهات هاي ما دنبال عتيقه بگردد. اين را يک روز وقتي از کار فرهنگي در زابل 3 بر مي گشت، پنداشتم.

اين عمو سعيدِ مهربانِ بچه هاي زابلي، کم کم آن چنان جاي خودش را در دلِ ما باز کرد که سخت تصور مي کرديم اهل سياست بازي باشد. (هر چند که بيش تر سياست با او بازي مي کرد!) اما بالاخره دل کند و به دامان فرهنگ بازگشت و بعد از اتمام دانشگاه، هم زمان با خدمت مقدس سربازي، در يک مدرسه ي راهنمايي ثبت نام کرد تا دوباره پشت ميز و نيمکت بنشيند (بايستد) و چيز ياد بگيرد و فرهنگي باشد.

*
ديشب بدجوري فال عمو سعيدِ فرهنگي ما را گرفتند و حالي برديم اساس!
اما به گمانم هنوز هم بعد تحويل سال بايد دو زانو بنشينيم تا فالمان را بگيرد.
عمو سعيد «ول کُنِ» معامله نيست.

**
ان شاء الله به زودي فال همه ي شما را هم بگيرند.

سه شنبه 30 خرداد 1385

صحرا، دريا و مقوله‌ي باران

*
صحرا، باران كه مي بارد گاهي سيل مي شود روي خاك تشنه.
اما فردايش دوباره خشك مي شود و ترك مي خورد لبهاي صحرا.
صحرا بودن فايده اي ندارد. صحرا در حسرت باران است هميشه و باران كه مي بارد...
دريا بودن اما، چيز ديگري است. دريا نمي داند كي باران مي بارد و كي نمي بارد،‌ كه باران هم از اوست و او از باران.
باران مي آيد و مي رود و دريا هميشه درياست.

*
اين نوشته از دوست عزيزم عليرضا بود.

*
كاش آدم همه جا دريا باشد. توي كوچه و خيابان و توي وبلاگ.

چهارشنبه 24 خرداد 1385

تاريخ جام جهاني

چه اهميتي دارد از مكزيك ببازيم يا آنگولا يا گينه‌ي بيسائو يا توگو را ببريم؟
*
حاكم شيراز، ابراهيم قوام شيرازي، پسر خردسالي دارد به نام محمدصدر.
محمدصدر، كه يك آقازاده است، در همان دوران كودكي رفيقي دارد به نام امام‌قلي كه پدرش قزلباش است و در خدمت شاه طهماسب صفوي.
دست روزگار اين دو رفيق شفيق را از هم جدا مي كند. امام قلي به خدمت شاه به تبريز و سپس قزوين مي‌رود و محمدصدر درس مي‌خواند و در خدمت علماي طراز اول شيعه، مي‌شود ملامحمد صدر، و بعدترها، صدرالمتألهين ملاصدراي شيرازي.
شاه جوان صفوي، عباس ميرزا، كه بر تخت مي نشيند و تخت‌گاه را از قزوين به اصفهان مي‌آورد، امام‌قلي مي‌شود سرلشكر و اميرالامراي امپراطوري صفوي و استادان ملاصدرا، ميرداماد و شيخ بهايي، داماد شاه و قاضي‌القضات پايتخت.
*
چه ربطي به جام جهاني داشت؟
*
اين گوهر نادره‌ي فقه و فلسفه و الهيات دنياي اسلام، گرفتار حسادت و دشمني متحجرين و چاپلوسان درباري مي‌شود و در مجلس محاكمه‌اي، آن‌گاه كه حاضر نيست گردن پيشِ شاهِ مستبد خم كند، مغضوب مي‌گردد و محكوم به اعدام و ... در نهايت تبعيد.
ملامحمدصدر را نفي بلد مي‌كنند كه آواره‌ي كوه و بيابان شود.
*
شايد اگر امام‌قلي در آن جلسه حاضر بود، هرگز شاه چنين حكمي نمي‌داد. امام‌قلي بزرگ لشكر است و محبوب شاه و شيفته‌ي ملاي جوان.
*
امام‌قلي رفته بود گمبرون. رفته بود پرتقالي ها را بريزد توي آب. رفته بود ناموس ايراني را از چنگ اجنبي خلاص كند. رفته بود خليج فارس را از كشتي‌هاي استعمارگران خالي كند. رفته‌بود گمبرون را بكند: بندرعباس.
*
مكزيك و آنگولا و ... ممالك بدبخت و عقب افتاده و تحت ظلم همه‌ي تاريخ هستند.
اهميت نمي‌دهم از كشوري ببازيم كه پايتختش از تهران شلوغ‌تر و فقيرتر است.
و اهميت نمي‌دهم كشوري را ببريم كه خانواده‌ي همه‌ي بازيكنانش زير خط فقر زندگي مي‌كنند و بچه‌هايشان نان خالي براي سق زدن ندارند.
من با پرتقال يك تسويه حساب تاريخي دارم. پرتقالي ها يك روز غلط كردند و نيروي نظامي به خاك ما آوردند. ستاره‌هاي پارسي يا همان مردان خليج فارس اگر قرار است مردانگي‌شان را ثابت كنند بايد نشان بدهند كه از امام‌قلي كمتر نيستند.
به خاطرخواهي ملامحمدصدر هم كه شده...

