صفحه اصلی
صفحه 2 از 3

جمعه 22 تیر 1386

رسم عاشقي


*
*
*

آتشي در سينه دارم جاوداني
عمر من مرگيست نامش زندگاني

رحمتي كن كز غمت جان مي‌سپارم
بيش از اينم طاقت هجران ندارم

كي نهي بر سرم پاي اي پري از وفاداري
شد تمام اشك من بس در غمت كرده‌ام زاري

نوگلي زيبا بود حسن و جواني
عطر آن گل رحمت است و مهرباني

ناپسنديده بود دل شكستن
رشته‌ي الفت و ياري گسستن

كي كني اي پري ترك ستمگري؟
مي‌فكني نظري آخر به چشم ژاله بارم؟

گرچه ناز دلبران دل تازه دارد
ناز هم بر دل من اندازه دارد

حيف گر ترّحمي نمي‌كني بر حال زارم
جز دمي كه بگذرد از چاره كارم

دانمت كه بر سرم گذر كني به رحمت اما
آن زمان كه بر كشد گياه غم سر از مزارم

*
*
*

پنجشنبه 14 تیر 1386

ترميدور


1.
يكي بود يكي نبود، در كشوري پادشاهي ظالم حكمراني مي‌كرد. روزي پادشاه تشخيص داد كه بهتر است قدري وضع زندگي مردم را به‌تر كند و از اين رو كمي فضاي باز سياسي ايجاد نمود و قدري هم وضع اقتصادي مردم را بهبود بخشيد. مدتي به همين منوال گذشت اما جرياني كم‌كم در حال شكل‌گيري بود. مردم كه در اثر اين فضاي باز چشم و گوششان باز شده بود فهميدند كه در حوزه هاي ديگري هم حقوقي داشته‌اند كه از ايشان دريغ شده. و با آزادي هايي كه اكنون دارند مي‌توانند آن حقوق را هم اعاده كنند. اين تفكر كم‌كم گسترش يافت و منجر به يكي از بزرگترين انقلابهاي تاريخ بشر شد. شعارهايي كه اساس انقلاب بر آن شكل گرفت برابري، تساهل، برادري، آزادي، تكثر، نسبيت و دموكراسي بود.

تئوريسينهاي انقلاب معتقد بودند كه علت اصلي استبداد موجود اين است كه يك عده خود را بر حق و ديگران را بدون حق مي‌دانند. آنها در پاسخ گفتند كه حقيقت مانند آينه‌اي بوده كه بر زمين افتاده و شكسته است. هر انساني يك قسمت از اين آينه را برداشته و حقيقت را به گونه‌اي دريافته است. پس بنابراين نمي‌توان برداشت هيچ‌كس را از حقيقت غلط فرض كرد چون ممكن است اتفاقاً آن برداشت درست باشد و ما هم معياري براي سنجيدن آن نداريم. بنابراين حكومت را بايد اكثريت رقم بزنند چون آن برداشتي از حقيقت است كه حداقل بيشترين طرفدار را دارد. كار آنها باعث شد كه ملاك مشروعيت از حقيقت به اكثريت تغيير كند. انقلاب باشكوهي بود و همان انقلاب باعث شد كه آن كشور را مهد دموكراسي بدانند. اما اين فقط ابتداي ماجرا بود.

در ابتداي امر محافظه كاران انقلابي بر سر كار آمدند كه كه از نظر انقلابيون تندرو به اندازه‌ي كافي انقلابي نبودند و به شعارها عميقاً اعتقاد نداشتند به همين دليل بعد از آنان انقلابيون ميانه‌رو و سپس خود انقلابيون تند‌رو طي چندين سال بر سر كار آمدند. اما در اين فرآيند اتفاق بسيار عجيبي افتاد، در طول اين چند سال تئوريسين‌هاي انقلاب كه با تغيير شرايط از محافظه‌كاران تا تندرو‌ها پيش آمده بودن به نظريات جديدي رسيدند. نظرياتي كه تندرو‌ها آنها را مبناي عمل خود قرار دادند. اين بار حرف تئوريسنها با حرفهاي قبليشان بسيار متفاوت بود و شايد در مقابل آن قرار داشت.