**
آنچه گفتم همه‌اش تاريخ نبود. همه‌ي تاريخ هم نبود. قدري جابجايي وقايع هم داشت. اما اصلش ثابت است. اين‌كه بايد حساب‌ها را تسويه كرد.
فريب رنگ و لعاب جام‌جهاني را نخوريم و اصل خود را فراموش نكنيم.

چهارشنبه 17 خرداد 1385

دنيا دور روز است

*
فرصتي دست داد تا با امين، قدري به در و ديوار اين خانه برسيم: توضيحات نويسندگان،‌ آدرس دوستان، صداي صفحه ... و از همه مهم‌تر تاريخ شمسي. از او تشكر مي‌كنم كه «رازِ» دل است.

**
حالا اگر پايين اين نوشته را نگاه كنيد، با زبان شيرين فارسي نوشته‌است: چهارشنبه، هفدهم خرداد هشتاد و پنج.
شصت و يك را كه از هشتاد و پنج منها كني، ‌مي‌ماند بيست و چهار؛ و حالا يعني كه مطمئناً بيست و چهار سال در اين دنيا نفس كشيده‌ام. بيست و چهار سالي كه اگر هر سال را به يك ساعت تشبيه كنيم، از فردا وارد دومين روز زندگي‌ام خواهم شد.
و راست گفته‌اند قدما كه دنيا دو روز است و يك روز آن هم رفته...
با احتساب آمار و احتمال و اميد به زندگي و سوانح طبيعي و مشكلات ايراني و تهراني بودن در اين روزگار، خيلي بعيد به نظر مي‌رسد كه روز دوم را به راحتي به پايان ببرم.
در خيالم نصف راه –بلكه بيش‌تر- را آمده ام.
در روزي كه گذشت تا شش صبح كه خواب بودم. خواب‌آلوده از ساعت هفت تا دوازده را به مدرسه‌ي ابتدايي رفتم و درست هنگام اذان ظهر وارد مقطع راهنمايي شدم. بعداز ظهر را از ساعت سه تا هفت در دبيرستان سپري كردم و در غروب آفتابِ روزِ اول پا به دانشگاه گذاشتم و ساعت ده شب هم از آن فارغ‌التحصيل شدم.
حالا روز به پايان رسيده‌است و من كه از هفت صبح تا ده شب را پشت ميز و نيمكت سپري كرده‌ام، در واپسين لحظات شبِ اول، باورم نمي‌شود كه دنيايي بجز مدرسه و دانشگاه هم مي‌تواند وجود داشته باشد.