آنها گفتند ارزشهايي مثل آزادي، دموكراسي و ... اكنون خود به عنوان ارزشهاي قطعي و هميشه درست در آمده‌اند و ديگر امكان ندارد كه بشر بيشتر از اين ترقّي كند و كمالِ غائيِ انسان همين است و امروز وظيفه‌ي ماست كه اين ارزشها را در همه ايجاد كنيم و در اين راه حتي توسل به زور هم مجاز است. اين نگاه كه بر اساس قطعيت، يكسان‌سازي و اجبار در مقابل تكثر، تساهل و نسبيت اوايل انقلاب بود مبناي مشروعيت را به قدرت در مقابل دموكراسي داد.

انقلابيون كه بر اثر مواهب انقلاب اكنون داراي قدرت و نفوذ بالايي بودند عصر اختناق و وحشتي را بوجود آوردند كه حتي در زمان ديكتاتوري پادشاه هم كسي نديده بود، عصر اعدام و ترور. جالب است بدانيد كه گيوتين در همين دوره توسط شخصي به نام گيوتين اختراع شد. انقلابيوني كه در ابتدا هر برداشتي و قرائتي از حقيقت را مشروع مي دانستند امروز هر كسي را با كوچكترين بهانه به عنوان معاند از دم تيغ مي‌گذراندند. مردم بيچاره هم كه قرباني اصلي ماجرا بودند ديگر كارد به استخوانشان رسيده بود و فهميده بودند كه دموكراسي فقط ابزاري بود براي كسب قدرت يك گروه جديد. مردم اكنون در وضعيتي بودند كه هر چيز ديگري غير از اين حكومت را مي‌پذيرفتند. اين مقدمات منجر به وقوع دوره‌ي جديدي شد. دوراني كه معروف شد به «ترميدور»، دوراني كه وضعيت دقيقا به حالت قبلي برگشت و يك ژنرال ارتش به نام ناپلئون بناپارت حكومت را به شكل ديكتاتوري به دست گرفت و كليه‌ي انقلابيون و از جمله خود شخص گيوتين را با گيوتين اعدام كرد و مردم هم آن حكومت را به راحتي پذيرفتند! قصه‌ي ما به سر رسيد كلاغه به خونش نرسيد...*

نتايج اخلاقي:

- با درست يا غلط بودن نظر تئوريسينهاي اول انقلاب در مورد نسبيت همه چيز(كه غلط است!) كاري ندارم ولي آنها بالاخره نظر خودشان را زير پا گذاشتند و اين غلط بود چون اگر مدعي دموكراسي بودند بايد نظر مردم را مبنا قرار مي‌دادند نه اينكه نظر خودشان را به مردم تحميل كنند، چيزي كه آنها نمي‌فهميدند!
- در كل به اين مساله به سه شكل مي‌توان نگاه كرد:
1.نگاه خوش‌بينانه: اين انقلابيون قلباً به آنچه مي‌گفتند اعتقاد داشتند و خودشان افراد بدي نبودند بلكه روشي كه به نظرشان رسيد مبني بر قطعيت و اجبار غلط بود و منجر به اين وضع شد.
2.نگاه بدبينانه: اين انقلابيون در ابتداي امر شعارها را باور داشتند ولي با گذشت زمان وقتي مزه‌ي قدرت را چشيدند عوض شدند و شعارهاي بعدي را فقط براي حفظ قدرت خود ساختند.
3.نگاه خيلي بدبينانه: آنها از ابتدا هم براي كسب قدرت حركت را شروع كرده بودند و تمام شعارها و حركتها بازي بود.
- اگر من آن موقع آنجا بودم و البته افراد انقلابي هم از نوع حالت خوش‌بينانه يعني گروه اول بودند توصيه‌اي كه براي خروج از آن بن‌بست به آنها مي‌كردم اين بود: «تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز». ولي اگر از گروه دوم يا سوم بودند، خوب آن وضع ديگر قابل اصلاح نبود.

*. برداشت آزاد از كتاب «كالبدشكافي چهار انقلاب» اثر «كرين برينتون»


2.
يك بار در جلسه‌ي مجمع قبل از عيد گفتم باز هم مي‌گويم و اعتقاد هم دارم كه «در جهادي، مجمع هدف ما نيست، بلكه صرفاً يك وسيله است، براي هدف كه جهادي مي‌باشد و عقل حكم ميكند كه ابزار بر هدف پيشي نگيرد». اين حرفي بود كه آن موقع برخورد بدي با آن شد چون نگاه‌ها سياسي بود. اكنون هم كه فضاي سياسي كمرنگ شده مي‌گويم كه عزيزان بياييد قدري در اين مورد فكر كنيد تا جلوي خيلي از اشتباهات گرفته شود. (البته در مورد خود سياسي بازي هم سخن بسيار است كه شان خود را اجل از طرح اين مسائل مي‌دانم)

اگر نگاهمان را اصلاح كنيم و بيش از حد يك ابزار به آن اهميت ندهيم خيلي از بحثهاي بيهوده كه خيلي از بچه‌ها و مخصوصا دوره‌هاي جديد را زده مي‌كند ديگر در مجمع مطرح نمي‌شود و به جاي تشكيل مجمع با چهار و پنج نفر مي‌توانيم مثل گذشته با تعداد بالا مجمع را برگزار كنيم چيزي كه قطعا جهادي بهتري از آن در خواهد آمد.

اينها را به عنوان كسي كه ساليان زيادي در هميج جلسات حضور داشته‌ام مي‌گويم. نه به عنوان كسي كه املا ننوشته و از املا ديگران غلط گيري مي‌كند. گفتم هرچند اساسا با اين ساختار مشكل دارم، ولي از باب حكم ثانويه يا همان اكل ميته، فعلا آن را قبول كرده‌ام پس مرامم اجازه نمي‌دهد اگر راه حل خيرخواهانه‌اي براي چيزي كه قبول كرده‌ام، دارم، آن را ارائه نكنم. گفته بودم كه «جهادي به گردن ما حق دارد».


3.
يك مطلبي را قبل‌ترها از شهيد آويني خوانده بودم در اين مضمون كه گويا ايشان تمام نوشته هاي خودشان را كه قبل از انقلاب نوشته‌بوده در چند گوني ريخته و سوزانده‌اند و در پاسخ خبرنگاري كه علت را جويا شده بود گفته بودند كه آنها همه‌اش «حديث نفس» بود و شرح احوال خودم، آتش زدم كه ديگر از خودم ننويسم چرا كه براي رسيدن به تعالي بايد فقط از خدا بنويسي و هرچه مي‌كني در همان راستا باشد.

اين تفكر دقيقاً در مقابل فضاي عمومي وبلاگهاي ما قرار دارد. همه به دنبال ثبت احوال و درونيات خود هستند. قبل از اينكه اين مطلب را از شهيد آويني بخوانم به شكل شخصي با اين فضاي وبلاگي ارتباط خوبي نداشتم و وقتي بعضي مطالبي را كه اشخاص مسائل بي‌مزه و خيلي خصوصي خود را نوشته بودند مي‌خواندم، چندشم مي‌شد. اما آنچه از اين شهيد بزرگوار خواندم مرا بر اين باور استوار نمود. اينها را گفتم كه بگويم تلاشم بر اين بوده كه اگر مطلبي را هم خودم مي‌نويسم در اين راستا نباشد. و حديث نفس نشود.

چندي پيش مطلبي در باب جهادي نوشتم و در آن اشاره به خاطرات نمودم، اما هدفم از آوردن خاطرات واقعا حديث نفس كردن نبود. بلكه آنها را به عنوان شاهد مثال آوردم براي ترسيم فضايي كه از جهادي داشتم براي آن موضوع. حتي پيش خودم فكر كردم نكند اينها را از باب «تكاثر» نوشته باشم. به قولي ابتدا از صافي دل خودم رد كردم و سپس نوشتم. آنچه وادارم كرد قسمت سوم اين نوشته را بنويسيم بزرگواري‌اي بود كه يكي از دوستان بزرگتر و به قول خودش بزرگتر شعوري كرده بود و درمورد آْن مطلب نظري داده بود كه به واقع مرا آزرد. چيزي كه بيشتر ناراحتم مي‌كند اين بود كه من از همين بزرگوار بارها شنيده بودم كه نمي‌توان در مورد نيات دروني افراد بدون اطلاع از درونيات واقعيشان قضاوت نمود. حتي اگر از نظر ايشان من واقعا دچار اشتباه شده بودم حق البته آن بود كه به طور شخصي بگويند تا خود را اصلاح كنم. هرچند كه اكنون هم من اين تذكر ايشان را به ديده‌ي منت مي‌نگرم و از خدا مي‌خواهم اگر آنچه ايشان درمورد من گفته‌اند حقيقت دارد مرا اصلاح كند و اگر حقيقت ندارد ايشان را اصلاح نمايد! البته اميدوارم اين مسائل دوستيهايمان را خدشه‌دار نكند ولي حواسمان به اخلاق رفاقت هم باشد. با لحن شوخي خطاب به اين دوست عزيز: حاجي جان دقّت كن!