***
يكي از رسم و رسومات منحصر به فرد خانوادگي ما اين است كه هرگز براي كسي جشن تولد نمي‌گيرند. حتي تبريك هم نمي‌گويند. حتي‌تر اصلاً يادشان نمي‌ماند كه تولد چه كسي چه روزي است و اين سنت نيك دو فايده (بل سه فايده) دارد:
1- اصالتي براي گذر و تكرار سال‌هاي شمسي قايل نشده‌ايم.
2- مدام به يكديگر سفارش كرده‌ايم كه : تو هيچي نيستي.
و البته سه اين كه هديه دادن و هديه گرفتن ور افتاده است و هيچ كس خاطره‌اي از چنين كارهايي ندارد.
نمي‌توانم به شما هم توصيه كنم كه چنين رفتار كنيد. فكر مي‌كنم تصور آن هم مي‌تواند برايتان رنج‌آور باشد. بسنجيد كه چقدر محتاج توجه خاص ديگران هستيد و اين نياز خود را چگونه از راه‌هاي ديگر مي‌توانيد برطرف سازيد.

****
مطلب آخر را گفتم كه فكر نكنيد غرضم از اين يادداشت چيز خاصي بوده‌است.
غرض اصلي‌ام همان بود كه خودم گفتم: دنيا دو روز است...


چهارشنبه 3 خرداد 1385

مجاهد غمگين

محمد نبودي امروز را ببيني.
امروز سوم خرداد بود.
من دقيقاً هم سن نواي معروف «ممد نبودي ببيني» هستم.
خرداد 61
هميشه خوشحالم كه نبودم كه اشغال خرمشهر را ببينم.
وقتي به دنيا آمدم كه تازه دو هفته‌اي بود كه آزاد شده بود
و البته محمد هم نبود.

محمد جهان آرا مصداق بارز مبارزيني است كه مبارزه مي كنند براي هدف، اما به مسير دل مي سپارند و هدف را ناچيز مي شمارند.
آن ها چهل و پنج روز با دستان خالي مقاومت مي كنند و شهرشان اشغال مي شود و دو سال مي‌جنگند تا خانه‌ي شان را پس بگيرند.
اما محمد پيش از آزادي شهر پر مي كشد.

جهان آرا بعد از سقوط شهر، تا سقوط آن هواپيمايي كه سوارش بود، هرگز نخنديد.

سالم بر خرم شهر
و سلام بر استوارِ هميشه ايستاده بر دروازه‌هاي آسماني خرم شهر
محمد مجاهد

سه شنبه 26 اردیبهشت 1385

پايان سيدي

فردا، چهارشنبه، 28 اردي بهشت 85، به عبارتي آخرين ساعت تدريس من در دبيرستان كوچه‌ي لاله خواهد بود.
آن قدر سرد و گرم روزگار چشيده ام كه دلم نلرزد و موقع خداحافظي بغض نكنم.
اما
بيش تر نگرانِ مفهومِ لرزيدنِ دل و بغضِ گلو گير در اين روزگارم.
گمان نمي كنم حالا اين كلمات و تعبيرات براي كسي معناي خاصي داشته باشد.
...

نباشد همي نيك و بد پايدار
همان به كه نيكي بود يادگار

..
راستي
كتاب شهدا هم تمام شد.
رفت براي صحافي.

سه شنبه 12 اردیبهشت 1385

زندگي در زوال دوران كودكي

... از معلمين انتظار مي رود كه به اهداف دست نيافتني با ابزار ناكافي دست پيدا كنند. معجزه اين جاست كه در مواقعي آنان واقعا مي‌توانند اين كار غيرممكن را انجام دهند.

 امروزه ما قهرمانان بسياري داريم: ورزشكاران، بازيگران، شخصيت‌هاي رسانه‌اي، ... آن ها مي‌آيند، پانزده دقيقه‌اي براي شهرت فرصت دارند و مي‌روند.

ولي تأثير معلمين خوب با ما مي‌ماند. آن ها افرادي هستند كه واقعا به زندگي ما شكل مي‌دهند.