یکشنبه 3 تیر 1386

تو هيچ شباهتي به اعراب بزرگ نداري! سيد حسن

11.jpg

نام تو را بايد
از فهرست اعراب شايسته خط بزنيم
تو
بجاي آنکه در ايوان ويلاي ساحلي ات
لم بدهي
و چرت تابستاني ات را
با دود قليان مفرح کني
تفنگ دست مي‏گيري
و از پشت تريبون المنار
وبا نعره‌ها‌يت
چرت ما را پاره مي‏کني
تو هيچ شباهتي به اعراب بزرگ نداري، سيد حسن!
نه شکمت
آن اندازه است
که از پشت دشداشه‌ها‌ي سفيد
وقار عربي ات را نمايان کند
نه چفيه و عقال داري
تازه عمامه سياه سرت مي‏گذاري
که ما را به ياد خميني مي‏اندازد
که يکبار چرت مان را پاره کرده بود
تو ننگ عربي، سيد حسن!
بجاي آنکه در حرمسرايت بگردي
و رقص عربي مماليک گرجي و اوکرايني ات را تماشا کني
تا فردا در بهشت
براي مغازله با حوريان آماده باشي
در مخفيگاهت
که نمي‏دانيم کجاست
مي نشيني و نهج البلاغه مي‏خواني
تو کافر شده اي، سيد حسن!
و بر ماست که تو را به يهوديان اهل کتاب بسپاريم...
فقط به رسم مردان بزرگ عرب
صادق باش و بگو
برد موشک‌ها‌يت
به رياض که نمي‏رسد؟

به نقل از وبلاگ مهر‌آب و او به نقل از وبلاگ بشري

دوشنبه 28 خرداد 1386

من

گنگ

خواب‌ديده

و

عالم

تمام

كر

یکشنبه 27 خرداد 1386

چند گفتار دوستانه

شهادت جانسوز مادر همه‌ي ما شيعيان، حضرت صديقه‌ي كبري(س) رو خدمت تمام مسلمانان تسليت عرض ميكنم.
همينطور رحلت مرجع بزرگ تشيع حضرت آيت‌العظمي فاضل لنكراني رو به جهان تشيع، علي‌الخصوص مقلدين ايشون تسليت ميگم(شادي روحشون صلوات بفرستيد)


3323328850.jpg


اما بعد؛
فاصله‌ي ميان «نگاه تئوريك» و «نگاه اجرايي» چيزي است كه مدتي است ذهنم را به خود مشغول كرده، البته از قديم‌ترها حواسم به اين مطلب بود و فكر مي‌كردم جواب درست را درباره‌ي آن يافته‌ام، ولي آن جلسه‌ي كذايي دانشگاه علم و صنعت و بعد از آن صحبتهاي عميق هيئت پنج‌شنبه بعد از ظهر(كه فكر كنم اولين بار بود مباحثي در اين حد توش طرح مي‌شد) جرقه‌ي اين فكر را در ذهنم بسيار شعله‌ور‌تر نموده است، شعله‌اي كه باعث شده در حدود يك هفته و نيم تمام ذهنم مشغول آن باشد و اكنون كه كمتر از يك هفته به امتحانات مانده كماكان رهايم نكند. آيا صلاح در تفكيك است يا نزديك كردن اينها؟

از اينها بگذريم:
مباحث زير كلي‌اند و هيچ مصداقي در نظر نيست، تفكر حول مجمع، بما هو مجمع است.

من ايرادات و اشكالات زيادي به مجمع وارد مي‌دونم و كسايي كه من رو مي‌شناسند خبر دارند كه از قديم‌تر‌ها كه هنوز خيلي از دوستان فعلي دانش‌آموز بودند اين مطلب رو مطرح مي‌كردم كه ايراداتي كه به مجمع و اين سيستم اداره‌ي مسافرت وارده جديه و بايد فكري به حالش كرد، البته به اين قاعده‌ي عقلي كه شايد بعضي‌ها نتوانند راحت دركش كنند و چنين تفكيكي رو قائل بشند، هم اعتقاد داشتم كه وقتي آدم وارد يك سيستم موجود و فعال ميشه و ايراداتي در اون ميبينه و هنوز راه حلي براي اونها نداره اين حق رو هم نداره كه بياد و چون سيستم رو معيوب ديده، كلا سيستم رو از اساس متلاشي كنه؛