 در هر صورت ما به معلم نياز داريم.

به يك قهرمان در هر كلاس.

  

* كم كم دارم انگيزه‌هاي لازم براي سيد بودن را از دست مي‌دهم. شايد حاجي شدم.

جمعه 14 بهمن 1384

من اين محرم را دوست ندارم. اگه... *

اگه موبايل من برا روضه هاي غريبي خط نده؛

اگه «بنيامين» و «رضا صادقي» و «دي جي هلالي» و كوفت و زهرمار، جاي خالي «صداي زينب» رو در اين زمونه پر كنه؛

اگه «سينه زني» جاي «گريه كردن» رو بگيره؛

اگه وبلاگ جاي...

اگه چت روم جاي...

اگه دوستام جاي...

اگه «ژل» و «شلوار تنگ» و «كفش نيزه اي» جلوي چهارزانو تو مجلس امام حسين نشستن و توي سر و صورت زدنم رو بگيره؛

اگه «ديد زدن» دختراي مردم تو كوچه ها، جلوي «ديدن» دختراي امام حسين تو خيمه ها رو بگيره؛

اگه شمايل و چشم و ابروي ابالفضل، جاي مردي و مردونگي شو تو دلم بگيره؛

اگه «طبل» و «ارگ» و «گيتار برقي»، جاي «نفسگريه» و «هروله كردن» رو بگيره؛

اگه جوجه كباب و چلومرغ و سالاد فصل و قيمه، جلوي شنيدن صداي «العطش» رو بگيره؛

اگه «هري پاتر» جاي اسطوره ي «علي اكبر» رو در ذهن من بگيره، اگه نذاره عاشق يه جوون مؤمن و شجاع و بامرام بشم؛

اگه تو خيالم قيافه‌ي «حُر» شبيه «گلادياتور» بود؛

اگه همه‌ي خشونت سينماي ژانر جنگ و وحشت بتونه ديدن «خون» رو براي من عادي كنه –حتي خون خدا- ؛

اگه «كيل بيل» قداست «شمشير» رو تو ذهنم بشكونه؛

اگه پيرمرداي ريش دراز ارباب حلقه ها،‌ يه لحظه تو ذهن من جاي «حبيب» بشينن؛

اگه براي برپايي «عزا»ي حسين، يه لحظه بايد رو «اعتقاد» حسين پا گذاشت؛

اگه روم نشه امر به معروف كنم، نهي از منكر كنم؛

اگه ترس از بهم خوردن مذاكرات هسته‌اي، گردن من رو پيش كشور گردن شكسته‌اي مثل دانمارك خم كنه - حتي اگه عزت پيغمبرم لكه‌دار بشه - ؛

اگه «جك مستراح» بهم لبخند بزنه، «بوش» امان نامه بفرسته و «عمرسعد» آب رو ببنده...

* براي حبيب، سعيد، محمد، فراز، بهزاد و همه‌ي بچه‌هاي دبيرستان كوچه‌ي لاله

شنبه 24 دی 1384

نجواهاي عاشقانه

شنبه، 23 دي ماه 84

1. جهادي مُقرِّب يا مُبعِّد

از شروط عبادات مقرِّب بودن آنهاست. و مقرِّب چيزي را گويند كه نزديك كننده باشد. نزديك كننده‌ي انسان به خدا.

شركت كردن و -به طريق اولي- برگزار كردن اردوي جهادي را عبادت مي‌دانم. بنابراين شرط آن برايم مقرِّب بودن است. يعني بعد از جهادي بايد نزديك شوي.

برادراني دارم كه با جهادي بزرگ شده‌اند، نزديك شده‌اند!

2. خدا؟

دوستي در محلي به نام مجمع به دنبال جايگاه خدا در جهادي مي‌گشت. جملگي جوابش دادند كه به شركت كنندگان بستگي دارد و سيستم مسافرت نمي‌تواند برنامه‌اي براي آن داشته باشد.

شخصاً با اين ديد به طور بنيادين مخالفم. نمي‌گويم با كليشه‌ها و برنامه ريزي‌هاي دهه‌ي 60 مآبانه بخواهيم رنگ و بوي مذهبي به جهادي بدهيم. اما خودم از نزديك اردويي را ديده‌ام كه سيستم آن اولويت اول كارشان خدا بود و اصلاً همه‌ي اولويتشان خدا بود و از گفتن آن هم رودربايستي نداشتند...

... و سيستم ديگري را ديده‌ام از نزديك كه رودربايستي يا چيزي ديگر اولويتهاي ديگري را در ذهنشان پررنگ‌تر كرده بود و خدا نمي‌دانم در كجاي تفكرشان حضور داشت (هنوز آن‌قدر جرات نمي‌كنم كه بگويم نداشت)

بعد از يكي در خودم نزديكي و بعد از يكي در خودم دوري حس كردم.

نتيجه اي كه گرفتم اين بود كه جمع مسافرت به جاي خود، ولي اخلاص سيستم مسافرت چيزي است كه بدترين جمع‌ها را هم درست مي‌كند؛ و بايد مي‌بودي تا خدا را مي‌ديدي!

3. حاج احمد كاظمي

دوست صميمي نداشته‌ام در زندگي و از اين بابت ناراحت نيستم؛ دوستي كه بتوانم سرم را روي شانه‌اش بگذارم و گريه‌ كنم. ولي هميشه حاجي بوده و حاجي‌ها هستند. اگرچه هر از چندگاهي يكي دوتايشان پرواز كنند و بروند.

4. «فاقدِ شي، معطي آن نمي‌شود»

يعني تا خودت درست نشوي ديگري را نمي‌تواني درست كني. فقط و فقط همين، مشكل كار همين جاست، در طول چند ماه اخير، ... را از يك زاويه، يعني اجرائيات مي‌ديدم. ولي امروز كه روز عرفه است توفيق شد از زاويه‌ي ديگري هم نگاه كنم. همان كليد گمشده‌اي كه در طول اين مدت به دنبالش بودم: «فاقدِ شي، معطي آن نمي‌شود».

سه شنبه 6 دی 1384

زمستان

سه شنبه، 7 دي ماه 1384

پاييز يعني رفتن

و امشب، هفت شب از رفتن پاييز مي‌گذرد.

براي دلم مي‌نويسم حاجي؛

كمي پيش‌تر از اين‌ها كه بچه‌دبيرستاني بوديم،‌ عشقمان كشيد يك بار كه شبِ هفت بگيريم براي پاييز.

من بودم و رضا و به گمانم دو سه تايي خُل و چِل از اين دست،

دور هم نشستيم و از خوبي‌هاي پاييز گفتيم و شعر خوانديم و در غم دوري او چند قطره‌اي اشك هم ريختيم به گمانم...

كمي پيش‌تر از اين‌ها كه بچه‌دبيرستاني بوديم،‌ يك‌بار تا هفت شب كه از رفتن پاييز مي‌گذشت –همين شبِ‌هفت را مي‌گويم- توي خيابان برگ‌ها را با احترام لگد مي‌كردم. مثل كسي كه توي قبرستان، چاره‌اي جز عبور از روي سنگ قبرها ندارد: پاورچين... پاورچين...

بچه‌دبيرستاني كه بوديم، وعده‌ي مان بود كه يكي در ميان، اول هر فصل كه مي‌شود براي هم نامه بنويسيم، درد دل كنيم.

تا هفت روز اگر مي‌گذشت از اول هر فصل –تا شبِ‌هفتِ فصل قبل- و نامه‌اي نمي‌رسيد، مي‌فهميديم كه بايد طوري شده باشد. جايي سيم محبتمان قطعي پيدا كرده، موتورِ عشقمان بنزين تمام كرده. بايد هلش داد. بايد وصلش كرد.

نشانه‌اي بود، رمزي بود براي خودش اين شب هاي هفت.