اصولا تو فضاهاي مثل مجمع، تصميم‌گيري بر اساس حرفهاي افراد صورت ميگيره و بنابراين كساني كه از قدرت پرزنت بهتري برخوردار باشند حرفشون رو به كرسي ميشونند، يعني «آنچه درست‌تر است» اتنخاب نميشه بلكه «آنچه بهتر طرح بشود» راي مياره، حالا ميتونه نظر من باشه يا نظر مخالف من، در حالي كه اصالت با حقيقته نه با پرزنت بهتر، نتيجه‌ي اين مساله اينه كه افراد بجاي اينكه انرژي فكري خودشون رو روي يافتن حقيقت و راه درست و در نتيجه بهتر شدن مسافرت بذارند اين انرژي رو روي چگونگي گفتن حرفشون -حرفي كه خيلي كار فكري و نرم افزاري دقيق و وسيعي روش صورت نگرفته- ميذارن و اون كسي كه بهتر اين پرزنتيشن رو ارائه كنه موفق ميشه نظرش رو به مجمع القاء كنه، و مثال اونطرفيش هم زمانيه كه كسي حرف حقي رو داره ميزنه ولي چون قبلا به اينكه «چطوري بگم كه بقيه خوششون بياد» فكر نكرده به راحتي با دو تا مانور تبليغاتي طرف مقابلش، خودش و حرفش ضايع ميشه، باز نتيجه‌ي ديگرش پديد اومدن يك طيف مجمع بياي حرفه‌اي ميشه كه به فن طرح مباحث و تخريب مخالف اشراف كامل دارند من بهشون ميگم مجمعيون حرفه‌اي! ثمره‌ي مستقيم ايجاد همچين طيفي طرد شدن افراد ديگري هستش كه دغدغه‌ي مسافرت دارند ولي اهل اين بازي‌ها نيستند و اصولا اينكه اينطوري فكر نمي‌كنند، كه چيز بدي هم نيست! چون همه كه قرار نيست ذهنشون رو جوري كه ديگري بخواد شكل بدن.

ايراد ديگه كه به مجمع وارد ميدونم اينه كه اين ساختار به طور طبيعي نياز به جنبه داره چون واقعا در ابتداي امر اخلاقي چيده شده و اگه افراد بي‌جنبه واردش بشن ميتونند به راحتي از اين فرجه‌اي كه سيستم داده به شكل غير اخلاقي استفاده كنند، علت اينكه در اوايل شكل‌گيري اون هم اين مسائل اخير پيش نميومده همين با جنبه بودن افراد بوده، جوري كه تو تصميماتشون تو هر لحظه هدف رو گم نكنند، حالا اگر افراد غير توجيه وارد اين سيستم بشند ديگه سيستم اون كارايي قبلي رو نداره و ميتونه آسيبهاي جدي پديد بياره، از بين رفتن رفتار كريمانه و بزرگواري از مصاديق اين مشكله، تا جايي كه مجمع به فضايي تبديل ميشه كه افراد رو به سمت گناهاني مثل دروغ، تهمت، غيبت، عدم امر به معروف و نهي از منكر و ... سوق ميده، چون افراد مي‌بينند كه لازمه‌ي بقائشون از بين بردن رقيب به هر قيميتيه، البته اين حدش كه واضحه، نكته اينه كه اين نوع رفتار به طور ناخودآگاه در سطح‌هاي پايين تر هم رخ ميده، مثل روش انجام كارهاي خيلي كوچيك، كه به دليل غير مستقيم و پايين بودن سطحش خود فرد هم متوجه اينكه ته دلش داره چي ميگذره نميشه! و واي به روزي كه اين نگاه به گفتمان غالب تبديل بشه! اون موقع ديگه واقعا نميشه بين چيزي كه وجود داره و «جهادي» هيچ ارتباطي پيدا كرد.