اين روزها همه «يخ» كرده‌اند.

دبيرستاني‌هاي امروز «سنگ» شده‌اند.

ما دلمان مي‌گرفت: هوا كه ابري بود.

كلاغ‌ها، قارقارشان هوايي‌مان مي‌كرد.

دل مي‌سوزانديم براي ياكريم‌ها...

اين‌ها بعد از نماز –اگر بخوانند-

دستي كه به هم مي‌دهند –اگر بدهند-

هيچ محبتي درش نيست: از روي عادت است، عادي شده‌است.

هيچ لذتي از آن نمي‌برند.

گويي كالباس و ماهواره بي‌غيرتي مي‌آورد.

رفقاي ما ناموس ما بودند.

اين‌ها

اين‌ها دوران كودكي‌شان به زوال رفته، به گند كشيده شده است.

حاجي‌ جان؛

خدا را خدا را خدا را كه سلامم را تو پاسخ گوي

در بگشاي...

khorshid2.jpg

پنجشنبه 24 آذر 1384

...

entezar2.jpg

جمعه 11 آذر 1384

سيد اصلي

جمعه، 11 آذر 84

پدرم، مادرم، سلام؛

خيال نكنيد اگر ديردير به يادتان مي‌افتيم يا گاه‌گاه سري به شما مي‌زنيم، به يادتان نيستيم و دوستتان نداريم.

بالا و پايين‌هاي روزگار، مدام بالا و پايينمان مي‌كند و تمام حواسمان را جمع كرده‌ايم كه در اين دست‌اندازها، خداي ناكرده، چپ نكنيم. موتور ضعيف جانمان، اين روزها جسم را هم به زحمت حركت مي‌دهد، از پرواز روح كه اصلاً صحبت نفرماييد.

شكايتي از عهد و روزگار نيست البته، كه مصيبت در جانمان است. چون «دوست» دشمن است، ‌شكايت كجا بريم؟

پدرم، مادرم؛

خيال نمي‌كنيم برادري رابطه‌اي از جنس هم‌خوني باشد و پدري و مادري لقبي براي والد و والده. چه خوني؟ كدام والد؟ كدام والده؟

مگر خون،‌ جاري حيات در اين عالم نيست؟

مگر مي‌توان براي حيات زميني جسم انسان در دارالفناء، پدر و مادري قايل شد و حيات ابدي او را در دارالقرار، بي‌مادر و پدر دانست؟

مگر نفرمود اميرمان (امير اميران عالم) كه «بسا برادرا كه نزاييده مادرت»؟

شما پسراني داريد كه حيات ظاهري‌شان در اين زمين سال‌هاست كه پايان يافته؛ (هر چند كه حيات باطني‌شان ادامه ‌دارد و از ما زنده‌ترند) اما امروز، همه‌ي پسران اين سرزمين، فرزندان شما هستند كه زندگي‌ ظاهري و باطني امروزشان را، ميراثِ گران‌قدرِ برادرانِ بزرگ‌ترِ خود مي‌دانند.

اگر گاهي فراموشمان مي‌شود، كاملاً طبيعي است: انسان را از نسيان گرفته‌اند.

مي‌دانيم كه شما مي‌دانيد و به دل نمي‌گيريد.

پدرم، مادرم؛

آن روزي كه پسر شما عقيده‌اش را با خطي سرخ امضا مي‌كرد،‌ من و دوستانم در اين دنيا نبوديم. (هر چند كه همين حالا هم خيلي در اين دنيا نيستيم) اما مدام اين فكر آزارمان مي‌دهد كه اگر بر فرض محال در اين دنيا بوديم، با اين حال و روزي كه امروز داريم، برايمان توفيري هم مي‌كرد يا نه؟

يعني واقعاً اگر آن روز من و دوستان در اين دنيا بوديم، امروز مادران و پدران داغدارمان از فرزندان شما اين چنين نامه‌اي را دريافت مي‌كردند؟

نمي‌دانم چقدر از پدر و مادرهاي ما حاضرند امروز جاي شما بودند و فرزند شما برايشان نامه مي‌نوشت. اصلاً خود شما حاضر هستيد؟

حاضر هستيد اين همه سال جدايي و دوري و تنهايي را با لحظه‌اي از خوشي‌هاي اين دنيا عوض كنيد؟ چه مي‌گويم؟! حاضريد يك لحظه از آن همه تنهايي و درد و دوري را با همه‌ي دنياي ما عوض كنيد؟

...