اينها نمونه‌اي بود از اشكالاتي كه به نظر من تو اين سيستم وجود داره و قابل چشم‌پوشي نيست، كه بيشتر از اين بهشون نخواهم پرداخت، چون حرف اصليم چيز ديگه‌اي بود، با وجود اين همه اشكال و ايراد، گفتم كه تا يافتن راه بهتر همين ساختار موجود رو قبول كرديم و يا علي گفتيم پاش! از همون اولين سال فارغ‌التحصيليمون هم كه قاق بوديم و اين چيزا رو نميفهميديم تو كاراي فرهنگي، سال دوم به عنوان دبير شوراي فرهنگي، سال سوم به عنوان معاون فرهنگي، سال چهارم به عنوان مسئول گروه كاري و سال پنجم به عنوان معاون اول توي اين سيستم كار كرديم و فارغ از اين اسامي و ظواهر هميشه آماده‌ي برداشتن يك باري تو هر جاي اين مجموعه بوديم و اينها همش بخاطر اون يا علي اوليه بود! بعد از اين مدت كار كردن و انرژي گذاشتن تو مجموعه عملا حقوق متقابلي به گردنمون اومد بخاطر چيزهايي كه جهادي بهمون داده بود (از اين كه سوابقم رو گفتم خودم ناراحتم ولي كلا اونها هيچ منتي برام نداشته چون معتقد بوده و هستم كه «جهادي به ما نيازي نداره و اين ماييم كه بهش نيازمنديم»، بنابراين براي تموم اون كارا بايد خيلي هم شاكر باشم كه بهم توفيق داده شده انجام بدم) حرف اصلي اينه كه اين حقوقي كه جهادي به گردنمون گذاشته اجازه نميده در مقابل پيش اومدن بعضي مسائل و ايجاد تحريفات نادرست ساكت بمونيم. بنابراين هر كاري كه كرديم از سر وظيفه بوده و اگه نميگفتيم مسئول بوديم!

«آژانس: من هيچ شكايتي نسبت به كساني كه ممكنه تا چند دقيقه‌ي ديگه من رو هدف قرار بدن ندارم! اونها رو نميدونم ولي من دارم به وظيفم عمل مي‌كنم؛ فاطمه!!!»

از پراكنده گويي عذر‌خواهي مي‌كنم، حوصله‌منظم كردن مطالب را نداشتم.

والسلام

شنبه 5 خرداد 1386

آگهي

به يك نامِ مناسب و ارزنده‌ي براي گروه فارغ‌التحصيلي شهدا نيازمنديم.
عناوين پيشنهادي مي بايست ضمن كوتاه و گويا بودن، در حيطه‌‌ي مفهومي موضوعات جهاد اصغر، جهاد اكبر و شهادت قرار داشته باشد. همچنين نمايانگرِ ويژگي‌هاي خاصِ جمعِ ما نيز باشد.
اسامي پيشنهادي مي تواند شامل اسم افراد، زمان ها و مكان ها نيز باشد.

هر گونه پيشنهاد خود را ذيل اين مطلب وارد كنيد.

باتشكر
سيدِ ول‌شدگان

دوشنبه 27 فروردین 1386

منِ او

آشنايان ره عشق در اين بحر عميق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

شنبه 28 بهمن 1385

رنگين پوست

من:
وقتي به دنيا ميام: سياهم؛
وقتي بزرگ ميشم: سياهم؛
وقتي ميرم زير آفتاب: سياهم؛
وقتي مي ترسم: سياهم؛
وقتي مريض ميشم: سياهم؛
وقتي مي ميرم: هنوزم سياهم...

و تو، آدم سفيد:
وقتي به دنيا مياي: صورتي اي؛
وقتي بزرگ ميشي: سفيدي؛
وقتي ميري زير آفتاب: قرمزي؛
وقتي سردت ميشه: آبي اي؛
وقتي مي ترسي: زردي؛
وقتي مريض ميشي: سبزي؛
و وقتي مي ميري: خاکستري اي...

و تو به من ميگي رنگين پوست؟


*به نقل از يک ناشناس

سه شنبه 17 بهمن 1385

حقيقت


بايد عميقا دانست و متوجه بود که چيزهاي زيادي براي دل بستن در اين دنيا وجود ندارد.
اصولا دارالفنا نمي تواند دارالقرار باشد.

اين را بايد دانست.

شنبه 13 آبان 1385

راوي

*
...
و البته بحث مخاطب كه مي‌شود باز حتماً بايد روشن كنم كه دلم لك زده‌است براي مخاطب خاص، ولو اين كه تعريف عوامانه‌ي اينترنت: «دنياي مجازيِ همگاني» باشد.
و بعد از اين همه سال، براي اول بار، حقيقتاً با نام خودم، و براي مخاطبان خاصٌي كه در همه‌ي اين سال‌ها دلم تنگ مي‌شد براي برايشان نوشتن، خواهم نوشت؛ به نامشان خواهم نوشت؛ و روايت خواهم كرد؛ و خودم را نخواهم ديد؛ و آن‌چه استاد ازل گفت بگو مي‌گويم.
دوستان عيب منِ بي‌دلِ حيران مكنيد / گوهري دارم و صاحب نظري مي‌جويم.