پدرم، مادرم؛

هر سال من و دوستانم (كم و بيش) دور هم جمع مي‌شديم و در مثل اين روزها ضيافتي بر پا مي‌كرديم كه برادرانمان به ميهماني مي‌آمدند. امسال اما...

امسال اما كمي دير مي‌شود. بايد مي‌بخشيد. به خيالمان رسيد كه اين تأخير دوماهه‌ي آذر تا بهمن ممكن است دلتنگتان كند. نه! درست نگفتم: به خيالمان مي‌رسد كه اين تأخير دوماهه‌ي آذر تا بهمن دلتنگمان مي كند. خيلي دل‌تنگمان مي‌كند. گفتيم برايتان بنويسيم تا كمي سبك بشويم.

آخر مي‌دانيد؟ ما اين هفته را خيلي دوست داريم.

نكند به خيالتان ما اين هفته را گرد هم مي‌آييم براي دل‌خوشي شما؟ براي تكريم شما؟ نه! اصلاً كريم چه نيازي به تكريم دارد؟

نكند به خيالتان اين هفته را براي تبيين فلسفه‌ي جنگ و بررسي رابطه‌ي جنگ و صلح و استكبار جهاني و ... دوست داريم؟

نكند به خيالتان براي به‌به و چه‌چه اين و آن و تعريف و تمجيد آن و اين گرد هم مي‌آييم؟ كدام تعريف؟ كدام تمجيد؟

ما شايد -اگر خيلي تلاش كنيم- اين هفته را دور هم جمع مي‌شويم كه كمي دل خودمان خوش باشد كه هنوز راه همان است و مرد بسيار است. شايد سالي يك‌دفعه يادمان بيايد كه هر چند شايد جنگ خاتمه يافته باشد، اما مبارزه هرگز پايان نخواهد يافت و شايد بعد اين تكرار مكرر به يادمان بماند كه باب جهاد اصغر بسته شد، باب جهاد اكبر كه بسته نيست.

ذره‌اي اخلاص اگر در كار باشد البته...

پدرم، مادرم؛

ان‌شاءالله امسال هم، اوخر بهمن ماه، آيين اداي كوچك‌ترين دِين ما به برادرانمان –همچون سال‌هاي گذشته- در دبيرستان برپا خواهد بود. اين مختصر را فقط يك يادآوري كودكانه بدانيد. به زودي به دستبوستان خواهيم رسيد.

در آخر برايتان مي‌نويسيم كه دوستتان داريم و البته خودمان بهتر از هر كس ديگري مي‌دانيم كه در اين روزگار «دوستت دارم» رايج‌ترين دروغي است كه آدم‌ها به هم تحويل مي‌دهند.

مي‌دانيم كه سرافرازمان مي‌كنيد. ما شرمنده‌ي ابدي‌تان هستيم.

فرزندان كوچك شما در گروه شهدا

دبيرستان مفيد يك

دوشنبه 23 آبان 1384

دفترچه رمز

دوشنبه، 23 آبان 84

هر حاجي را سيدي است و هر سيدي را حاجي‌اي و اين سلسله مسلسل ادامه دارد.

مقدم ترين همواره: «سيد صغير» است و مؤخرترين: «حاجي كبير»

و تو نيز سيدي هستي كه حاجي مدام تو را مي‌پايد. و اگر چشم باز كني خودت سيدي داري كه براي او نقش حاجي را بازي مي‌كني.

گفتم كه: اين سلسله، مسلسل است!

1 2>>