*
راوي! به فتح، فتح نمايان در آسمان
راوي! به تين و زيت، به افسانه‌ي زمان

راوي! بخوان به خواندن احمد در اعتلا
بر بام آسمان، شب معني، شب «حرا»

راوي! بخوان كه رستم افسانه مي رسد
جوهر فروش همت مردانه مي رسد

راوي! بخوان كه افسر سيارگان «مه» است
راوي! بخوان كه مهدي موعود در ره است...

*
«راوي» بخوان!

یکشنبه 19 شهریور 1385

شبِ گرفتن ماه


*
شب فراقت غير غم، ياورم نميشه
مگه ميشه نبينمت، باورم نميشه

**
و شايد گردي به پا شد در افق و باقي قضايا

سه شنبه 14 شهریور 1385

اصل مطلب

*
نوشت:
اي که از کوچه ي معشوقه ي ما مي گذري
بر حذر باش که سر مي شکند ديوارش

**
پي نوشت:
بلکه دست و پا و عينک و غيره نيز هم!

جمعه 3 شهریور 1385

دل شدگان

*
بي قرار تو ام و در دل تنگم گله هاست
آه! بي تاب شدن عادت كم حوصله هاست


*
بُزن آباد...
و ما ادرئك ما بُزن آباد
ِانه في درك اسفل من الكوير المركزي الايرانيه
و فيه لا ماء بارد و لا طعام كريم
و لا علم و لا حلم و لا عقل و لا نقل
و لكن موجود كثير من الگُنگ و مَنگ و خِنگ و بَنگ!!

و اِنّا نَبعثُ في هذا المكان لجهاد في سبيل الله مع «دل‌شدگان مكتب شارع لاله»


*
و بعد:

تقوا يعني چشم پوشي از حرام
و در جهادي
تقوا يعني دل پوشي از حلال

اين عصاره‌ي نهضت است. والعصر...


*
خوشا هو هو زدن با حضرت هو
هوالعشق و هوالحق و هوالهو


*
مَعَ تَحيات الفلان من حاجي الاصلي و حاجي الخودمون


جمعه 16 تیر 1385

پيامبر

كودك كه بود زمين و آسمان را به هم مي دوخت.
شيطان و بازيگوش،
هميشه عاشق شكستن و آتش بازي بود.
براي همين بود كه وقتي بزرگتر شد كارهاي هيجان انگيز زياد مي كرد.
حتي يكبار افتاد توي آتش،
شانس آورد كه نسوخت.
همه مي گفتند معجزه رخ داده.
چند بار هم با شكستن چند مجسمه قيمتي بين چند طايفه را به هم زد.
به خاطر كارهايي كه مي كرد همه او را شناخته بودند.
خنجر كشيدن بر اهل خانه را هم يكبار تجربه كرده بود.
از همان كودكي آدم عجيبي بود.

*
يادم مي آيد بعدها اسمش را گذاشتند:
ابراهيم خليل الله!!

**
به نقل از امير

چهارشنبه 7 تیر 1385

خسوف

*
بر ساحلِ شكافته، پهلو گرفته بود
ماهي كه از ادامه ي شب، رو گرفته بود

آرامشي عجيب در اندام سرو بود
گويا تنش به زخم تبر، خو گرفته بود

دستي به دستگيره ي دروازه بهشت
دستي دگر بر آتشِ پهلو گرفته بود

برخاست تا رسد به بهاري كه رفته بود
آهوي عشق، بوي پرستو گرفته بود

آن شب چگونه مرگ به بانو جواز داد؟
او كه هميشه اذن ز بانو گرفته بود

از كوچه‌هاي شهر صدايي نشد بلند
نعش مدينه در تبِ شب، بو گرفته بود

پشت زمين شكست، خدا گريه‌اش گرفت
وقتي علي دو دست به زانو گرفته بود

**
شعر از اميد مهدي نژاد

***
دعا کنيد که باران ببارد؛ و باران که مي بارد، دعا کنيد.

1 2 3